تبلیغات
GOT7 FanFiction - I & GOT7 قسمت بیست و یکم
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 28 دی 1394 :: نویسنده : haniyeh
سلام
ببخشید دیر شد.امتحان داشتم وقت نمی کردم.
ببخشید.

هانی:سویا!...تو کجا بودی؟

با دیدن اون دختر سر جام خشکم زد.

هانی

جوابم نداد چشاش پر از اشک شد حتی پلک هم نمی زد.

من:سویا!...تو خوبی؟

یه دفه افتاد.

من:سویا...سویا...ســــــــویا

یونگجه:چی شده؟...سویا!

من:نمی دونم....چی کار کنیم؟

یونگجه:سویا...سویا...صدا می شنوی؟

یونگجه بغلش کرد بردش توی اتاق رقص و استراحت خودشون گذاشتش روی کاناپه ی بغل سالن منم دنبالش امدم.

یونگجه:آب...آب

از سالن امدم بیرون توی راه رو یه آب خوری بود آب ریختم تو لیوان اوردم.یونگجه ازم گرفت آروم ریخت روی صورتش.

سویا

باورم نمی شه اون...اون خودش بود.

توی یک لحظه تمام صحنه ی تصادف امد جلوی چشمم.مطمئن اون خودش بود.اون همون کسی بود که پدرم و داداشم ازم گرفت اشک داشتم ولی نمی رخت...نمی تونستم نفس بکشم...دیگه نفهمیدم چی شد.

یونگجه:صدا مو می شنوی؟...سویا!

من:چی شد؟

هانی:حالت خوبه؟...چی شد یه دفعه؟تا دیدمت غش کردی؟...چیزی شده؟

ترجیح دادم چیزی نگم و با سر تایید کردم که حالم خوبه.

جی بی

امدم بیرون از اتاق که هیون وو امد و گفت:بیا...جلو خواهر داره میاد!

من:خوب بیاد...برای همین این موقعه صبح همه بچه ها رو کشوندی کمپانی؟

هیون وو:فکر می کردم سویا همه چیز برات گفته؟

من:گفته...که چی؟

دستش پشت کمرم گذاشت هلم داد جلو.

هیون وو:به به...سلام...خواهر گلم...راحت رسیدی؟

دختره:سلام...آره از اول تا آخر خوابیدم...تو خوبی؟

هیون وو:آره...خوبم.

دختره وقتی منو دید:وای...سلام آقای لیم جه بوم....من کریستال خواهرهیون ووام. از این به بعدم قراره با شما کار کنم.

من:سلام

دستم اوردم جلو اما اون بغلم کرد...چه دخترپرویی!

برگشتم تا عکس العمل سویا رو ببینم از چیزی که دیدم دلم یهو رخت می خواستم برم طرفش که هیون وو دستم گرفت و گفت:کجا؟

اشاره کردم کی خواستم حرف بزنم که گفت:من می رم!...تو با خواهرم برید دفتر.

کریستال:راحتی جی بی صدات بزنم یا جه بوم یــــــا اپا؟

اصلا نمی فهمیدم چی می گفت.چی شد یه دفعه با یاد آوری دیشب و حرفاش بیشتر از این دختر بدم می امد.

کریستال:حواست کجاست؟

من:همین جا...اینم اتاق داداشت!...منم می رم ببینم داداشت کجا رفته؟

می خواست حرف بزنه که من دویدم.

هیون وو

بچه ها ازهمتون ممنونم که امدید و خواهرم خوش حال کردید.آلانم برید سر کاراتون من به شما قول یه شام می دم.

همه بدون این که چیزی بگن و یه کم صدای غر غر رفتن.

پس اینا کجا رفتن؟

رفتم طرف دوهی و گفتم:این دوستت سویا چی شد؟

دوهی : مگه چی شد؟

من:هیچی بیا برو مدرسه ات!

دوهی:مگه خودت مدرسه نداری؟

من:به تو چه بیا برو ببینم...دختر پرو مثلا من رییسشم.

دوهی:حالا همچین می گه که انگار 20 سال ازم بزرگتر تویه سال ازم بزرگتری!

به دست هلش دادم گفتم:بیا برو بابا!

همون موقعه هانی و سویا از اتاق رقص گات7 با یونگجه امدن بیرون.

سویا:ممنون یوگجه!

هانی: امروزاستراحت کن نمی خواهد بیای مدرسه!

من:سویا...بیا اتاقم.

با سر تایید کرد و به هانی گفت:برو دوهی منتظرته اگه دیدم خوبم خودم میام...برو دیگه!

جی بی:خوبی؟

سویا:آره

من:جی بی...چرا اینجا وایسادی؟...برو سر گروهت مگه شما دو روز دیگه کنسرت ندارید؟

دست سویا رو گرفتم با خودم بردمش تو اتاق.

من:کریستال این لی سویا است هم کلاسی من وهمچنین عکاس کار موز کمپانی که قبلا با گات کار می کرده آلان با تواس کار می کنه.

کریستال:و...همونیه که و دوسش داری؟





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 17 مرداد 1396 05:06 ق.ظ
Greetings! Very helpful advice in this particular post!

It is the little changes that will make the biggest changes.

Many thanks for sharing!
شنبه 19 فروردین 1396 07:35 ب.ظ
I'm impressed, I must say. Seldom do I come across a blog that's both equally educative and engaging,
and let me tell you, you have hit the nail
on the head. The problem is something which not enough people are speaking intelligently about.
Now i'm very happy that I found this in my hunt for something regarding this.
دوشنبه 28 دی 1394 03:38 ب.ظ
هههههه. کریستال منظورش از این حرف چی بود؟
ممنون اجی قشنگ بود.
haniyeh خواهش می کنم....ممنون که می خونی.
خخخخخ...خواهرش می دونه دیگه.
دوشنبه 28 دی 1394 02:26 ب.ظ
مرسیییییی اجی خیلی منتظرش بودم
haniyeh ببخشید.
دوشنبه 28 دی 1394 02:26 ب.ظ
مرسیییییی اجی خیلی منتظرش بودم
haniyeh ببخشید...ممنون
دوشنبه 28 دی 1394 07:09 ق.ظ
واییییییییییییی تو كجا بودی
من كه مردم
عالیییییییییییییییوددددددددد
بیستتتت
haniyeh امتحان داشتم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر