تبلیغات
GOT7 FanFiction - داستان جدید (عملیات عاشقانه)
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلامممممم 
من نویسنده ی جدیدم 
دوتا داستان تا حالا نوشتم ولی چون دومی از لحاظ داستانی قوی تره دومی و فعلا میذارم 
و نگران نباشید چون تا حالا 40 قسمت نوشتم و قصد ادامه دارم. 
هرشب یه قسمت میذارم البته به استقبال شما بستگی داره
امیدوارم لذت ببرید 
و حالا داستان :
جکسون و یه دختره به اسمه ویولت نقش اصلی هاش هستن ولی بقیه ی اعضای گات سون هم توشون یکم نقش دارن..... و اینکه جکسون پلیسه و ویولتم سره یه ماجرایی اتفاقا با جکسون همکار میشه و اینا قراره یک ماه تویه ماموریت نقش زن و شوهر جوون رو بازی کنن،  و توی این مدت اتفاقات جالب و قشنگی میوفته براشون و انواع حس هارو تجربه میکنن.... 
شاید چند قسمت اول تا وقتیکه ویولت و جکسون برن سره ماموریت طولانی باشه وجذابیتی نداشته باشه ولی پیشنهاد میکنم تا قسمت 10 بخونید بعد اگه خوشتون نیومد دیگه نخونید. 
مرسییی
قسمت اول
موهامو جمع کردم و رفتم داخل سالن، لیانا رو پیدا کردم، دیوونه مثلا میحواد از من تقلید کنه 
لیانا :سلام ویو
من :سلام لیان 
لیانا :حب شروع کنیم؟ 
من :بدجور عجله داریااا
لیانا :آخه یه فردا نه پس فردا  تسته بعد اگه من قبول نشم تمام زحمات منو تو دود میشه میره هوا 
من :باشه بابا روزی صدبار اینو میگی
لیانا :خب اگه تو کله ی بی مخ تو بره. که من هر روز ده بار نمیگم که 
من :بیشعور 
لیانا: خودتی 
من :ببین مشتتو سفت کن و ضربه بزن، ببین آرنجت در هر ضربه باید یه بار خم و راست شه
لیانا :اوکی گرفتم
من:خب حالا بزن 
لیانا :میگم.میشه یبار خودت بزنی من ببینم؟ 
یکی زدم روی کیسه بوکس 
من :خب حالا تو بزن
یکی زد، بد نبود ولی جون دار نبود
من :لیا باید هرچی زور داری بریزی تو دستت بعد دستتو ببری عقب و با تمام قدرتت بیاری، یبار دیگه برو
لیانا :اوکی هولم نکن نمیتونم 
من :خب باووو جو نده دیه
یکی دیگه زد، از قبلی بهتر. بود ولی بازم باید بهتر میبود 
من :خب تو هی تمرین کن همینو و هردفعه هم سهی کن بهتر و محکم تر از قبل بزنی تا منم برم یکم دمبل بزنم
لیانا :باشه 
رفتم سمت دمبل، دختر ورزشکاری هستم یعنی از وقتی چپ و از راست تشخیص دادم ورزشو انتخاب کردم، توی همه ی رشته هاش مهارت دارم حتی رزمی الانم دارم به لیانا دوست صمیمیم کاراته یاد میدم، خله میخواد بره اداره پلیس تست بده پلیس شه، اینم خله ها منم از اونجا که دوست این خلم فداکاری میکنمو بهش یاد میدم، 
پس فردا داره میره تست بده منم باهاش میرم،،،، خخخخخ فک کن لیا پلیس شه، حتی فکرشم خنده داره
لیانا :هوی خله به چی میخندی؟ 
من :آخه به تو چه زنیکه ی گوجه تمرینتو بکن
لیانا :دیوانه ی روانی
من :رو این زمین نمانی
رفتم بارفیکس،،،،، من 23 سالمه و پاریس زندگی میکنم یعنی میکنیم با مامانمو بابامو داداشم،. بابام جراح قلبه و مامانمم متخصص پوست و زیبایی، داداشمم 25 سالشه و مهندسه عمرانه. خیلی دوستشون دارم، داداشمم همینطور باهاش خیلی راحتم یعنی جوری که هیچیو از هم پنهون نمیکنیم اونم خیلی هوامو داره اخخخخ یادم رفت اسممو بگم، اسمم ویولته اسمه داداشمم وارنا هست، خب همین دیگه همه چیو گفتم
لیانا :ویو خسته شدم بیا بریم
من :مگه پس فردا تست نداری؟ 
لینا :حرفه منو به خودم پس میدی هان؟ 
من :جمع کن بریم حالا یک ساعت تمرین کرده انگار کوه جابه جا کرده. 
لیانا :آخ جون بریم کافی شاپ 
من :مگه همین الان خسته نبودی؟ 
لیانا :اگه اینجا بمونیم خسته میشم ولی اگه بریم بیرون نه
من :بریم دوش بگیریم
رفتیم دوش بگیریم و هر دو تا اتاقکا کنار هم بود یعنی میتونستیم باهم حرف بزنیم. 
همینجوری که حموم میکردیم فک هم میزدیم
لیانا :میگم ویو توهم تست و شرکت کن
من :واااا مگه من خرم یا یه تختم کمه
لیانا :حالا دور از جونه خر ولی خوب میشد اگه شرکت میکردی
من :کوفت و درد، نمیخوام، مسخره بازیه 
لیانا :باشه بابا اصن نخواستیم الاغ خانوم
دوش گرفتیم و لباس پوشیدیم بعدم رفتیم کافی شاپ 
لیانا :واییییی ویو دیدی چی شد حالا چی بپوشم
من :مسخره میخوان تورو از رفتارت انتخاب کنن نه از تیپت، الحق که خلی
لیانا :به نظرت انتخاب میشم؟ 
من :من اگه جای اونا باشم عمرا تو رو انتخاب کنم
لیانا :خیلی مسخره ای از خداتم باشه
من :شوخی کردم آره بابا احتمالا یه احمقی پیدا میشه تو رو انتخاب کنه
لیانا :اصن تو سراسر انرژی مثبتی، من موندم چی توی تو دیدم که دوستت شدم
من :خب معلومه صفات جذابم
لیانا :خب بابا خدای اعتماد به سقف کاش منم مثه تو انقدر اعتماد به نفس داشتم
من :کاشکی رو کاشتیم در نیومد
لیانا :حالا یکم کم گو بخور به جاش قهوتو بخور
من :ای به چشم
بعدش خدافظی کردیمو هرکی رفت خانه ی خودش
من :سلام بر اهالیه خانه
وارنا :الان در این ساعت تو کسی به جز من تو خونه میبینی؟ 
من :خب حالا، سلامت کو
وارنا :از بس گشنم بود خوردمش
من :کوفتت منم گشنمه 
وارنا :شام تو فره
من :چی هست؟ 
وارنا :لازانیا درست کردم
من :وایییییی چه خوب ولی حالا که میبینم تو پختی فکر نکنم چیزه جالبی از آب در اومده باشه
وارنا :مجبور نیستی بخوری ویو
من :چیکار میتونم بکنم وقتی عقلم جاشو داده به شیکم 
وارنا :کجا بودی حالا؟ 
من :با لیان باشگاه بودیم 
وارنا :تستش کی هست مگه؟ 
من :پس فردا
وارنا :اهان
من :به منم میگه شرکت کن
وارنا :نظره تو چیه؟ 
من :من علاقه ای به اینجور کارا ندارم 
وارنا :خب کاره خوبی میکنی چون پلیس بودن یعنی همیشه تو خطر بودن
من :لیانا چجوری جرعت میکنه بره دنبال همچین کارایی؟ 
وارنا :اون از اولشم دنبال هیجان بود 
من :آره 
وارنا :من میرم اتاقم توهم خواستی بخوابی درو قفل کن و کلیدو از پشتش بردار
من :باشه داداشی
وارنا :فعلا
من :فعلا
شامش خدایی خیلی خوشمزه بود، اندازه ی یه دیو خوردم
بعدم رفتم اتاقم و یکم با لپ تاپ ور رفتم و بعدم خوابیدم،،،،، 
فردا هم با تمرین با لیانا گذشت و الان من و لیان اینجا توی یک صف دراز موندیم تا نوبت این
خله بشه 
من :لیان، من موندم این کار چجوری این همه متقاضی داره 
لیانا :تو خلی درک نمیکنی دیگه
من :یه بار اومدم مثه آدم باهات حرف یزنم خودت همین اول ریدی
لیانا :نه حالا جدی آخه شغله پ هیجانیه
من :یعنی اینجا هیچکی به فکره جونش نیست؟ 
لیانا :اینجا که میای یعنی از جونت گذشتی 
من :یعنی تو الان از جونت گذشتی؟ 
لیانا :من این کارو به خاطره هیجانش دوس دارم فقط از همینش که مرگ باشه میترسم
من :من بدونه تو نمیتونم عوضی
لیا :منم نمیتونم
همدیگه رو بغل کردیمو الکی گریه کردیم،،،،،،،،، 
،،،،،،،
من :از ساعت 8 صبح تا الان که ساعت 3 باشه ما اینجاییم 
لیانا :نگاه بعدی ماییم
یهو منشیه یعنی همونی که مارو میفرستاد تو اومد و رو به جمعیت گفت :انتخابات امروز تموم شد، بقیه ی شما. فردا بیاید 
یعنی جی این چی میگه؟؟؟؟؟؟؟ 
من :زنیکه مگه شهره هرته، تا به ما رسید انتخاباتتون تموم شد، ببین یا باز میکنی این درو یا.... 
یهو یکی از اون در بیرون اومد و گفت :یا چی؟ 
من :یا اینکه خودم بازش میکنم
پسره :با کدوم جرعت؟ 
من :با همونی که الان باهاش جلو روت واستادم 
پسره :سروان گِرَت
سروان گرت :بله قربان 
پسره :ایشونو بازداشت کنید
یهو یه مردک پیری از اون در اومد بیرون و گفت :سروان وانگ چرا انقدر عصبانی؟ بذارید اینا هم بیان تست بدن 
سروان وانگ :اما قربان.... 
همون پیره :بذارید بیان
سروان :بیا تو امتحان بده
من :اما من که نمیخوام تست بدم، دوستم میخواد
وانگ :یعنی این همه مدت به خاطر دوستی داد و قال راه انداخته بودی که خودش عین خیالش نیست؟ 
من :خب هرچی باشه دوستمه
پیره :خب دخترم شما هم امتحان بده توی خشونت که نمره کامل میگیری
من :اما من قصد ندارم پلیس شم
پیره :حالا همینجوری یه امتحانی بکن ضرر نداره که
من :اما... 
پیره :منتظرتم
بعدش وانگ و صدا زدن و باهم رفتن تو 
لیانا :خله برو دیگه 
من :اما منکه،،، 
لیانا :با یه تست نمیمیری حالا از همین الان که انتخابت نکردن که
من :باشه ولی فقط واسه ی تفریح. نه چیزه دیگه ای
لیانا :باشه باشه برو
رفتم تو
وانگ :میموندین فردا میومدین
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم: خب حالا چیکار باید بکنم؟ 
یکی دیگه که کنار وانگ نشسته بود گفت :چه هنر یا به اصطلاح. ورزشی بلدی؟ 
من :کاراته، تکواندو، شنا، والیبال، بسکتبال،دو، پرش از مانع، پرتاب دیسک، هندبال و فوتبالم کمی بلدم
وانگ :بلوف میزنه
یکی دیگه که بعد از وانگ از بقیه کوچکتر بود گفت :اون که کاره تویه
پیری :خب ثابت کن که بلدی 
من :به غیر از چیزایی که نیاز به وسیله نداره بقیه رو که نمیتونم انجام بدم 
پیری :خب از کاراته شروع میکنیم، وانگ برو
وانگ :اگه اینم مثه قبلیا باشه که مطمئنن هست که نباید زیاد جدی بگیرمش
حالا منو جدی نمیگیری هان الان حالیت میکنم
اومد جلو که. ضربه ی دست بزنه سریع دستشو پس زدمو با پامو ضربه روبه سرش زدم
وانگ :اخخخخ
من :من بلوف میزنم هان؟ 
اون جوونه :وانگ اینبارو اشتب کردی
دوباره اومد یکی دیگه بزنه. که بازم دفاع کردم، اینبار اومدم من بزنم که پیری گفت :کافیه، از این یکی مطمن شدم که بقیه رو هم بلدی حالا فک یکی داره یه جیزی رو میدزده مثلا و توهم باید مچشو بگیری، وانگ میشه دزد توهم پلیس ما بهد اسلحه ی الکی هم میدیم
،،،،، 
خب حالا چیکار باید بکنم، وانگ کارشو شروع کرد، تصمیم گرفتم ریز از کنارش رد شم بعد یهو روش اسلحه بکشم. 
رفتم کنارش یهو اسلحه رو گذاشتم رو پیشونیش بعد یهو وانگ زد زیره دستم اسلحه افتاد بعد هم اومد با دستش حمله کنه که منم دفاع کردم بعد دوباره باهم درگیر شدیم، پیش خودم گفتم درگیر شدن فایده نداره پس واسش زیرپا گرفتم و افتاد زمین بعد سریع اسلحه رو برداشت و گذاشتم پشت سرش، چون رو شکمش افتاده بود دیگه کاری نمیتونست بکنه بعد یهو همه برام دست زدن
تنها کاری که تونس بکنم یه لبخند ملایم بود ولی خدایی خودمم اط کاره خودم خوشم اومده بود 
پیری :خب حالا شما چرا نمیخوای پلیس شی؟ ماشالله این همه مهارتم داری
من :پلیس بودن یه شغلیه که باید به خاطرش ریسک کنی، راستش من اهله ریسک کردن نیستم
پیری :همیشه افرادی برنده اند که ریسک میکنن، که تو شرایط عادی نمیمونن، واسه ی خوب شدن تلاش میکنن حتی اگه اون طرفه ورقشون سیاهی باشه 
من :اگرم من بخوام پدر و مادرم نمیذارن
پیری :اگر تو بخوای راضی کردن اونا پای من
من :مگه اصن حالا من انتخاب شدم که داریم سره من بحث میکنیم؟ پیری :البته.، مگر اینکه من خل باشم و بذارم تو از دستم بری. 
من :نمیدونم باید با پدرو مادرم صحبت کنم
کرتی سمتم گرفت و گفت :این کارته منه، ما پس فردا تمرینات ویژه مون رو شروع میکنیم، تا اون موقع میتونی بیای واسه ی ثبت نام
من :باشه، من دیگه برم، واسه دادو بیداد ظهرم هم عذر میخوام از 8 صبح تا الان اینجا موندن یکم عصبانیم کرده بود
پیری :اشکالی نداره دخترم، اون دوستتم فردا اولین نفر میتونه تست بده
من :مرسی، ازتون متشکرم
بعدم اومدم بیرون، همه چی رو به لیان گفتم بع
دم رفتیم خونه، ساعت 4 بود، همه خونه بودن، الان وقتشه همه چیو بگم راستش خودمم یکم از پلیسی خوشم اومده بود
من :سلامممممممممم
هرسه تا تو حال بودن و جواب دادن
رفتم پیششون 
من :من باید یه چیزی رو بهتون بگم
بابا :چیزی شده دخترم.؟ 
من ؛نه فقط........ 
وارنا :حرفتو نخور ویولت فقط چی میخوای بگی؟ 
من :من میخوام پلیس شم.!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 18 فروردین 1397 07:09 ق.ظ

Cheers, I enjoy it!
cialis generic availability wow cialis tadalafil 100mg prescription doctor cialis tadalafil 20 mg dose size of cialis cialis online deutschland tadalafil generic buy cialis cheap 10 mg generic cialis review uk cialis tadalafil online
شنبه 4 فروردین 1397 06:18 ق.ظ

You actually revealed that very well.
estudios de cialis genricos estudios de cialis genricos costo in farmacia cialis cialis para que sirve link for you cialis price cialis generic cialis rckenschmerzen preis cialis 20mg schweiz overnight cialis tadalafil acheter cialis meilleur pri
دوشنبه 28 اسفند 1396 11:50 ق.ظ

You definitely made your point!
generic cialis soft gels look here cialis cheap canada no prescription cialis cheap cialis dose 30mg cialis generico postepay tadalafil achat cialis en itali generic cialis with dapoxetine cialis per paypa cialis 5 mg para diabeticos
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 10:00 ق.ظ
Touche. Great arguments. Keep up the great work.
جمعه 25 فروردین 1396 03:20 ب.ظ
Thanks , I have just been looking for information about this topic for ages and
yours is the greatest I have found out so far.
But, what concerning the conclusion? Are you sure about the source?
پنجشنبه 10 دی 1394 09:17 ب.ظ
این ویلت خیلی شبیه سوزیه. ههه. حالا ولش زودتر داستانتو بذار میخوام بخونم
Afsoon ارههه خب عکسش عکسه سوزیه
حتما الان میذارم
پنجشنبه 10 دی 1394 01:53 ب.ظ
سلام عزیزم
داستانت زیبابود
ازهمین قسمت اول
لطفآهرشب بزار
Afsoon سلامممم
میسیییی
حتما عزیزمممم
پنجشنبه 10 دی 1394 01:29 ب.ظ
آخ جون داستان جدید
فایتینگ
Afsoon
فایتینگ
پنجشنبه 10 دی 1394 12:41 ب.ظ
سلام مرسی دغری داستان میزاری
خیای وقته نویسنده ها سرشون شلوغ و داستان هاشون رو ادامه نمیدن
امیدوارم به قولت عمل كنی و هر شب بزاری
راستی تو رمان جدال پر تمنارو خوندی ؟؟
اسم شخصیت هات از اون هاست
ویولت و وارنا
ولی به جای اراد جكسون و داریم
می تونی به جای قیافه اراد جكسون و تجسم كنیم
مرسی بابت داستان كه میزاری
Afsoon سلام خواهش میکنم ❤
آره حتما چون خودم از اینکه داستان و نصفه کاره بذارن بدم میاد.
آره جدال پر تمنا رو خوندممم و اسمارو از رو همین برداشتم ولی داستانش شبیه اون نیست.
بازم خواهش میکنم عزیزممم
پنجشنبه 10 دی 1394 02:02 ق.ظ
عالی بود.
سلام من یکی از نویسنده ها(I&GOT7 و My Life) هستم.
چون اینجا بچه ها یه کم سرش شلوغه به خاطر مدرسه و امتحانات کمتر داستان می زارن و فاصله ی بین پارت ها زیاد میشه برای همین بچه هایی داستان های سایت رو می خونن دیر به دیر سر می زنن و همچنین هم که داستانت جدیده یه کم طول میکشه نظراتت زیاد بشه.
اما تابستون خیلی خوبه همه چیز.
پنجشنبه 10 دی 1394 02:02 ق.ظ
عالی بود.
سلام من یکی از نویسنده ها(I&GOT7 و My Life) هستم.
چون اینجا بچه ها یه کم سرش شلوغه به خاطر مدرسه و امتحانات کمتر داستان می زارن و فاصله ی بین پارت ها زیاد میشه برای همین بچه هایی داستان های سایت رو می خونن دیر به دیر سر می زنن و همچنین هم که داستانت جدیده یه کم طول میکشه نظراتت زیاد بشه.
اما تابستون خیلی خوبه همه چیز.
Afsoon میسییییی سلامممممم..
آره خب میدونم طول میکشه... یعنی مثلا هرشب نذارم؟ روزای زوج باشه چطوره؟ یعنی فعلا موقع امتحانات روزای زوج باشه؟
تابستونم که عالیبیی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر