تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت دهم عملیات عاشقانه
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 17 دی 1394 :: نویسنده : Afsoon
قسمت دهم
ای زهره مار بگیری بنال دیه 
من :حرف میزنی یا نه
واییییی نکنه میخواد اونجا رو بگه،،،، حالا من قرمز میشم کهههه
جکسون ؛ ببین اینو باید بذاری تو لباس زیرت،،،، خخخخخ،البته اگه کسی اونجا رو نمیبینه و امن ترین جایه
مرتیکه ی گوجه میگه،،، اگه امن ترین جایه،،، آخه مرتیکه ی بیشعور،،،، من چی بگم بهت...... 
من :بدش به من 
جکسون ؛ یادت نره خوب بچسبونشون اینا رو،،، راستی میگم اگه کار با اون سومی هر رو بلد نیستی میخوای من برات بچسبونم؟ 
گمشو باوو همینم مونده دیگه
من ؛لازم نکرده 
همین موقع غذا ها رو آوردن و منم که صبحونه زیر نگاه دان کوفتم شدو گشنم بود یه دله سیر خوندم
جکسون دهنش باز بود،،، 
جکسون :بابا تو خیلی عجیبی اصلا با دخترایی که دیدم فزق داری،، مثه خرس قطبی که میخوابی،،، مثه قورباغه زبون درازی که میکنی،، مثه خرسم که میخوری،، دیگه چه حیوونی در وجودت نهفتس ویولت؟ 
من ؛ ببین خودت عهد کردی که پا رو دمه هم نذاریم پس.... 
جکسون ؛ اوکی بریم 
من ؛این الان یعنی من خفه شم؟ 
جکسون ؛ نه یعنی به خودت زحمت نده من فهمیدم چی میخوای بگی
من :آره منم باور کردم
زیر لب گفتم مرتیکه ی پفیوز
فکر کنم شنید چون گفت ؛ چیزی گفتی 
من :نه گفتم هوا چه آفتابیه
جکسون ؛ هوا که ابریه 
من :آه اصن به تو چه که من چی میگم
بعدم دوباره رفتیم سمت ماشین و بعدم رسیدیم خونه،،، ساعت 5 بود.. 
داشتیم از پله ها میرفتیم بالا که دان صدامون رد :سلام خوش آمدید دوباره و اینکه آرسن بیا مدارک و نشونت بدم
جکسون ؛ لباسم و عوض کنم میام،، 
دان :اوکی،، پایین منتظرتم
رفتیم باهم بالا و من رفتم توی حموم که ردیابا رو بذارم،،، مسخره هروقت اون ردیاب کوچولو هرو میبینم خنده میگیره،، مرتیکخ مسخره... ردیابا رو به جز لنز که بلد نبودم گذاشتم، سریع درو باز کردم که دیدم بالاتنه ی جکسون لخته
جکسون ؛ یه اهمی اوهومی چیزی 
واییییی سریع برگشتمو تند تند گفتم :ببخشید ببخشید 
بلوزشو برداشت که بپوشه.
واییی چه عضله هایی،، چه سیکس پکی..
جکسون ؛ میتونی برگردی
برگشتمو اروم گفتم :چک کردی ببینی دوربین یا شنود دارن یا نه؟ 
جکسون ؛ گشتم چیزی نبود و مطمنا واسه جلب رضایت نمیزارن
من :اهان بعد من لنزمو نمیدونم چجوری بذارم
جکسون ؛ بیا من برات بذارم
لنزو دادم بهش و رفتم جلو... 
فاصلمون کم بود...... نفساش بهم میخورد،، دوباره همون بوی محرک و دلنشین.... 
جکسون ؛ چشاتو باز کن 
بازشون کردم و توی. بوی عطر جکسون حل شدم.!  دستشو به صورتم تکیه داده بود و لنزو میزاشت.،، چشمم افتاد سمت لبش.... اااا این که داره تکون میخوره چی میگه؟ 
گوشمو تیز کردم و از رویا اومدم بیرون 
من :چی گفتی؟ 
جکسون ؛ کجایی ویو
من ؛همینجا
جکسون ؛ گفتم که گذاشتم پلک بزن 
وای چقدر زود تموم شد اهه کاشکی یکم طول میداد
من ؛مرسی 
بعدم اومدم سمت تخت،، داشت میرفت سمت در که گفتم :میتونم به دوستم زنگ بزنم؟ 
جکسون ؛ فقط 5 دقیقه طول بکشه 
من ؛اوکی. 
جکسون ؛ بیرون نیایا
من :نه باو،، 
زنگیدم به لیانا،،، بعد از چند بوق برداشت 
لیانا :الو بله بفرمایین
من :احمق هنوزم صفحه ی گوشیتو ندیده جواب میدی؟ 
لیانا :اااا ویو تویی؟ 
بغضم گرفت،،، 
لیانا :الووو
من ؛جانم 
لیانا :گریه نکن منم گریم میگیره هااا
من :باشه عزیزم تو که میدونی من احساساتی ام
لیانا :کجایی؟ 
من:خونه ی همونی که رابط بین فروشنده و خریداراست
لیا ؛ت.و خوبی 
من :مشکلم فقط دوری از شماست
لیا :فدات بشم
من :لیا دیگه باید قط کنم.. 
لیا ؛بازم زنگ بزن 
من :حتما فعلا 
بعد از اون زنگیدم مامان،،، با وارنا و بابا هم حرف زدم و قطع کردم،، بعدشم روی تخت دراز کشیده بودم و گریه میکردم که دیگه خوابم برد...
احساس کردم یه چیزی داره میره تو دماغم و قلقلکش میده،، چشامو باز کردم و دیدم جکسونه عوضی،،، 
من ؛ااا نکن میخوام بخوابم
جکسون ؛ ساعت هفته نمیخوای آماده شی؟ 
چییییی ساعت هفته؟ 
مثه جت پریدم دست شویی و یه مشت آب رو سرم ریختم.. یکم که سرحال شدم اومدم بیرون،،، 
شروع کردم به درست کردن موهام،،، اونا رو اول صاف کردم بعد به یه حالتی شینیون کردمشون چون با دکلته میومد 
آرایش که مختصر کردم و بعد لباسو ورداشتمو رفتم تو رختکن حموم،،لباسو که پوشیدم با کفشم، رفتم بیرون 
جکسون پشت به من داشت روبروی آینه کراواتشو میبست،،، رسمی چه بهش میاد،، 
یهو چشمش از تو آینه به من افتاد و. با تعجب زل ز د به من 
من :چیه خوشگل ندیدی؟ 
جکسون ؛ یه دختر که هزارتا حیوون تو خودش داشته باشه ندیدم،،، که الان آهوی درونش اومده بیرون،،، واقعا خوب شدی 
من :مرسی
جکسون ؛ بریم پایین؟ 
من :بریم 
صدای شلوغی میومد،،، از پله هذ داشتیم دست تو دست هم میرفتیم پایین،،، به پله های آخر که رسیدیم همه نگاشون چرخید سمت مااا،،،، هرکی یجوری نگاه میکرد،،،، بعضیا از حسادت،، بعضیا تحسین بعضیا هم مرموز،،، نگاه هایی به واقعیت های الکی،،، الکی هایی که اومدن تا واقعیت ها را بیابند،،، واقعیت هایی از جنس خلاف.... که بوی تلخ حبس میدهند.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 27 شهریور 1396 08:04 ق.ظ
WOW just what I was looking for. Came here by searching for قسمت
جمعه 10 شهریور 1396 02:28 ب.ظ
Terrific post however , I was wondering if you could write
a litte more on this topic? I'd be very grateful if you could elaborate a little bit more.
Cheers!
دوشنبه 28 فروردین 1396 02:34 ب.ظ
Right here is the right site for everyone who
hopes to find out about this topic. You realize a whole
lot its almost hard to argue with you (not that I actually will need to…HaHa).

You certainly put a brand new spin on a
topic that has been written about for decades. Excellent stuff,
just wonderful!
جمعه 18 دی 1394 05:54 ب.ظ
بزارش دیگه
Afsoon اوکی
جمعه 18 دی 1394 03:29 ب.ظ
عالی بود
ممنونم
Afsoon خواهش میکنم ❤
جمعه 18 دی 1394 08:34 ق.ظ
ایول بقسشو زود بزار


جکسون تو هر صورت ذات خودشو نشون میده منحرف
Afsoon اوره دیگههه
پنجشنبه 17 دی 1394 11:26 ب.ظ
عالی عالی
Afsoon مرسییییی
پنجشنبه 17 دی 1394 08:44 ب.ظ
زیبامثل همیشه
مرسی اونی
Afsoon خواهش میکنم عزیزممم
پنجشنبه 17 دی 1394 07:00 ب.ظ
مرسی عالی بود
میشه قسمتارو طولانی تر کنی؟
Afsoon خواهش میکنم ❤
آخه عزیزم میهن بلاگ پستاش تا یه حدی جا داره اگه بیشتر بذاریم دیگه کامل نمیفرسته
پنجشنبه 17 دی 1394 06:09 ب.ظ
واییییی چرا این قدر زود گذاشتی
این بتر اولین نفرم یسسسسسسسس
خوب شد سر زدم به سایت
عالللیییییی مثل همبشه بیستتتتت
Afsoon اورهههههه دیگهههه
مرسییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر