تبلیغات
GOT7 FanFiction - I & GOT7 قسمت بیست و چهارم
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 21 خرداد 1395 :: نویسنده : haniyeh
سلام من برگشتم.
خوب سعی می کنم که هر شب آپ کنم به شرط اینکه نت باشه!
بابت شرکت در نظرسنجی ممنونم!

چون دیروز هم کمپانی نرفته بودم مجبور بودم زود تر برم با لباسای مدرسه یه راس رفتم کمپانی.

رفتم پیش خانم جانگ.

من:سلام

جانگ:سلام

من:بابت دیروز....

جانگ:بهم خبر داده بودن.

من:امروز قرار چی کار کنیم؟

جانگ:امروز دخترا عکس برداری با موضوع کریسمس دارند...برو ببین آماده شدن یا نه بعد بهشون بگو توی اتاق C منتظرشونیم.

من:بله

رفتم اتاق گریم دخترا.

من:سلام

همه اشون جوابم دادن.

من:بچه ها وقتی اماده شدید بیاید اتاق C!

داهیون:OK

رفتم دوربینم برداشتم و رفتم اتاق C.دخترا 30 مین بعد امدن امروز کلی چیز از خانم جانگ یاد گرفتم یعد از پنج ساعت کار بدون استراحت بالاخره تموم شد.

خانوم جانگ:کارت خیلی خوبه....آفرین

یه لبخند زدم و تعظیم کردم:ممنون

جانگ:گرسنه نیستی....من که خیلی گرسنه ام بیا بریم سلف.

با خانوم جانگ رفتیم سلف همه امده بودن سلف تا شام بخورند.

هیون وو امد و گفت:سلام به همگی خسته نباشید قرار بود بهتون یه شام درست درمون بابت این که خواهرم امده بدم...بفرمایید.

یه عالمه غذاهای مختلف از سوشی تا جوجه و گوشت کبابی بود.

کریستال هم با اقای جانگ امدن و وقتی منو دید امد پیشم نشست.

کریستال:هوووف....آههههه....واقعا که خسته شدم....گرسنه ام!

شروع کرد به خوردن.

کریستال:چرا نمی خوری؟

بشقاب روبه رو پر کرد از همه چیز و گفت:همه رو بخور!اگه نخوری می کشمت.

قاشق از غذا پر کرد فرو کرد تو دهنم.

من:باشه....باشه

هیون وو:جا باز کنید من بشینم.

کریستال:یا تو احمقی؟

هیون وو:چرا؟

کریستال:مثلا رییسی!

هیون وو:خوب چی کار کنم....غذا نخورم؟

کریستال:آه....رییس رقت انگیز!

هیون وو:یا....چرا؟

کریستال:چون داری برای جا خواهش می کنی!

هیون وو:کی خواهش کردم؟....این یه دستور بود!...دستور!

کریستال:داری به خواهر بزرگ ترت دستور میدی؟

هیون وو:آه....خواهشا شروع نکن کریستال....فراموشش کن.

داشتم بهشون می خندیدم.

متوجه نگاه یه نفر شدم.جی بی بود و داشت به من نگاه می کرد سرم انداختم پایین نیشم بستم و یاد این افتادم که دو نفر واقعا کی هستن.

هیون وو دوباره رفت و گفت:امیدوارم همگی از شام لذت برده باشید.

همه ازش تشکر کردن بابت غذا و ادامه داد:خوب همون جوری که همتون می دونید کریسمس نزدیکه و از اونجایی که سرتون شلوغه و نمی تونید برید پیش خانواده هاتو یه جشن باهم می گیرم و همه ی اعضای کمپانی باید حضور داشته باشند....پس همه توی تالارهمیشگی... همگی خسته نباشید....شب بخیر.

همه خوش حال بودن که کریسمس قرار باهم باشند.

رفتم خونه یه دوش گرفتم از خستگی افتادم روی تخت و نفهمیدم چه جوری خوابم برد....با تکونای کریستال از خواب بیدار شدم.

کریستال:اااهههه...چقدر می خوابی؟...بلندشو...زود باش دیگه...ســــــویا.

من:بله...بله..چی شده؟

کریستال:بلند شو ببینم مگه تو دوس نداری خرید کنی؟

من:برای چی؟

-برای کریسمس دیگه...

-آه...تو منو برای این بیدار کردی؟

-آره...بلندشو دیگه

-نمی خوام

-چرا؟...اگه بیدار نشی پارچ آب خالی میکنم روت...1...بلند شو...2...سویا

-باشه...باشه....ببین بیدارم...ساعت چنده؟

-هفت

-چی؟...این موقه کجا بازه....

-هیچ جا!

-پس چرا منو بیدارکردی؟

-برای این که صبحونه بخوری....اه...چقدر غر می زنی.

دستم کشید هلم داد تو دستشویی.

کریستال:زود بیا صبحونه حاضره!

هنوز هم باورم نمی شه که اون همون دختره!

دستو صورتم شستم از دستشویی امدم بیرون رفتم صبحونه رو خوردم با کریستال حاضر شدیم که بریم بیرون.رفت به سمت خونه هیون وو.

من:کجا می ری؟

کریستال:داداشم هم بیاد گناه داره بچه؟

با اخم گفتم:کریستال!

همون موقعه هیون وو از خونه امد بیرون یه تیب شیک و گفت:بریم.

کریستال زد تو سرش گفت:بیشعور!

هیون وو:چرااا؟

کریستال:سلامت کو؟

هیون وو:اُه...ببخشید سلام...صبح بخیر!

کریستال:جالا شد!

هیون وو:پس جوابم!

کریستال:بریم سویا دیدی می گفتی زوده آلان ساعت نه!

هیون وو سرش تکون داد(به نشانه ی تاسف)

سوار ماشین هیون وو شدیم و هیون وو گفت:کجا برم خواهر گرام؟

کریستال:اول بریم یه لباس فروشی درست حسابی تا برای من و سویا لباس بخریم.

هیون وو:چشم





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 27 شهریور 1396 07:59 ق.ظ
If you desire to get much from this post then you
have to apply these methods to your won web site.
سه شنبه 17 مرداد 1396 06:10 ق.ظ
I visit everyday a few sites and websites to read posts, however this website gives
feature based posts.
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:51 ب.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though you relied on the video to make your
point. You clearly know what youre talking about, why throw away your intelligence on just posting videos to your site when you could be giving us something enlightening to read?
شنبه 14 مرداد 1396 06:26 ق.ظ
Aw, this was a very good post. Finding the time and actual effort to produce a really good article… but what can I say… I procrastinate a
lot and never seem to get nearly anything done.
جمعه 6 مرداد 1396 05:22 ب.ظ
I'm excited to discover this web site. I want to to thank you for ones time just for this wonderful read!!

I definitely enjoyed every part of it and i also have you saved to fav to check out new things on your blog.
شنبه 19 فروردین 1396 07:12 ب.ظ
I like the helpful info you supply for your articles.

I'll bookmark your blog and take a look at once more right here regularly.
I'm relatively certain I'll be told a lot of new stuff proper here!

Best of luck for the following!
یکشنبه 13 فروردین 1396 10:15 ق.ظ
Hello there, I found your web site by means of Google even as searching for a comparable topic, your site got
here up, it looks good. I have bookmarked it in my google bookmarks.

Hello there, just become alert to your weblog via Google, and
located that it's truly informative. I'm gonna be careful for brussels.

I will be grateful in the event you continue this in future.
Many folks will probably be benefited from your writing.
Cheers!
شنبه 29 خرداد 1395 01:43 ب.ظ
وااای عالی بود ولی من دلم برای JB خیلی می سوزه
haniyeh ممنون
جمعه 21 خرداد 1395 11:52 ق.ظ
وااااااوو چه عجب اومدی
خوب بود
haniyeh ببخشید نبودم.
ممنونم
جمعه 21 خرداد 1395 11:51 ق.ظ
سلام خوشحالم که برگشتی این قسمت عالی بود ولی کم بود میشه قسمت بعدی بیشتر باشه؟
haniyeh سلام
ممنونم
چشم از این به بعد زیاد می ذارم
جمعه 21 خرداد 1395 05:20 ق.ظ
عالی بود
haniyeh ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر