GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 18 مرداد 1395 :: نویسنده : haniyeh
سلام
ببخشید من نبودم من یه ماهی بود که نت نداشتم

جی بی(از جایی که شروع به خوردن مش/روب کرد.)

دیگه داشت حالم از همه چی بهم می خورد مخصوصا دروغایی که یی که می گفت بیشتر عذابم می داد چشماش یه چیز می گفتن ولی خودش یه چیز این وسط چیزی بود که من نمی فهمیدم.

شیشه مش/روب رو برای بار چهارم برداشتم که کریستال گفت: اوپا...بسه دیگه چقدر می خوری؟

خوب رفتار کردن با این دختر قدرتی می خواست که من نداشتم!

از دستش کشیدم.

از جام بلند شدم که دوباره این دختر سمج چسبید بهم.وقتی از دستش راحت شدم رفتم پشت بوم که کمی هوا بخورم.

در پشت بوم که باز کردم سویا بود.چقدر دلم براش تنگ شده بود.تمام وجودم داشت فریاد می زد.رفتم بغلش وایسادم .

شروع کردم به حرف زدن: به نظرت همه امروز خوش حال اند؟.... به نظر من نه!هووووفففف....میدونی که کنسرت درس روز تولدم ازت یه خواهش دارم!....اگه هنوز منو دوس داری حتی یه ذره به کنسرت بیای!

فقط نگاه می کرد می تونستم بغضی که سعی داره ازم قایم می کنه ببینم ناخداگاه دلم خواست گریه کنم.وقتی به ساعت نگاه کرد دیدم هنوز ساعتی که برای تولدش خریدم داره واقعا نمی فهمیدم باید حرفاش باور می کدم یا رفتاراش و...چشاش

مطمئنم که من یه چیزی این وسط نمی دونم.یه قدم بهش نزدیک شدم و اون ازم دورشد متنفر بودم از این که بخواد ازم دوری کنه اینقدر به سمتش رفتم که خورد به دیوار فاصله امون صفر کردم.با نگاه کردن به ل/باش هوس چشیدن طعمش برای یه بار دیگه شدم.نزدیکش شدم و گفتم:کریسمس مبارک.

ل/بام چسبودم به ل/باش وقتی ازش مقاومتی ندیدم مطمئن شدم که هنوز جایی تو قلبش دارم.

وقتی ازم جدا شد گفت:کریسمس تو هم مبارک!

سویا

همه داشتن باهم می رقصیدن که کریستال هیون وو رو فرستاد طرف من و بهش گفت :برو دیگه!

برای این که یادش بره اتفاقی که افتاده سریع درخواست رقصش قبول کردم باهاش رقصیدم با چشام دنبال جی بی گشتم ولی نبود یه لحظه ترسیدم نکنه براش اتفاقی افتاده باشه!

ولی وقتی دیدم پیش مارک وایساده و می خنده خیالم راحت شد می دونم که نبایدجواب...بو/سه اش می دادم ولی دیگه طاقت نداشتم اونقدر رقص ادامه دادم که نگام کنه ولی اصلا به پیست رقص نگاه نمی کرد.

هیون وو

می دونستم که بزور رقص با منو قبول کرده ولی نمی دونم چرا دیگه نمی خواد تمومش کنه!

باید طوری برنامه بریزم که روز کنسرت اصلا سئول نباشه!که بخواد بره!!

کریستال

کنار مارک ایستاده بود و داشت باهاش حرف می زد و می خندید.نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود که اینقدر یهو فرق کرده رفتم نزدیکش شدم و گفتم:اوپا میای برقصیم؟

جی بی:نه!....واسه چی باید با تو برقصم؟

اصلا نذاشت جوابشو بدم و رو شو به مارک رد.

رفتم و نشستم روی صندلی و دستام گذاشتم روی میز و سرم گذاشتم روی میز.

جکسون

واقعا نمی دونم جی بی چش شده و نمی دونم چرا با کریستال اینجوری رفتار می کنه چون هیچ وقت ندیدم جی بی اینقدر بد با یه دختر رفتار کنه!

یه لحظه حس کردم کریستال داغون شد.

رفتم طرفش و با دستم زدم به شونش که سرش رو از روی دستاش برداشت و سوالی نگاه ام کرد.

گفتم:با من می رقصی؟

هیون وو

بعد از مدتی فکر کردن با صدای سویا به خودم امدم :بسه یا ادامه بدیم؟

به چشماش نگاهی کردم و بعد یرمو انداختم پایین و بعد وایسادم و بهش نزدیک شدم و پیشونیشیه بو/سه کوتاه زدم رفتم عقب.

و کنار پیست وایسادم و پیست رقص نگاه کردم که کریستال رو با جکسون دیدم.

جکسون یه لبخند محوی داشت ولی کریستال انگار از یه چیزی ناراحته.

سویا

بعد از رفتن هیون وو دستم کشیدم به پیشونیم که صدای اشنا به خودم امدم:کجایی تو؟

من:هانی...(یه لبخند زدم)خوبی؟...دوهی کجاست؟

هانی:توی بیشعور...حرف نزن.

و باهام رفتیم پیش دوهی و با هام کلی حرف زدیم و خندیدیم خوش حال بودم از این که درمورد رابطه ام با جی بی و هیون وو سوالی نپرسیدن.
-----------
اینم روابط بینشون:





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 3 خرداد 1397 11:50 ب.ظ
سلام ببخشید چرا قسمتای 22و 23 و24 این رمان نیست وازقسمت25 به بعد موجوده لطفا رسیدگی کنید
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 03:52 ب.ظ
ای وای تو رو خدا ادامشو بذارین
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 03:49 ب.ظ
ادامش کووووووو
چهارشنبه 3 آذر 1395 12:54 ب.ظ
سلام
عالی بود داستانت
البته از اولش شروع کردم به خوندن جد و آبادم اومد جلو چشم
یه نظر به نظرم سویا به یونگجه برسه بهتره
نمیدونم چرا ولی من دوست دارم اینجوری تموم شه
البته هر چی خودت صلاح میدونی
ولی بقیه داستانو زوووووود بزار
مرسی
خداحافظ
شنبه 30 مرداد 1395 03:24 ق.ظ
عالییییی


 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic