GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 15 خرداد 1395 :: نویسنده : sama
سما:
ساعت 8 صبح به راه افتادیم تا بریم فرودگاه
تو فرودگاه:
منو ملیسا پیش هم وایساده بودیم (تو صف )بعد 4 نفر نوبت ما بود. غرق حرف زدن بودیم که یه خانم صداشون کرد که بریم سمت هواپیما... صندلی هامونو پیدا کردیم و نشستیم و...
ساعت پنج عصر رسیدیم مرز کره و از اونجا به یه هواپیمای دیگه سوار شدیم و رفتیم سئول.
ساعت ده شب بود که رسیدیم سئول بیش از حد توان خسته بودیم و چون جایی واسه موندن نداشتیم رفتیم کمپانی بیگ هیت.
گوشیمو از تو جیبم درآوردم و به رئیس زنگ زدم.
:سلام... ببخشید این موقع شب مزاحمتون شدم
:سلام... شما؟!
:من کارآموز جدیدتون سما
:سما؟
:بله.. همون که..
حرفمو تموم  نکرده بودم که گفت
:اهاااااا اون سما یادم اومدی... بگو
:بله خودمم
:بگو دخترم کاری داشتی؟
:ببخشید ما الان رسیدیم سئول ولی جایی واسه موندن نداریم
یکم مکث کردم و گفتم:میشه اینجا تو شرکت بمونیم؟
:میتونین؟ ینی راحت میشین؟
:بله واسه ما مشکلی نداره
:خوب پس بمونین اما مواظب خودتون باشین
:حتما
ازش خداحافظی کردم و گوشیمو گذاشتم تو جیبم و رو به ملیسا کردم و گفتم
:گفت بمونیم... ینی اجازه داد
:یوهووووووو... ایول پس بزن بریم
با خنده گفتم خل
رفتیم تو، یکم که جلوتر رفتیم رسیدیم سالن وارد یکی از اتاقا شدیم... سوشرتمو در آوردم و انداختم زمین و نشستم روش ملیسا هم همینکار رو کرد
ملیس :من میرم از فروشگاه روبه رو خوردنی و نوشیدنی بگیرم بخوریم خیلی گوشنمه
در حالی که داشتم بلند میشدم جواب دادم
:باشه برو منم میرم دستشویی
:باوشه
بهم با لباش یه بوسی انداخت و بای بای کرد و رفت. منم رفتم دستشویی.. احساس کردم یه نفر پشتمه برگشتم پشت سرم انا هیچ کی نبود به راهم ادامه دادم و رفتم یکی از دستشویی ها بعد از چند دقیقه از دستشویی در اومدم رفتم سمت آب تا دستا و صورتمو بشورم چشمام و بستم و رو صورتم آب زدم، چندتا دستمال کاغذی برداشتم و صورتمو پاک کردم و درحالی که از اونجا بیرون میرفتم یه آقای نسبتا جوون راهمو با دستش بست.
:وااااای خدای من... تو که خیلی خوشگلی
از نگاهای مزخرفش فهمیدم که چقدر مسته.. اومد نزدیکم
:از نزدیک زیباتری
اون جلو میومد و من میرفتم عقب که رسیدم به دیوار... خیلی ترسیده بودم.. میخواست... میخواست بهم ت.ج.ا.و.ز کنه... باید جوری از دستش فرار کنم اما چجوری.. اومد نزدیکم.. نزدیک... و نزدیک تر، داد زدم
:نزدیکم نیا لعنتی
:چرا میترسی کارمو میکنم میرم دیگه
:گفتم نیااااااااا
و شروع کردم به گریه کردم
اومد نزدیکم نفسای لعنتیش وقتی به گردنم میخورد گریم شدیدتر میشد
با التماس و گریه گفتم
:خواهش میکنم نکن... بزار برم
:میزارم بری اما بزار اول کارمو بکنم.. بعدا
که یهو دستشو گذاشت روی زیپ شلوارم که باعث شد داد بکشم و داد بکشم
:نکن... کمک... کمک... نههههه نه نه نکن تورو خدا... خواهش میکنم.. نهههه
اصلا به حرفم گوش نمیداد داشت گردنمو میخورد که که چشمم به اونا افتاد... اونا بنگتن بودن اینجا بود و داشتن میرفتن اتاق تمرین اما خجالت میکشیدم صداشون کنم... اینم میدونستم که شانس دیگه ای ندارم با تمام وجودم صداشون کردم
:نامجون اوپااااااا کمکککک
که همشون برگشتن سمت دستشویی با دیدن من تو اون حالت همشون دویدن سمتم اما اون مرد فقط میخواست کارشو انجام بده واسه این زود شلوارمو کشید پایین و منم با تمامی وجود داد میکشیدم که بچه ها رسیدن و جین اوپا یه مشت به صورت اون مرد زد و اون ازم جدا شد و افتاد زمین منم گریم بیشتر شد که شوگا ازم پرسید
:هی؟ خوبی؟
با گریه با سرم تایید کردم اما جلوی چشمام سیاه شد و بی هوش شدم.
نامجون:
داشتیم میرفتیم اتاق تمرین که یه نفر اسممو صدا زد هممون برگشتیم به طرف صدا، صدا از دستشویی میومد... یه دختر بود که اقای کیم داشت!!... چشمام از حدقه زدن بیرون... اون... اون آقای کیم داشت چیکار میکرد هممون دویدیم سمت دختره که یهو آقای کیم شلوار دختره رو زد پایین و دختر با تمام وجودش داد میکشید و کمک میخواست... رسیدیم بهشون جین یونگ با مشت رفت تو صورت مرده و اون افتاد زمین و شوگا سریع از دختره پرسید
:هی؟  حالت خوبه؟
با سرش تاییدش کرد، شلوارش که پایین بود رو شوگا زود کشید بالا ولی دختره از ما ترسید... داشتم بهش کمک میکردم که بیاد بیرون که یهو غش کرد، داشت میافتاد که بغلش کردم و افتادم تو بغلم
جی هوپ:وااای... غش کرد بلندش کنین ببریمش اتاق
بلندش کردم و بردم اتاق.... گذاشتمش روی ران پای وی هر چی کردیم بلند نشد... گوشیشو از تو جیر شور آوردم و به اخرین نفری که زنگ زده بود زنگ زدم...
گوشیمو دادم دست هوپی و گفتم بهش بگه زود بیاد اینجا
:الو.. سلام
ملیسا:سما؟
:ببخشید واسه دوستتون یه اتفاقی افتاده و اون الان تو کمپانی بیگ هیته هر چه زودتر اینجا بیاین چون حالش اصلا خوب نیست
:ببخشید اما شما؟
:من جی هوپ فقط زود بیا
گوشیو داد دستم   رفت نشست پیش دختره اما اون هنوز بیدار نشده بود.
ملیسا:
اون جی هوپ بود؟ ینی واقعا...؟!! اما چرا زنگ زده؟به سما چه اتفاقی افتاده؟
بیش از حد نگران بودم و ترسیده بودم که براش یه اتفاقی وحشتناکی افتاده باشه تو این فکرا بودم که رسیدم کمپانی دویدم سمت اتاق، درشو باز کردم... سما روی پاهای وی خوابیده بود یا.. یا غش کرده بود؟؟!!!
وسایلارو انداختم زمین و دویدم سمتش:
سماااااااا جی شده بهت دختر
نامجون:اسمش سماس؟
:الان وقت اینجور سوالاس؟
زیر لب گفت:الاغک
:ها؟ چی گفتی؟ نشنیدم
با حرص گفت:میشنیدی
:چی شده بهش؟
رپ مون با لکنت گفت:یه... مرد.. داشت.. داشت
:بگو دیگه
؛:داشت به دوستت سما ت... ت.ج.ا.و.ز میکرد
با نگرانی پرسیدم:
چی؟ به سما؟ کرده یا... یا
شوگا:
نه نه گفت نکرده بعد اون اینجوری شد
یه نفس عمیق کشیدم و گونشو بوسیدم...که رو پاهای وی مثل یه فرشته خوابیده بود




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 9 مرداد 1395 05:22 ب.ظ
خخخخخخ حساس شده بودااااااا
یکشنبه 16 خرداد 1395 09:41 ب.ظ
چه كردن تو كردنی شد
خخخخخخ
sama
نه نشده اجی


 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic