تبلیغات
GOT7 FanFiction - I & GOT7 قسمت بیست و دوم
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 28 دی 1394 :: نویسنده : haniyeh
سلام

بعد یه مدت به حیاط نگاه کردم مثل این که زنگ خورده بود.کیفم برداشتم رفتم تو کلاس.هانی امد پیشم گفت:بهتری؟

من:آره.

هانی:نمی خوای بگی چی شده؟

من:من ازامروز دیگه با شما زندگی نمی کنم!

هانی:چــــــــــی؟...پس کجا می ری؟

من:با کریستال خواهر هیون وو زندگی می کنم.

هانی:چرا؟

من:تنهاست...دیگه..

هانی:خوب...با داداشش زندگی کنه؟

من:من نمی دونم...دوس داشته با من هم  خونه باشه.

همون موقعه هیون وو با قطاری از دخترای کلاس  وارد کلاس شد.

هیون وو:هی...تو کجا  بودی همه جا دنبالت گشتم؟

من:همین جا...به تو چه اصلا؟

هیون وو:با رییست درس صحبت کن.

من:همچین میگه انگار 20 سال ازم بزرگتره.

هیون وو:چراهمتون همین رو می گین؟

من:چون حرف حقه.

یه دختره(با ناز که ادم اوقش می گیره):اوپا شاید بزرگتر نباشی ولی خیلی جذبه داری!

هیون وو:توچی می گی؟...جذبه...من..ها ها ها...فعلا که همه به من می گن من چیکار کنم چیکار نکنم.

های دلم خنک شد.

امد نشست سر جاش گفت:بعد مدرسه برو خونه وسایلت جمع کن بعد به من زنگ بزن تا بیام دنبالت.

من:نمی خواد بیای دنبالم آدرس بده خودم میام.

هیون وو:همین که گفتم.

دیگه نشد جوابش بدم و معلم وارد کلاس شد.

با هانی و دو هی رفتم خونه . مشغول جمع کردن وسایلم شدم و دخترا همون جوری وایساده بودن و منو نگاه می کردن.

دوهی:میشه نری؟

من:نه

دوهی:چرا؟؟؟؟

من:چون ریــــیــــس گفته..

دوهی:تو از کی به حرفش گوش می دادی که حالا گوش می کنی؟

من:منظور؟

دوهی خودش مظلم کرد گفت:دلم برات تنگ میشه!

من:دیونه من که نمی رم بمیرم که تو مدرسه و کمپانی همو می بینیم.

امد پرید تو بغلم گفت:من نمی خوام بری!

خلاصه با کلی بد بختی تونستم دوهی راضی کنم.باهانی هم خداحافظی درس درمون کردم زنگ زدم به هیون وو...خودم خیلی کنترل کردم که جلوشون گریه نکنم.

دم در کنارم وایساده بودن.هیون وو امد و گفت:سلام...وسایلت همینه؟

من:آره.

برش داشت گذاشتش توی صندوق عقب.منم برای بار آخر بچه ها رو بغل کردم و خدافظی کردم.

هیون وو در ماشین باز کرد و گفت:بشین!

منم نشستم با بچه ها بای بای کردم.از اونجا که دور شدیم شروع کردم به گریه کردن هر چقدر بیشتر دور می شدیم بیشتر اشکم در می امد و صدام بالا تر می رفت.

هیون وو یه گوششو که طرف من بود گرفته بود گفت:بسه دیگه!اه!...گریه نکن دیگه...بابا تو مدرسه می بینیشون دیگه...

دماغمو بالا کشیدم و گفتم:تو کمپانیم  می بینمشون.

خندید و گفت:دیگه چته؟

من:نمی خوام؟

هیون وو:چیو نمی خوای؟

من:تو رو!

هیون وو:زوریه....باید بخوای.

دیدم که ناراحت شد.

هیون وو:پیاده شو.

از ماشین پیاده شدم و پول تاکسی رو حساب کرد و چمدونم رو ورداشت و دستم گرفت و دنبال خودش کشوند.

سوار آسانسور شدیم داشت در بسته می شد که دوباره باز شد و...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 16 مرداد 1396 07:08 ب.ظ
Wonderful blog! I found it while surfing around on Yahoo News.

Do you have any tips on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!

Many thanks
یکشنبه 4 بهمن 1394 12:46 ب.ظ
مطمئنم از سرزدن به سایت من پشیمون نمیشی امتحان کن
پنجشنبه 1 بهمن 1394 06:15 ب.ظ
واییی عالی بود ولی خیلی دیر کردی لطفا قسمت بعدی رو سریع تر بزار ممنوووووون بازم میگم عالیییی بود
haniyeh نمی تونم تندتند بزارم. چون وقتم خیلی کمه
چهارشنبه 30 دی 1394 04:56 ب.ظ
اخییییی گناه داره سویاااا
حیلی قشنگ بود
haniyeh ممنون
چهارشنبه 30 دی 1394 04:19 ق.ظ

کسب درآمد ماهانه بالای 1 میلیون تومان
100 درصد تضمینی

توجه : پس از وارد شدن به لینک ها 15 ثانیه صبر کنید و سپس روی دکمه ی
سبز رنگ "رد کردن تبلیغ" کلیک کنید.

لینک آموزش برای آقایان:

http://bit.do/toopfile1

لینک آموزش برای خانم ها:

http://bit.do/toopfile2
چهارشنبه 30 دی 1394 12:21 ق.ظ
سلام بچه ها
افسون جان اینترنتش مشکل پیدا کرده و ممکنه تا پنج شنبه. نتونه بقیه رمان ((عملیات عاشقانه))رو بزاره
گفتم در جریان باشید
ممنون
سه شنبه 29 دی 1394 10:36 ب.ظ
قشنگ بود اجی فقط یه خواهش میشه قسمتای داستانو بلندتر کنی؟ اخه همش احساس میکنم کمه. ببخشیدا اگه نمیتونی ولش کن.
haniyeh سعی می کنم ولی میهن بلاگ نمیزاره و دوسم ندارم بزارم برا دانلود چون ممکنه همه اینجوری دوس نداشته باشن.
سه شنبه 29 دی 1394 01:57 ق.ظ
واییی آخ جون بالاخره گذاشتی
مرسریی عالیییی بود
haniyeh ممنون
دوشنبه 28 دی 1394 10:43 ب.ظ
علیك به به
عالییییییییییی
بیستتتتتتتتتت دمت جیزززززز
ایول بابا
خیلی وقت بود نزاشتی
haniyeh ممنون
وقت نداشتم امتحانات نمی ذاشتن
دوشنبه 28 دی 1394 09:52 ب.ظ
آخیششششش امتحانا تموم شد
آجی هر روز میزاری؟
haniyeh فکر نکنم بتونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر