تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت چهارم عملیات عاشقانه
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
             سلام دوستان 
ببخشید دیر گذاشتم اینو 
خب برید ادامه 
قسمت چهارم
داشتم همینجوری لواشک و پاستیل میخورم که یهو وارنا همینجوری اومد تو اتاقم 
من :یه تقی توقی چیزی
وارنا :فکر نمیکنی یکم پرو میشی
من :خب اونو که الانم هستم
وارنا :خیلی رو داری،نمیخوای ازم تشکر کنی؟ 
من :واسه ی؟ 
وارنا :ویو خیلی رو داری، اگه من بابا رو راضی نکرده بودم الان بجای پاستیل خوردن داشتی غصه میخوردی
من :جدی جدی تو راضیش کردی؟ 
وارنا :پس فکر کردی غضنفر راضیش کرد
من :ای جونم وارنا جونیییی، یعنی انقدر حرفت بگیره؟ 
وارنا :خب دیگه حتما بگیره
من :الهی خودم فدات شم داداشیه گلم
وارنا :به جای اینکه فدام شی یکم بهم لواشک بده
من :بیا بابا حالا خوبه هرروز صدتا میخوره هاااا هنوز از لواشک متنفر نشدی؟ 
وارنا :تو خودت روزی صد بار فک میزنی، از حرف زدن خسته نشدی؟ 
من :ببین داری چیو به چی ربط میدی
وارنا :خودت اینو خواستی 
یکم لواشک بهش دادمو بعدش رفت، منم دیگه دیدم داره دیر میشه رفتم که آماده شم، یه پلیور سرمه ای یقه اسکی پوشیدم که یکمی شل بود یعنی حالت گشاد داشت با یه جیب یخی تنگ، شال و کلاه ابیمو هم گذاشتم
رفتم پایین بابا منتظرم بود
من :بریم بابا؟ 
بابا:بریم دخترم
رفتیم تو ماشین و بعدم تو راه هیچ حرفی زده نشد فقط میشد دلشوره و استرس وتو چشم های مامان دید، با ناراحتی باهام حرف میزد
رسیدیم کلانتری بعدم بابا با یکم پرس و جو اتاق پیری رو که هانتر بود رو پیدا کرد. به من گفت بیرون بمونم و تو نرم،،،، اوف اینجپری که حوصلم سر میره،،، رفتم رو یکی از صندلی های راهرو نشستم،، داشتم به یه زنه که روبروم بود نگاه میکردم، گریه میکرد، حتی رغبت نکردم که ازش بپرسم چی شده،،،، یهو دیدم همون مرتیکه ی خیار که اسمش فک کنم وانگ بود اومد بره تو اتاق پیری که سربازی که جلوش بود گفت مهمون داره،،،،، اومد بره که منو دید،،،،،، 
وانگ:بهههههه خانم قورباغه،،، هنوز زبونتون همون جوری بلنده؟ 
من :شمام هنوز خودتون و نخود هر آشی میکنید؟ یعنی هنوز کسی پیدا نشده بگه تو هرچیزی دخالت نکنید
وانگ :خیلی زبون درازی 
من :توهم خیلی پرروای
وانگ :من واقعا باتو باید بیام ماموریت؟ 
من :ببین چه کاره خوبی کردی که خدا منو به عنوان پاداش بهت داده پینوکیو
وانگ:من مطمئنم تو یه راهی که خدا میخواد منو باهاش امتحان کنه،،، یه چیزی به اسمه آزمون الهی،،،،، آره قورباغه 
تا اومدم یه چیزی بگم بابام و پیری اومدخ بیرون
وانگ وبابام سلام کردن بعدم پیری اونارو بهم معرفی کرد
پیری :اقای توآن ایشون یکی از بهترین مامور های ما و نقش مرد این ماموریت، سروان جکسون وانگ هستن
عقققققق
بابا:خوشبختم پسرم، دخترمو به تو میسپارم،،، امیدوارم بتونید باهم از پس این ماموریت بر بیاید
وانگ که حالا فهمیده بودم اسمش جکسونه گفت :باعث خوشحالیه منه که با شما آشنا شدم و همچنین سعی میکنم که نذارم آسیبی به دخترتون برسه یعنی مثه یه امانت حتی از جونم هم براش مایه میذارم
چه لفظ قلم،،، وای لفظ قلم حرف زدنش تو حلقم
بابا :تعریفتون و زیاد از اقای هانتر شنیدم امیدوارم همونطور که میگن باشه 
جکسون ؛نا امیدتون نمیکنم 
بابا :امیدوارم
بعدم بابا رو به من گفت :قراره اینجا بمونی تا همه چی رو واست توضیح بدن،،، میگم وارنا بیاد دنبالت 
من :باشه
بعد از همه خدافظی کرد و رفت
پیری :بیاید اتاقم کارتون دارم
رفتیم اتاقشو شروع کرد به حرف زدن :خب جکسون تو که همه چیو میدونی ولی باطم گوش بده تا چیزی از قلم نیوفته،،،، ویولت،، همه چیو از اول تا آخر ماموریت واست توضیح میدم خوب گوش بده و به حافظت بسپار،،، 
شما به عنوان یه خریدار مواد به یه مهمونی که اونا ترتیب دادن دعوت میشید بعد اونشب یه جوری به اونا میفهمونی که رقص بلدی. ،،،، اونم خیلی حرفه ای،،، بعد احتمالا اونا ازت میخوان که به دختزایی که به عرب میفرستن در عوض پول مواد رقص یاد بدی،،، تو قبول میکنی و رقص هم یاد میدی ولی با اونا همدست میشی یعنی اونا رو آماده میکنیو میگی قراره عزاد شید اگه با من همراهی کنید ولی اینا رو کسی نباید بفهمه تا موقع اجرای نقشه با یه علامت اونا هم با ما همکاری کنن.، خب حالا موضوع اصلی اونا هی شما رو به مهمونی های مختلف دعوت میکنن تا با فروشنده ها و خریدار ها آشنا بشید بعد ازتون میخوان که انتخاب کنید کدوم جنس بهتر بود و کدومو میخواید و علاوه بر اون شما باید تو اونا نفوذ کنید،،،، شاید هم سخت باشه که نقش زن و شوهرو جلوشون بازی کنید ولی باید اینکارو بکنید و همچنین باید به اونا بگید که از مسکو اومدید و جایی برای موندن ندارید تا در خونشون بهتون جا بدن بعد از اون طریق هم میتونید همه ی سوراخ سنبه هاشون رو پیدا کنید و حالا مدرسیم به نقشه ی نهایی یعنی تیره هدف،،،، یه ماه باید اینکارا بکنید و دقیقا اونا بعده یک ماه یه جلسه بین شما و خریدارا و فروشنده ها میزارن و بعدم که معامله کردید فرداش یه جشن میگیرن که اون شب باید نقشمون رو اجرا کنیم،، یعنی باید دقیقا شب قبلش بمب های 24 ساعته رو تو جای جایه
خونه ها کار بزارید جوری که اونا نفهمن و همچنین تو غدای نگهبان ها و سگ ها قرص خواب آور بریزید،،، همه ی اینا بین ساعت 10 تا 11 انجام میشه،،، ما ساعت 10 به اونجا حمله میکنیم و شما دقیقا قبل از ساعت 10 از اونجا میزنید به و بعد از اینکه ما همه رو دستگیر کردیم اونجا در ساعت 11 منفجر میشه و همه ی مواد ها نیست و نابود میشه... 
این بود تمام نقشه ی ما،،، اهان راستی ویولت رقص بلدی دیگه؟ 
من :بله گفتم که تو همه ی ورزش ها مهارت دارم،،، 
پیری :پس دیگه چیزی نمیمونه و اینکه ماموریتتون پاریس نیست 
من :پس کجاست؟ 
پیری :کالیفرنیا
من :چیییییییی، پس چجوری حرف بزنیم؟ 
پیری :اونا فرانسوی اند ولی واسه اینکه بهشون شک نکنن رفتن کالیفرنیا،،، ما خیلی وقته این باندو زیر نظر داریم و حالا میخوایم نقشمون رو پیاده کنیم، دیگه هم چیزی نمیمونه و اینکه جکسون ساعت 7 صبح روز پس فردا جلوی خونتون میاد دنبالت 
من :یعنی شما نمیاین؟ 
پیری :ما همه جا به صورت نامحسوس پشتتونیم
من :اهان، پس من دیگه میرم
پیری :خوشحال شدم دخترم فقط واسه اونجا چند دست لباس بردار چون بقیه ی چیزا رو اونجا میخری
من :باشه،، خدافظ
اومدم بیرون و زنگیدم وارنا
بدون هیگ حرفی رسیدیم خونه معلوم بود خستست،،،، 
رفتم و یه دوش گرفتم و بعدش برنامه ی آخرین دیدارمون با لیانا، جی بی و مارک و تو ذهنم چیدم،،، آره فردا، فردا آخرین دیدار 4 نفرمون تا وقتی من برگردمه....
یعنی یک ماهه دیگه...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 16 آذر 1396 10:41 ب.ظ
It's very straightforward to find out any topic on net as compared to
books, as I found this article at this web site.
دوشنبه 27 شهریور 1396 11:41 ب.ظ
I don't know whether it's just me or if perhaps everybody else encountering problems with
your blog. It appears like some of the written text within your posts are running off
the screen. Can someone else please comment and let me know if this is happening to them as well?
This may be a issue with my internet browser because I've
had this happen previously. Kudos
پنجشنبه 1 بهمن 1394 12:19 ق.ظ
خیلی قشنگه ولی ای کاش فایل پی دی افش رو هم میذاشتی ک بتونیم دان کنیم!
Afsoon اخر داستان یه پی دی اف کلی میذارم
دوشنبه 14 دی 1394 12:37 ق.ظ
دلم میخواد زودتر این ماموریت شروع بشه.
ویو و جکسون توی اتاق خخخخخخخ
Afsoon
شنبه 12 دی 1394 10:33 ب.ظ
pefect
الان به نظرت من جی بگم ؟!!
وایییییی دیگه للزم به تعریف نیست
خودت بهتر می دونی نظرم جیه
پس شب خوش
دمت هم جیز
Afsoon فدااااااات
شنبه 12 دی 1394 10:27 ب.ظ
زیبابودمرسی
Afsoon خواهش میکنم ❤
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر