تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت هشتم عملیات عاشقانه
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 16 دی 1394 :: نویسنده : Afsoon
سلامممممم

جکسون :یک ،،،دو،،،،،سه
بعدم شروع کردیم به حرکت ،،،،اوایل کنار هم بودیم ،،بعد من یکم جلو افتادم ،،،بعدشم جکسون ،،،،،،به پیچ رسیده بودیم که یهو یه سنجاب پرید جلوی اسب من و این همزکان شد با الی مواظب باشه جکسون ......
سرانجامم افتادن شد ،،،،
افتادنی که باعث شد تمام بدنم درد بگیره ....
و منو از پا و شرطم بندازه ...
زانوهام زخم شده بودند و کمرم هم ثاشت از درد میترکیدو دستامم کبود شده بودند.... 
اشکامم نزاشتن جلومو ببینم،،، 
فقط احساس کردم جکسون داره میاد سمتم 
جکسون :خوبی الی؟ جواب بده، گریه نکن فقط بگو کجات درد میکنه 
مرتیکه خره میگه گریه نکن مگه دسته منه
من :احمق کلاس هشتم تو علومت نخوندی اشک ریختن یه فعالیت غیر ارادیه؟ یعنی دست من نیست... 
جکسون :خب ببخشید،،، حالا کجات درد میکنه
میتونستم به وضوح نگرانی رو تو صورتش ببینم،،، این اولین باره،، که این حسو داره 
من :کمرمو نمیتونم صاف کنم، دست و زانومم میسوزه 
باید بریم تا یخ بذاریم،، میتونی پاشی؟ 
آخه من موندم این چجوری پلیس شده 
من :نه میگم کمرم گرفته،،، آخه چجوری پاشم
جکسون :خب....... خب بیا رو کول من 
حتی از فکرشم خندم میگیره 
جکسون :ببین چاره ای نداربم وگرنه منم کمرمو از سره راه نیاوردم
اومد پشت به من نشست و گفت :بیا
خب مجبور بودم دیگه چیکار میکردم 
دستمو گذاشت دوره گردنش و دستم و گرفت و یکم منو کشبد منتها دستم درد گرفت،،، من :اخخخ اروم تر 
جکسون:باشه حالا بیا بالا پاهاتم دورم قلاب کن 
همینکارو به زور کردم، بعد بلند شد،،، زیاد سنگین نبودم،، ولی خوب بازم 58 کیلوام... 
اسب ها رفته بودن باید منو پیاده میبرد،،، همونجوری با هق هق گفتم :بخدا تقصیر من نبود اصن مگه سنجاب باید بزارن تو اصطبل؟ 
جکسون :میدونم،، من به یه چیزی مشکوکم،،، این اومدن سنجاب اتفاقی نیست 
من ؛امممم منظورت چیه
جکسون :اینا همه یه اتفاقه از قبل برنامه‌ریزی شدست،، یکم فکر کن،،، قرار بود باهم باشیم ولی دان سریع غیبش زد، سنجاب توی یک اصطبل و اینکههمین روز اول و اون جمله ؛ "الیزابت اسب سواری بلدی دیگه؟ " همه ی اینا یه نشونست
من :خب واسه چی اینکارو میکنه؟ 
جکسون :از همین اول نمیتونه منظوری داشته باشه،،، فقط میخواد رفتارهای مارو ببینه،،، باید بهش نشون بدیم نفهمیدیم که همه ی اینا تقصیره اونه یعنی در عینه ناشی بودن، باهوش باشیم،،، گرفتی قضیه رو؟ 
من :آره ولی خب چجوری جلوش رفتار کنیم؟ 
جکسون :فقط وانمود کن یه لحظه سنجاب که اومد اسب هول کرد و آنقدر سریع رَم کرد که وقت نکردی کنترلش کنی،،،، همین 
من :اهان باشه،،، 
دیگه رسیده بودیم،،، بغلش که بودم راستش اخرش نفهمیدم چی گفت به صداش داشتم گوش میکردم که اینطوری شد،،، اهههه خاک تو سره احمقم کنن بازم دسته گل به آب دادم.  فقط اولاش رو فهمیدم ولش فوقش میگم حواسم نبود سنجاب اومد جلوم دیگه تهش همینه 
دان اونجا نشسته بود و داشت با قهوه اش ور میرفت و سرش تو لپ ناپ بود،،، تا مارو دید سریع چهرشو نگران کردو اومد جلو حداقل دیگه الان که فهمیدم چه شارلاتانیه میفهمم داره نقش بازی میکنه...
دان ؛واییی الی جان چی شده؟ 
جکسون :سنجاب پرید جلوی اسبش اونم رم کرد و این شد،،، 
دان:واییییی اینجا که سنجابی نبود   ،،، بذارش اینجا 
بعدم صندلی رو کشید کنار 
من :اسبا واسه خودشون در رفتند
دان :مهم نیست اینجا حصار های بلندی داره، فرار نمیکنن
جکسون :اینجا وسایل پانسمان دارید؟ 
دان :فکر نمیکنم میگم راننده بیاد برید خونه من باید برم یه سر شرکت مدارک و بیارم فردا صبح بهتون نشون بدم
جکسون :باشه پس تا فردا،،،، خدافظی ای کردیم و دوباره جکسون کولم کرد،،،،وای چه حال میده بغلش،،، عطرشم که فکر کنم از این محرک هاست،،، میبرتم تو فضااا،، وای این دوباره حرف زد که،، چی میگه؟ یکم خودمو کشیدم عقب تا بفهمم چی میگه 
من :چی گفتی؟ 
جکسون :کجایی الی چندبار گفتم
من :تو فکر بودم خب چی گفتی؟ 
جکسون ؛ سوتیه دانو گرفتی؟ 
من :نه بابا من اصلا تو باغ نبودم،، داشتم از درد میمردم
.....آره جونه عمم،، بهش بگم مست بوی عطر تو شده بودمممم؟ 
جکسون :گفت دیوارا حصاراشون بلنده بعد چجوری یه سنجاب میتونی اونهمه بپره؟ اینجام که درختی نیست.. 
من :اوههههه راست میگی حالا فهمیدم چرا پلیس شدی قبلانا همش میگفتم کی توی شاسگول و پلیس کرده
جکسون :نظرت چیه خفی شی؟ 
ترجیح دادم خفه شم و دوباره سرمو رو کمرش بذارم و دوباره مسخ بوی عطرش شدمممم،،،، 
توی ماشین کمرم یکم به خاطر حرکتاش درد میگرفت 
یکمم بعد دیدم جکسون گوشیشو گرفته طرفم،، میگه این عکسو ببین،،،، چندتا مربع توشه بنظرت الی؟ 
وااا این چشه؟ باتعجب نگاش کردم کخ به گوشی اشاره کرد 
گرفتمش و دیدم روش نوشته وانمود کن داری میشماری بعد اینو بخون
همینکارو کردم
من :یک،،،، دو،،،،،، سه...... 
نوشته بود :ببین احتمالا توی اتاق رادار وصل کردن یا شنود،، مواظب باش حرفی اشتباه نزنی یا حرکتی اشتباه نکنی شاید دوربینم باشه
من :تو خودت میگی چندتاست؟ 
جکسون ؛24
من :منم باهات موافقم،، همونی که میگی،، 
فهمید بهش فهموندم که فهمیدم،،،وای چی گفتم.... یه چشمک زد،،، واییی چه جذاب... بعد رسیدیم خونه و رفتیم اتاق اتاق
جعبه کمک خای اولیه رو آورد و شروع کرد به پانسمان 
من :میگم چقدر ماهرانه انجام میدی،،، قبلا تجربه داشتی؟ 
جکسون :خب من به نظرم
بد نیست که تو همه چی یه کم سررشته داشته باشی،،، 
من ؛مثه من،،، توی هر ورزشی سررشته دارم حتی رقص 
لهش چشمک زدم که منظورمو فهمید،،، وسظای پانسمان خوابم گرفت و رفتم در اعماق خواب....... 
#####
 صبح با صدای گنجشک ها بیدار شدم 
....یکم اینور اونور چرخیدم که دیدم روی تختم،،،، یکم بیشتر که دقت کردم دیدم تنها هم نیستم،،،، جکسون هم وره دلم خوابیده......




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 10 شهریور 1396 09:46 ق.ظ
whoah this blog is wonderful i like studying your posts.

Keep up the great work! You recognize, many persons are searching around for this
info, you can aid them greatly.
چهارشنبه 16 دی 1394 11:57 ب.ظ
عالی بود.
Afsoon مرسییییی
چهارشنبه 16 دی 1394 10:51 ب.ظ
اول درباره سوالت باید بگم هشتمی ام بعد تو تیز هوشان درس می خونم
دوم ببخشید كه دیر خوندم
سوم اینكه عررررررر جیغغغغغغ
عالییییییی
Afsoon اِاِ منم هشتمی امممم
نه بابا مشکلی نیست
مرسییییی
چهارشنبه 16 دی 1394 09:27 ب.ظ
Afsoon
چهارشنبه 16 دی 1394 07:26 ب.ظ
خوب بود خوشم اومد
Afsoon
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر