تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت سوم عملیات عاشقانه
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلامممم
خب اینم قسمت دوم 
فقط اگه جایی غلط تایپی هست ببخشید 
اینم بگم بین ساعت 7 تا 9 میذارم هرشب 
برید ادامه 

قسمت سوم
من :بعد من باید نقش زن رو بازی کنم؟ 
وانگ :میخوای نقش مردو بازی کنی؟ 
من :هه هه خندیدم بامزه
وانگ:نگفتم که بخندی
من :ولی من گفتم تا آگاه شی
پیری :بچه ها بحث نکنید ویولت نظرت چیه؟ 
من :خب من از نظر خودم که مشکلی ندارم ولی نظر پدرو مادرم واینکه اصلا چه ماموریتیه و کجاست و چیکار باید بکنیم و اینا رو نمیذونم
پیری :این عملیات ما مخفیه و وقتی. جزو ما شدی بهت میگیم فقط اینو بدون قرار برین و از کاراشون سر در بیارین
من :من باید با پدرومادرم حرف بزنم 
پرند :میخوای بهشون بگی بیان اینجا من توضیح. بدم؟ 
من :خودم بدم فکر کنم بهتر باشه
پیری :اوکی هرجور راحتی، ماموریت. پس فردا شروع میشه، وقتمون کمه باید حداقل تا امروز ساعت 5 بگی که ما واسه فردات برنامه. ی تمرین بذاریم
من :باشه پس من برم که راضیشون کنم
پیری :دخترم قبلش بگو که خودتم راضی هستی که این. ماموریت رو انجام بدی یا نه؟ 
من :اگه بخوام راستشو بگم اول به صورت یه تفریح بهش نگاه میکردم ولی الان که شنیدم دختر قاچاق میکنن میخوام بخاطر جون دخترایی که زورکی قاچاق میشن این ماموریت رو انجام بدم 
پیری :میدونی اگه نتونی خوب تمومش کنی بعدش چی میشه؟ 
من :احتمالا چون منو میشناسن میخوان که نابودم کنن
پیری :دختر زرنگی هستی... ببینم پس به خودت اعتماد داری
من :میخوام برای یبارم که شده به خودم اعتماد کنم
پیری :تو این راه نباید بترسی و اینم بدون که ما پشتتیم و هواتو داریم
من :بله، متشکرم
پیری :دیگه میتونی بری
من :خدافظ
بعدم اومدم بیرون،انگار زندگیم عوض شده بود، من تا الان روی خوش زندگی رو دیده بودم و همش در آسایش بودم و نمیدونستم که ادمای کثیفی پیدا میشن که با جون آدما بازی کنن، باید اگه کاری از دستم بر میاد واسشون انجام بدم، آره باید با بابا حرف بزنم اما اول باید وارنا رو سمت خودم بیارم بعد باهم بریم پیش بابا 
جلوی اداره بودم سریع زنگ زدم به وارنا
وارنا :جانم ویو
من :سلام وارنا کجایی
وارنا:ممنون منم خوبم، آره، بیرونم اومدم یه پروژه رو تحویل بدم
من :بعدش بیا کافی شاپ رِد وِلوِت، اونجا منتظرتم
وارنا :1 ساعت طول میکشه ها
من :اشکال نداره منتظر میمونم
وارنا :اوکی میبینمت
گوشیو قطع کردمو رفتم سمت کافی شاپ
وقتی رسیدم رفتم سمت یه میزه دونفره و گفتم گارسون بیاد 
گارسون :سلام خانوم چی میل دارید 
اوا چقدر اِوا ننس
من :شکلات داغ با کیک سوییسی
گارسون :تنهایید؟ 
من :برادرم هروقت اومد سفارش میده
گارسون :چشم الان میارم خدمتتون
انقدر از این چندشا بدم میاد حالا اگه میگفتم تنهام چه چرتو پرتی میگفت
تا اونا رو بیاره داشتم با خودم فکر میکنم که آیا من واقعا هیچ باکی از رفتن به اون ماموریت ندارم، یا فقط دارم بچه بازی در میارم
،همینجوری غرق در افکارم بودم که دیدم شکلات داغم و آورد 
شروع کردم به خوردن که دیدم وارنا از در اومد تو
من :وایییی وارنا خیلی عوضی هستی چرا دروغ گفتی دیر میای
وارنا :خواستم سر به سرت بذارم، حالا مگه چیشده
من :الان اصن حوصله شوخی ندارم جدیم وارنا
وارنا :خب بگو چیکارم داری؟ 
من :امروز رفتم اداره ی آگاهی
وارنا :خب... 
من :گفتن که یه ماموریتی هست که میخوان منم باشم
وارنا :پس اون چیزی که نمیخواستیم شد،،، نه؟ 
من :من که نمیدونستم همین اول یه همچین ماموریتی بهم میدن
وارنا :و توهم میخوای بری،،، نه؟ 
من :اوهوم دیه
وارنا :من چی بگم آخه، بابا چی میگه 
من :گفتم اولم تورو یاره خودم بکنم بعد برم پیش بابا
وارنا :دیوونه، الان من باید یاره تو بشم؟ 
من :خب اره دیگه من خواهرتم
وارنا :جونتو واسم عزیزه ویولت چرا نمیخوای بفهمی
من :ولی میدونی اگه همه ی پلیسا بخاطر اینکه جونشون واسشون عزیزه نخوان از کشتن و قاچاق دخترای جوون جلوگیری کنن چی میشه؟ 
وارنا :حالا حتما تو باید بری؟ 
من :تو وقتی به من اینو میگی از بقیه چه انتظاری داری؟ 
وارنا :باشه، هرکاری میخوای بکن ولی اینو بدون اگه آسیبی بهت برسه من ازت جواب میخوام ویو، از همه ی کسایی که باعث و بانیه این ماموریتن جواب میخوام
من :من بهت ثابت میکنم که میتونم مراقب خودم باشم
وارنا :امیدوارم که تو این مورد من اشتباه کرده باشم 
من :حالا طرفه منی؟ 
وارنا :کی با بابا حرف میزنی؟ 
من :میخواستم بعده اینجا برم بیمارستان
وارنا :کاری ندارم باهات میام
من :مرسی وارناییییییی
وارنا ؛خوردی بریم؟ 
من :آره بریممم
رفتیم سمت بیمارستانی که بابا توش بود و گفتن که تو عمل نیشت و مریضی نداره پس رفتیم تو اتاقش
بابا :بهههه چه عجب راه گم کردین یا چیزی میخواین طبق معمول
من :سلام بابایی
بعدم رفتم بغلش
بابا :سلام دخترم،چیه چی شده 
وارنا :بابا ویولت میخواد باهات حرف بزنه
بابا :نگرانم کردید ده بگید دیگه چیشده
چشمامو بستمو یهو همه چیو خلاصه گفتم :بابا من قراره به یه ماموریتی برم که جون دخترایی که قاچاق میشن و نجات بدم
بابا:چشمم روشن، مگه نگفتی همین اولا بهمون ماموریت نمیدن
من :خب منم همین فکرو میکردم ولی گفت
ن چون کارت خوبه قراره تو این ماموریت باشی
بابا :کی گفته قراره؟ اگه من پدرت باشم و تصمیم گیریت با من باشه من اجازه نمیدم
من :اما بابا... 
بابا :حرف. نباشه
دیگه نتونستم اون فضا و بغضمو تحمل کنم،،،،، دویدم از اتاق و بیمارستان بیرون، چرا من نمیتونم واسه خودم تصمیم بگیرم؟ چرا انقدر مخالف با کار من وجود داره؟ 
زنگ زدم به جی بی،،،، بعده لیانا اون بهترین دوستم بود. 
جی بی :چی شد یادی از ما کردی ویو
با صدای گریه ایم گفتم ؛جی بی کجایی
جی بی:ویولت خوبی؟ 
من :نه،،، اصلا، میخوام ببینمت
جی بی:بگو کجایی بیام پیشت
من :میرم سمت برج
جی بی ؛اوکی میبینمت
برج ایفل پاتوقمون بود با لیانا وجی بی و مارک 
جی بی همیشه خوب دلداری میده یعنی شرایطو درک میکنه و مثه یه گوشه ولی مارک لیانا فقط میخوان بخندوننت، فک میکنن بخندی خوب میشی ولی فقط جی بی درک میکنه که تو این شرایط فقط نیار به کسی داری که بهت گوش بده
رسیدم برج، جی بی رو دیدم که از ن بالا واسم دست تکون میده، رفتم بالا پیشش
من ؛چه سریع اومدی
جی بی :همین دوروبرا بودم، چیزی شده؟ 
من :آره خب خیلی چیزا شده، من،،،، من تصمیم گرفتم پلیس شم. 
جی بی :چیییییی
من :آره خب اتفاقی با لیانا رفتیم که لیا تیت بده منم دادم و امروز گفتن که قبولم و باید توی یه ماموریت. قاچاق مواد و دختر باشم و وقتی به بابا گفتم میگه نه،،، نمیذاره رو پای خودم وایستم، نمیذاره واسه جونه یه آدمی تلاش کنم، به من اعتماد نداره
جی بی :خب ببین هرچی باشه اون باباته، مثلا من الان مطمئنم تو توکاراته عالی هستی و حتی کارتو دیدم ولی میگم که شاید تو یه موقعیتی قرار بگیری که هول کنی و بعد یهو چیزی میشه که نباس بشه،،، بابات نگرانه اینه 
از یه طرفی رایت میگفت ولی از طرفی هم حرف منم درسته
من :یعنی تو میگی ما هیچوقت از خونه بیرون نریم چون هروقت ممکنه دزدیده بشیم؟ مگه میشه، داری میگی هیچی نخور تا میکروب وارد بدنت نشه،،، ولی من میگم غذا میخورم ولی با احتیاط یعنی مواظب هستم که چی میخورم و چی نمیخورم،، بیرون میرم ولی مواظب هستم که کجا میرم یا چکاری میکنم
جی بی:این مسئله دقیقا جوریه که هم تو راست میگی هم من ولی تو از دیده خودت میبینی بابات هم از دید خودش
من :حالا تو میگی من چیکار کنم؟ 
جی بی :یا تو باید از دیده اون ببینی و بیخیال شی یا اون باید از دیده تو ببینه
من ؛که هردو گزینه غیر ممکنه
جی بی :ممکن بعضی وقت ها ممکن میشه،،، تو تا کی میتونی فکر کنی؟ 
من :تا امروز ساعت 5
جی بی :خب الان که یازدست یعنی جمعا 6 ساعت وقت داری تا خوب فکر کنی، هم خودت هم بابات، تا اون موقع صبر کن، وخوب همه ی جوانب و در نظر بگیر و سعی کن از نگاه اونم ببینی بعد تصمیم نخایی رو بگیر
من :با اینکه سخته ولی باشه به حرفت گوش میدم
جی بی :آفرین ویو
من :ماشین داری؟ 
جی بی :آره 
من :منم برسون ماشین نیاوردم
جی بی :باشه دیگه بریم
رفتیم تو ماشین و بعد رفتم خونه 
درو که بستم مامانم سریع اومد جلو 
مامان ؛کجا بودی تا الان ویو.!؟ من امروزو مرخصی گرفتم تا بمونمو تورو آدم کنم بعد توهم غیبت میزنه
من ؛لیزا الان اصلا حوصله ندارم میرم دوش بگیرم
مامان ؛صبر کن ویو... ویولت، بابات زنگ زد گفت جایی نری بمون اومد خونه کارت داره
یعنی چی میخواد بگه؟ نکنه میخواد از ماشینمو بگیره واسه کاره امروزم؟ بیخی الان اصلا نمیتونم بهش فکر کنم
من :باشه، اتاقمم
اومدم اتاق و رفتم که دوش بگیرم یا شایدم میرم که گریه کنم  ! 
همونی که گفتم شد، تو حموم گریه کردمو پس از یک ساعت تصمیم گرفتم بیام بیرون،،، 
لباس پوشیدمو رفتم پایین، نمیدونم چرا بقیه ناراحتن اشتهاشونو از دست میدن ولی من گشنم میشه،،، تو این موردم شانس نیاوردمم 
واییی ناهار ماکارونی بودددد،،، موقع ناهار من و مامان بودیم،، ناهارمو تموم کردمو داشتم از پله ها میرفتم اتاقم تا کخ در باز شد و بابا و وارنا اومدن تو،،،، 
هیچوقت از دیدن بابا اینجوری استرسی نمیشدم ولی الان دارم لبامو میجوم 
من :سسلام
بابا ؛بیا اتاق کارم 
من :چشم 
حتی نتونستم وارنا رو نگاه کنم و بپرسم جی شده مثه یه جوجه ی بی بال و پر شدم خدایا خودت کمکم کن،،... 
رفت و پشت صندلیش نشست. 
بابا:تو مطمنی که از پس اینکار برمیای؟ 
من :بابا من میخوام یبارم که شده به شما اعتماد کنم، همش زیر سایه ی شما بودم ولی یبار میخوام رو پای خودم بایستم، علاوه. بر اون من تنها نیستم، بهترین ماموراشونو با من میفرستن، اونا همه جا هستن، از من مراقبت میکنن
بابا :چقدر طول میکشه 
من :گفتن بعد از اینکه قبول کردم جزئیات و میگن
بابا:فقط چون وارنا ضمانتتو کرد قبول میکنم ولی یه شرط داره اینکه هروقت از این ماموریت اومدی از این کار بیای بیرون 
مم :باشه
بابا :ساعت 4:30 میریم تا با رییست صحبت کنم... 
من :باباجون مرسی 
بابا:میتونی بری
اومدم بیرون،، با اینکه خشک برخورد کرد ولی بازم خیلی خوشحالممممم، اخجون الان چی حال میده؟!؟!؟؟ 
لواشک و پاستیللللل




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 27 شهریور 1396 09:02 ق.ظ
Thanks for sharing your thoughts on قسمت. Regards
جمعه 10 شهریور 1396 01:14 ب.ظ
Hello to all, how is everything, I think every one is getting more from this web
site, and your views are pleasant for new visitors.
شنبه 12 دی 1394 01:33 ق.ظ
عالی بود.
یعنی واقعا ویو شرط پدرش قبول کرد که بعد از این ماموریت از این کار بیاد بیرون...من که این جور فکر نمی کنم.
Afsoon مرسی
منم نمیدونم.... شاید
جمعه 11 دی 1394 10:27 ب.ظ
مرسی كه گذاشی
منتظر قسمت های اصلی هستم
زود زود بزار
اها یادم رفت عالی بود
Afsoon خواهش میکنم ❤
باشه
جمعه 11 دی 1394 07:23 ب.ظ
زیبابود
Afsoon مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر