تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت دوم عملیات عاشقانه
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 10 دی 1394 :: نویسنده : Afsoon

سلام دوستاننننننن
خب اینم قسمت دوم 
برید ادامه 
قسمت دوم
مامان و بابا باهم گفتن :چییییییی
وارنا ؛حدس میزدم
من :بخدا خیلی حال میده تازه امروز که با لیانا رفته بودم آنجا گفتن توهم تست بده همینجوری منم دادم و گفتن اگه پدر و مادرت بزارن قبولییی
، بابام :خب دخترم توکه میدونی نمیشه، پلیسی شغلی نیست که آینده داشته باشه
من :اما بابا ما داریم تو حال زندگی میکنیم نه آینده، بزارید به آینده برسیم بعد بسازیمش، اگه ما در حال بخواهیم آینده رو بسازیم که فقط در حاله ساختنیم
مامان :میدونی همش باید تو خطر باشی، آخه توکه اینطوری نبودی، مگه از پلیسی بدت نمیومد؟ 
من :خب امروز که داشتم تست میدادم فهمیدم خوشم میاد 
وارنا :خواهرم نمیشه واسه ما خیلی سخت تر واسه توئه
من :یعنی من حق زندگی ندارم؟ 
بابا. :یعنی تا آخر عمرت پلیس بمونی؟ تو نباید تشکیل خانواده بدی؟ 
من :من که برای همیشه نمیخوام، شاید تا وقتی که دیگه شوق و علاقم از بین بره، 
بابام :من از کجا بدونم خطری تهدیدت نمیکنه؟ 
من :بابا منو که از همین اول نمیندازن توی ماموریت های بزرگ
بابا :خب برای یه مدت کوتاه که بادت بخوابه میتونی 
مامان :اما مایکل 
بابا: تا بادش بخوابه هیچیش نمیشه، اینم که از همین اول نمیره تو ماموریت که یه مدت میمونه میبینه که چقدر کسل کنندس میاد بیرون تو نگران نشو لیزا
وارنا :ویولت بیا اتاقت میخوام باهات حرف بزنم 
بعدم رفت اتاقم، تا حالا وارنا رو انقدر جدی ندیده بودم
رفتم اتاقم :وارنا چیه؟ 
وارنا :ویولت تو میدونی داری پا تو چه کاری میذاری؟ چرا الکی سرتو میکنی تو چیزی که از پسش بر نمیای؟ 
من :اصن یکی از دلایلم همینه، اینه که به همتون نشون بدم من همون ویولت کوچولو نیستم، چرا همتون فکر میکنید من بچهمو کاری از دستم بر نمیاد و همه چیو خراب میکنم؟ 
وارنا :ویولت این بازی نیست، تو نمیتونی سره زندگیت ریسک کنی، 
من :وارنا من امروز یه چیزی رو یاد گرفتم که خیلی دوس دارت به تو هم یاد بدم،، اگه ریسک نکنی یعنی به شرایط عادی ای که الان داری راضی هستی ولی اگه ریسک کنی برای بالا رفتن میدونی که اگه موفق بشی به یه چیزی بالاتر از اونچه بودی میرسی ولی اینم میدونی که اگه اونطور که تو میخوای نشه اون طرفت سیاهیه، 
وارنا :ویولت تو الان شرایطت عادی نیست خیلی بالاتر از عادیه تو پدر و مادرت دکترن، برادرت مهندسه، تو بهترین خونه با بهترین امکانات زندگی میکنی،،، دیگه چی میخوای؟ 
من :وارنا از نظر تو زندگی.یعنی پول؟ من حق ندارم خوش باشم؟ حق ندارم واسه خودم درآمد داشته باشم؟ حق ندارم مستقل باشم؟ 
وارنا :خواهرم، من خوبه تورو میخوام ولی حالا که میبینم انقدر مشتاقی برو ببین تهش به چی میرسی فقط میتونم دعا کنم که من الان اشتباه کرده باشم. 
من :ممنون که درکم می کنی و اینم بهت قول میدم که بهت ثابت کنم من دیگه ویولت کوچولو نیستم و میدونم چه راهی درسته چه راهی غلط
وارنا :موفق باشی
دیگه نتونستم این فشارو تحمل کنم و رفتم بغلش و بغضمو خالی کردم 
من :وارنا به خدا منم جونمو دوس دارم ولی از زندگی کسل کننده ی الانم خسته شدم، یه راهیو انتخاب کردممم میشه تو این راه کنارم باشی؟ 
وارنا :من همیشه کنارت بودم و هستم ویو، تو هر چی باشی بازم خواهر کوچولوی منی 
من :وارنا، تو بهترین داداش دنیایی
وارنا :دوست دارم 
من :منم
از بغل هم بیرون اومدیم و هرکی رفت بخوابه، فردا میرم به پیری میگم که قبول کردم، حتی اسمشم نمیدونم ولش کن همین پیری خوبه
######فردا صبح زود از خواب بیدار شدم و آماده شدم بعدم از بابا و ماما خدافظی کردمو رفتم سمت اداره ی پلیس
وقتی رسیدم دوباره صف دیدم و به یاد دیروز آه از نهادم بلند شد، جلو که رسیدم لیانا رو دیدم 
لیانا :ااا خله تو اینجا چیکار میکنی؟ اومدی منو بدرقه کنی؟ وااایی تحت تاثیر قرار گرفتم دوستم حالا بیا بغلم
من :یکم فکنو نگه دار، بعدش یه دقیقه فکر کن من به خاطر تو بیام اینجا 
لیا :پس واسه چی اومدی؟ 
من :لیانا،،،،،، من میخوام پلیس شم
لیانا :جون من؟ پس قبول کردییی، مامان بابات چطوری قبول کردن؟ من :به سختی 
لیا :وارنا چی؟ 
من :اون یکم ناراحته میگه داری بچه بازی میکنی... 
لیا :خب. اونم به عنوانه یه برادر نگرانه 
منشی ؛خانم لیانا گراند
من :برو موفق باشی
لیا ؛مرسی
منم رفتم سمت منشیش :اومدم واسه ی پر کردن فرم ثبت نام 
منشیه :جانم؟ خانم دیروز تین همه داد و قال راه انداختی فکر کردی قبولت کردن
من :حالا که کردن
منشی :آره تو گفتیو منم باور کردم
من :چیکار کنم باور نکن میخوای برو از خودشون بپرس 
منشی :ایناهاش الان میپرسم، سروان وانگ 
وایییی بازم این تحفه
وانگ :بله
منشی :این خانم ادعا دارن قبول شدن، بهشون بگید که نشدن 
وانگ :ولی.وقتی شدن چرا بگم نشدن؟ 
اخخخخ با اینکه از این وانگه بدم میاد اما. الان دلمو خنک کرد
من :خب حالا فرمو میدین پر کنم؟ 
منشی :بله
فرمو پر کردمو خواستم برم که منشیه گفت بشین قربان هاوارد کارت داره 
هاوارد دیگه کیه؟ بیخیال شدم و نشستم یهو لرزش گوشیمو حس کرد
م، برشداشتم دیدم لیانه
من :الو 
لیا :وایییییی ویو واسه نیرو های ذخیرشون انتخاب شدم
من :واییییییی چه عالییییی الان کجایی 
لیا :خونه رسیدم الان تو کجایی
من :منو اینجا نگه داشتن میگن یه آقایی به نام هاوارد باهام کار داره
لیا :اوکی فعلا
من :فعلا
بعدش منشیه صدام زد که برم تو.دوباره رفتم تو همون اتاقه و همشونم بودن
من :سلام
پیری :سلام دخترم خوبی
من :مرسی ممنون
پیری :خوشحال شدم. قبول کردی و مینواستیم یه چیزی رو بهت بگیم
من :بله میشنوم
وانگ ؛ببین تو الان جزو مامورای مایی و الانم حداقل تا یه هفته دیگه باید با ما توی یه ماموریت. همکاری کنی
من :چیییی، چه ماموریتی؟ 
پیری :یه باندیه که دختر با مواد قاچاق میکنه بعد قراره یه زوجی تو این گروه نفوذ کنن،،، ما شخصیت مردشو داریم و زنشممم..... اگه قبول کنید و با همکاری کنید، حله
من :اونوقت شخصیت مردش کیه؟ 
پیری :سروان وانگ!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 27 شهریور 1396 02:44 ق.ظ
I'll right away take hold of your rss feed as I can't find your email subscription hyperlink
or e-newsletter service. Do you have any? Kindly let me recognize so that I may subscribe.
Thanks.
دوشنبه 28 فروردین 1396 11:15 ق.ظ
I like it whenever people come together and share thoughts.
Great site, continue the good work!
جمعه 11 دی 1394 04:52 ب.ظ
وااای مرسی
قسمت بعد رو زود بزار
(Please(×1000
Afsoon خواهش ❤
الان بعدی رو میذارم
جمعه 11 دی 1394 01:35 ق.ظ
هر شب بزار بعد بچه هایی که وقت نکردن میان و می خونن و نظر می زارن.
عالی بود.
Afsoon باشه عزیزم
مرسی
پنجشنبه 10 دی 1394 10:53 ب.ظ
مرسی که گذاشتی
خیلی زیبابود
فونت نوشتارت عالیه
[قلب]
Afsoon خواهش میکنم ❤
پنجشنبه 10 دی 1394 10:53 ب.ظ
مرسی که گذاشتی
خیلی زیبابود
فونت نوشتارت عالیه
[قلب]
پنجشنبه 10 دی 1394 10:23 ب.ظ
تا الان خوب بود
ولی می دونم كه عالی میشه
منتظرم زود زود بزار
مرسی كه سر قولت بودی
Afsoon مرسییییییی
حتما... هرشب میذارم
خواهش میکنم ❤
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر