تبلیغات
GOT7 FanFiction - I & GOT7 قسمت بیست و پنجم
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 22 خرداد 1395 :: نویسنده : haniyeh
سلام!

رفتیم یه لباس فروشی توی مرکز شهر

وای اینا واقعا خیلی گرونن من باید حقوق دو ماه رو بدم برای اینا!

 هر دختری میومد اینجا با ذوق و شوق اگه پولم نداشت پرو می کرد ولی من اصلا حوصله اش ندارم.

هیون وو:سویا!

من:هان؟

هیون وو:این خیلی بهت میاد این امتحان کن!

من:نه من نیاز ندارم!

هیون وو:دوس دارم برات یه لباس بخرم مهمون رییست باش!...نه به عنوان کسی که دوست داره!

من:موضوع پولش نیس!...نیاز ندارم!

کریستال:اینجا چه خبره؟

هیون وو:من می خوام برای سویا لباس بخرم نمی زاره می گه نیاز ندارم!

کریستال:نمی شه لباس نخره باید بخره!

من:آخه...

کریستال دستش گذاشت جلو دهنم:ببند لطفا و گرنه می بندم.

هیون وو:تو دهنش بستی باید اینو قبلش می گفتی!

کریستال:تو یکی ببند!

کریستال:حالا انتخابت چیه؟

هیون وو:این...قشنگ نه...به پوست سویا میاد!

کریستال:همممم...

لپ هیون وو رو کشید ادامه داد:داداشم چقدر با سلیقس من نمی دونستم!...خدا شانس بده!

دستش گذاشت پشت کمرم گفت:برو بپوس سویا!

یه لباس کوتاه تا بالای زانوهام بو که یقش گرد تا سر شونه هامم بود و آستینشم تا آرنجم و رنگشم آبی پر رنگ بود.

کریستال:این خیلی خوبه....بهت میاد!

هیون وو:من می تونم ببینم!

کریستال:نه خیر!...شب می بینی!

کریستال:یه لحظه وایسا؟

بعد از چند دقیقه برگشت و گفت: با این کفشا عالی میشه!

من:آه اینا پاشنش خیلی بلنده!

کریستال:تو چرا اینقدر ناز می کنی؟...بپوش دیگه!

بعد از پرو لباس من کریستال بعد از سه ساعت لباس خودش انتخاب کرد!

هیون وو:نونا(خواهر)من دیگه خسته شدم!گشنمه زود باش!

کریستال:بریم!...من انتخاب خودم کردم!

هیون وو: این که همون اولیه اس که هنوز این عادت رو داری؟

کریستال لباسا رو داد دستشو گفت:چقدر غر می زنی؟...برو حساب کن!

بعد از اونجا رفتیم ناهار خوردیم و بعد برای هیون وو رفتیم خرید یه کت شلوار مشکی که چارخونه های نوک مدادی داشت خط چهار خونه هم سفید بود با یه پیراهن سفید(امیدوارم بتونید تصور کنید)

بعد از اونجا رفتیم خونه.

من:آه حسته شدم.

کریستال:اه چرا نشستی؟

-بلند شم چی کار کنم؟

-بلند شو برو حموم و آماده شو

حوصله ی کلکل باهاش رو نداشتم رفتم حموم و موهام خشک کردم جمعشون کردم بالای سرم و گوجه ش کردمو جلوی موهامو یه ور زدم لباسام پوشیدم و رفتم توی حال روی مبل نشستم.

من:من آمادم!

کریستال:منم آمادم....وایسا ببینم آرایش نکردی؟

من:نه

-چرا؟

-من از آرایش متنفرم

-خفه بیا ببینم

دستمو کشیدو من گفتم:خواهش کریستال بزار بدون آرایش بیام.

همون موقه صدای زنگ امد برای این که از دست کریستال در برم رفتم در باز کردم.

هیون وو:بریم؟

کریستال:از دست من در می ری باشه...

هیون وو:چی شده؟

کریستال:سویا آرایش نکرده!

هیون وو:اون هیچ وقت آرایش نمی کنه!....و همین جوری خشگله...

و به من نگاه کرد.

کریستال:باشه...باشه...فهمیدم...برادرعاشق بیچاره من!

بالاخره بعد از کلی تیکه انداختن کریستال به من و هیون وو رسیدم تالار تقریبا همه امده بودن ما آخری بودیم.





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 16 مرداد 1396 12:58 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts about Do compression socks help with Achilles tendonitis?.
Regards
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:07 ب.ظ
Hi, every time i used to check web site posts
here in the early hours in the dawn, since
i enjoy to gain knowledge of more and more.
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:17 ب.ظ
Hello there! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that would be
okay. I'm definitely enjoying your blog and look forward to new posts.
شنبه 7 مرداد 1396 12:23 ق.ظ
Hi there everyone, it's my first pay a quick visit at this web page, and article is genuinely fruitful designed for me,
keep up posting such content.
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:17 ب.ظ
Aw, this was a very good post. Spending some time and actual
effort to create a top notch article… but what can I say… I
put things off a lot and never manage to get anything done.
دوشنبه 14 فروردین 1396 06:43 ب.ظ
I'd like to find out more? I'd care to find out more details.
یکشنبه 13 فروردین 1396 05:19 ق.ظ
If some one wishes expert view about running a blog
afterward i recommend him/her to visit this weblog, Keep up the nice work.
سه شنبه 1 تیر 1395 05:12 ب.ظ
ویییییییییییییی..عالی بوددددددد..بقیششششششششش؟؟
haniyeh ممنون
شنبه 29 خرداد 1395 02:53 ب.ظ
خیلی خنده دار و عالی بود ممنون
haniyeh ممنون
دوشنبه 24 خرداد 1395 10:56 ق.ظ
چرا بقیشو نمیزارى؟؟؟
haniyeh ببخشید ادامه اش رو الان می زارم
یکشنبه 23 خرداد 1395 12:44 ب.ظ
haniyeh
یکشنبه 23 خرداد 1395 01:18 ق.ظ
عققققققققق داستان افتضاحیع ننویس دیگه حال بهم خورد
haniyeh میشه بگی از کدوم قسمتاش خوشت نیومد.خودمم می دونم که احساس عشقی داستان اونجوری که باید باشه نیس.ممنون میشم بگی کدوم قسمت اینقدر بده و لطفا داستان رو تا آخر دنبال کن و مشکلاتش رو بهم بگو.
شنبه 22 خرداد 1395 06:20 ب.ظ
خیلیـ قشنگه
haniyeh ممنون
شنبه 22 خرداد 1395 04:56 ب.ظ
بسیییییـ زیبا
منتظر قسمت های بعدی هستم
شنبه 22 خرداد 1395 04:56 ب.ظ
من تا قسمت اخر نمیتونم صبر کنمخیلی خوبه
haniyeh ممنون
شنبه 22 خرداد 1395 04:55 ب.ظ
بسیییییـ زیبا
منتظر قسمت های بعدی هستم
haniyeh ممنون
شنبه 22 خرداد 1395 04:12 ب.ظ
عالی بود مرسی عزیزم
haniyeh ممنون
شنبه 22 خرداد 1395 11:22 ق.ظ
عالی بود
مرسی اونی
haniyeh ممنون
شنبه 22 خرداد 1395 10:32 ق.ظ
مرسییییییی
haniyeh ممنون
شنبه 22 خرداد 1395 02:34 ق.ظ
عالی بود
haniyeh ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر