تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت یازدهم عملیات عاشقانه
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
قسمت یازدهم 
نشسته بودیم سره یه میز که اروم تو گوشه جکسون گفتم :نمیخوای به من بگی دان چیگفت امروز 
جکسون ؛ خواب بودی ترسیدم بیدارت کنم جفتک بندازی دیگه بیدارت نکردم، جونمو  از سره راه نیاوردم که
من :حیف که اینجاییم وگرنه واقعاجوری میزدمت که صدای غاز بدی
جکسون ؛ میگم که وای نه که منم میمونم و نگات میکنم
من :حالا نمیخوای بگی چیگفت 
جکسون ؛ حرف که میزنی با من بخند
من ؛ من تورو میبینم بدتر عقم میگیره
جکسون ؛ لیاقتم نداری زنم باشی
من ؛ حالا انگار من کشته مرده ی اینم که زنه تو بشم 
جکسون ؛ آره آره تو دلت که از خداته 
تا اومدم یه چیزی بگم سریع گفت ؛وقت نداریم کل کل نکن گفت که امروز همه هستن و فقط واسه آشنایی اونا با ماست و آشنایی ما با اونا در مهمونی های بعدیه،،  و اینکه تنها کاره ما تو این مهمونی اینه که نشون بدیم خیلی همو دوس داریم 
من :اها باشه ولی مثلا چجوری یعنی بریم جلوشون بعد بهم بگیم دوست دارم؟ 
جکسون ؛ نه دیگه انقدر ضایع مثلا با لبخند و عشق همو نگاه کنیم و ایناا
من :خب باشه اینکه کاری نداره
دان اومد سمت ما ؛خب چرا نمیرقصید؟ 
جکسون ؛ نمیدونم همینجوری. الی بریم؟ 
من ؛ بریم،، من که عاشقه رقصم
پاشدیم بریم و برقصیم که تا ما رفتیم قشنگ شاهد این بودم که دان رفت سمت دی جی و بعدم آهنگ عوض شد و یه آهنگ تانگو اومد،،، "آهنگ only you از mandy Moore "خیلی قشنگ و زیبا باهم رقصیدیم و چشم همه ره ما خیره بود،،، چشم ماهم به هم،،، باز هم اون عطر،،،،،، که منو مسخ میکرد،،،  دیگه هیچی احساس نمیکردم،،، فقط جکسون و عطرشو آهنگ و من،،،،،، یعنی چی؟ چرا اینطوری شدم؟ 
فقط ما وسط بدیم بقیه از کنار مارو میدیدن
یهو آهنگ تموم شد و دستا ی جکسون منو از پشت گردن کشید سمت خودش و بعدم لبای داغش روی لبام قرار گرفت،،،، حس خوبی بود ولی من اینو نمیخواستم اونم الان چون فقط یه بازیه،،،، یه بازی که احساسات منم درش به بازی گرفته شده بود،، نباید این کارو میکرد،،، نه نباید اولین بوسه ی منو به بازی میگرفت،،، نه نباید..... 
فقط به زور ظاهر داری کردم وگرنه اشکم ریخته بود،،، بعدش دستمو گرفت و رفتیم از پیست بیرون،،، بعدشم من خیلی نامحسوس دستمو از دستش انداختم بیرون و گفتم :قراره ما این نبود آقای وانگ 
بعدم رفتم سمت اتاقمون،،، دنبالم میومد
جکسون ؛ الی صبر کن،،، کارت دارم 
اومدم تو و درو بستم 
چون اتاقمون طبقه ی سوم بود کسی این بالا نمیومد
به در مشت میزد و میگفت :الی درو باز کن چرا سریع قفلش کردی
من: آرسن برو الان نمیتونم حالم خوب نیست
جکسون ؛ آخه باید حرف بزنیم
من :الان اصلا حالم خوب نیست،،، همین یبارو درک کن 
دان :آرسن چی شده 
جکسون ؛ همونطور که میدونی ما تاره ازدواج کردیم. و اونم اولین بوسمون بود،، الیزابت هم خجالت کشیده و تو شکه 
دان ؛ بذار اتاق بمونه تا اروم شه
الان حتما جکسون تو دلش میگه وای چه خوب گفتی مونده بودم چیکارکنم ولی واقعا هم داشت مثه الاغ منو صدا میزد و میگفت درو باز کن 
دان :بیا بریم پایین میگیم الی هم یکم سر درد داشت رفت بخوابه 
جکسون ؛ آخه... 
دان :بیا دیگه اون احتیاج داره که تنها باشه
آره آره برین دیگه 
جکسون ؛ باشه،، الی درو قفل کن و کلیدو از پشت بردار،،،دان از کلید اینجا بازم داری؟ 
دان :آره بهت میدم،، بریم،، 
بعدم صدای دور شدنش اومد،،، یبار دیگه چک کردم ببینم در قفله یا نه بعدم کلیدو برداشتم
رفتم تو تراس،،، باد خنک حالمو جا آورد، چرا اینکارو کرد؟ یعنی به خاطر نقشمون باید منو خورد کنه؟ 
بعد از یکساعت رفتم لباسامو در بیارم که اون ردیابرو دیدم،،، نمیدونستم میتونم با این حالم بخندم یا نه،،، لنزمو هم به زور در آوردم بالاخره که باید یاد میگرفتم،،، همیشه که نمیشه محتاج اون باشم،، 
یه شلوارک تا زیر زانو پوشیدم به یه پلیور گشاد،،، پتو دورم پیچیدمو رفتم روی تاب تو تراس،،، خدایی جای دنجی بود نازه کشفش کرده ام!  
همینجوری به ستاره نگاه میکردم که خوابم برد،،،،
صبح با نور شدیدی که خورد تو چشمم بلند شدم یعنی چشامو باز کردم... 
آوا من اینجا چیکار میکنم؟ 
روی تخت و اونم تنهایی دیگه جکسون نیست،، بلند شدم که دیدم جکسون رو مبل خوابیده،،، از دستش عصبا نی بودم حتی دیگه نمیخوام نگاش کنم،،، پا شدم که برم دستشویی،، از کناره مبل داشتم میگذشتم که یهو دستمو گرفت
با صدای دورگه ی خواب آلودش گفت :واستا ویولت کجا میری
من ؛ دارم میرم دستشویی ولم کن 
جکسون ؛ صبر کن باهم حرف بزنیم بعد
من ؛من هیچ حرفی باتو ندارم
دستشو پس زدم و رفتم دستشویی،،، 
مرتیکه ی الاغ حتما نباید به حرفش گوش بدم که،، آخیش دلم خنک شد.. 
کارمو کردم و اومد برم بیرون که تا درو باز کردم با قیافه ی عصبانی و شلخته ی جکسون روبرو شدم،،، 
نمیدونستم بخندم یا بترسم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 10 شهریور 1396 11:36 ق.ظ
That is a really good tip particularly to those fresh to the blogosphere.
Simple but very accurate information… Thanks for sharing this one.
A must read post!
جمعه 25 فروردین 1396 04:18 ق.ظ
Heya excellent blog! Does running a blog like this require a lot of
work? I have very little understanding of coding however
I had been hoping to start my own blog soon. Anyway, if you
have any suggestions or tips for new blog owners please share.
I know this is off subject however I just had to ask.
Kudos!
دوشنبه 21 دی 1394 08:16 ب.ظ
تولدت مبارک انشااالله همیشه زنده باشی واسه ما پست بزاری عزیزم
Afsoon مرسی دوستم
شنبه 19 دی 1394 07:08 ب.ظ
واییییییییی چقد دیر گذاشتین
جکسون بگو دوسش داری مرگ من
منون
Afsoon ببخشید دیروز تولدم بود،، خونه تبودم نت نداشتم
خواهش میکنم ❤
شنبه 19 دی 1394 02:57 ب.ظ
وای خیلی زیبابودمرسی
افسون جون دیگه داره به
جاهای خوبش میرسه
Afsoon خواهش میکنم عزیزممم
اوره دیگه
شنبه 19 دی 1394 12:17 ب.ظ
به به سلام چه عجب شما گذاشتی
مردیم از منتظر موندیم
بابا ایرل
دمت جیز
عالیییییییییی بیستتتتتتتتتت
امممم دیگه چی بگم؟؟؟ .........
جاخالی رو خودت پر كن
Afsoon ببخشید آخه دیروز خونه نبودم....
مرسیییییی
شنبه 19 دی 1394 12:37 ق.ظ
تازه به جاهاى خوبش داریم مى رسیم.
Afsoon اوره دیگه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر