تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت بیستم I&GOT7
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 21 آذر 1394 :: نویسنده : haniyeh
ببخشید دیر شد.عوضش این پارت زیاد گذاشتم

هیون وو

سویا و جی بی رو به طور اتفاقی از پنجره دیدم.می دونستم امشب گات سون می خوان برن خونه دخترا و منتظر عکس العمل سویا بودم.وقتی امد توی کمپانی رفتم سراغش همه اتاقارو گشتم که پیداش کردم.لامپا رو روشن کردم.چشماش پراشک بود.نمی دونم الان وقتش بود که ازش بخوام.

من:چرا نرفتی خونه؟

سرش بلند کرد و گفت:نگو که نمی دونی که باورم نمیشه.

نشستم بغلش و گفتم:می دونی...راستش...این اتفاقا فقط به خاطر این که من تو رو دوس دارم نیس.

برگشت طرفم گفت:چرا؟...چی می خوای بگی؟

-من یه خواهر دارم 20 سالشه از 16 سالگی جی بی رو دوس داشت و هر روز عشقش بهش بیشتر می شد ما فکر می کردیم که اونو به عنوان یه خواننده دوس داره ولی اون روز به روز حالش بدتر می شد.ترک تحصیل کرد بدون این که ما بفهمیم ورفت دنبال انواع راه ها برای رسیدن به جی بی کلاس موسیقی و ر/ق/ص و هر بارم که جی وای پی مسابقه می ذاشت شرکت می کرد...ما نمی دونستیم اونقدر دار خودش به خاطرش اینقدر اذیت می کنه...اون هر روز حالش بد تر بدتر می شد...پدرم وقتی فهمید اونو برد پیش روان پزشک وپزشک اونو برای2 سال توی تیمارستان بستری کرد ولی بعد از دوسال نتونسته بود جی بی رو فراموش کنه وپدرم تمام راه هایی که بتون از اون اطلاعی داشته باشه از بین برد براش معلم گرفت که ادامه تحصیل بده ولی بازم حالش خوب نشد تا پدرم به فکر خرید این کمپانی شد که بعد از اون خواهرم بتونه با جی بی بمونه...وقتی من تو مدرسه با تو آشنا شدم ازت خیلی خوشم امد بعدش فهمیدم که تو با جی بی همکاری و هم همو دوست دارید با این فکر که هم من می تونم تورو داشته باشم و هم خواهرم میتونه جی بی رو داشته باشه.

سویا

باورم نمی شد از حرفایی رو که میزد.

ادامه داد:حالا اگه خواهرم بیاد و جی بی رو ببینه و جی بی اونو پس بزنه حال خواهرم بدتر میشه برای همین جی بی دو راه داره ...خواهرمو قبول کنه یا)برگشتم طرفش تو چشمامش نگاه کردم)...دیگه به کارش ادامه نده...و ما باید یه دلیل برای بر کنار کردن جی بی داشته باشیم...(یه لبخند چندش آور بهم زد)..حالا ازت می خوام که با جی بی حرف بزنی که عاقلانه رقتار کنه.

نمیدونستم باید چی کار کنم...باید جی بی رو بدم به یکی دیگه..نه

هیون وو:من تنهات می زارم که درموردش خوب فکر کنی!

راس می گن که تا وقتی یه کسی پیشت قدرش نمی دونی ولی وقتی از دستش می دی تازه قدرش می دونی.

یه دوساعتی می شد که نشسته بودم داشتم فکر می کردم.دیگه فکر کنم از خونه ما رفته باشن از جام بلند شدم از پله ها امدم پایین ازلای در اتاق رقص گات7 نور می امد نگاه کردم جی بی بود که داشت سخت تمرین می کرد یه یه ربعی داشتم فقط نگاش می کردم.دوست نداشتم که کاری که دوس داره رو از دس بده.

جی بی:چرا نمیای تو؟

می خواستم برم که در باز کرد و منو کشوند تو در بست و زل زد به چشمای ورم کردم از  گریه.

جی بی:چرا چشمات ورم کرده؟....نمی خوای جوابم بدی؟...

سرم زیر انداخته بودم نمی خواستم تو چشماش نگاه کنم.می دونستم اگه به چشماش نگاه کنم نمی تونم خودمو کنترل کنم.

چونم گرفت سرما اورد بالا و گفت:چرا؟...چرا باهام سرد شدی؟...حالا حتی  تو چشمام نگاه نمی کنی؟

یه نفس عمیق کشیدم و بهش گفتم:همه چی بهت می گم...فقط..بغلم..می کنی.

جی بی

جی بی خیلی دلم براش تنگ شده بود اون من بودم که به آغوشش احتیاج داشتم.داستام باز کردم امد تو بغلم دستام دور کمرش حلقه کردم اونم دستاش دور کمرم حلقه کرد.

سویا

نمی دونم چقدر گذشت تا از بغلش امدم بیرون نشستم روی زمین جی بی پیشم نشست و گفت:می شنوم!

یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم:خودت می دونی که من از اول دوست نداشتم بعد تو با مرور زمان من...کم کم عاشقت شدم.پس همین جوری کم کم می تونم تو رو فراموش کنم عاشق هیون وو بشم...

جی بی پرید وسط حرف و گفت:سویا اینا رو برو به یکی بگو که تورو نشناسه....نمی خوام دروغ بشنوم.

من:باشه...من اگه با تو بدون ادامه بدم باید از این کمپانی برم همچنین باید عکاسی بزارم کنار من نمی تونم این کار بکنم...

-حالا چه کاری از من بر میاد؟

-هیون وو یه خواهر داره که دیوانه وار دوست داره اگه تو اونو پس بزنی یعنی حکم اخراج من از کمپانی؟....حالا کمکم می کنی؟

-آره...تو هرچی ار من بخوای بهت می دم ولی خودت راضی هستی.

بغضم قورت دادم گفتم:آره...

همهی اتفاقایی که برای خواهر هیون ووافتاده بود براش تعریف کردم.

جی بی:باورم نمی شه!!!....ولی ازم نمی خوای که بی خیالت بشم؟

یه نگاه به چشمای پر ازنگرانش کردم و گفتم:متاسفم جی بی

می خواستم برم که گفت:پس فقط امشب پیشم باش...فقط امشب

نشستم سر جام...سرش گذاشت روی پام و چشماش بست.به اشکام اجازه ریختن دادم.

جی بی

می دونستم که یه چیزی داره از من پنهان می کنه موضوع این که گفت نبود ازصدای نفساش فهمیدم داره گریه می کنه بلند شدم سرش روی سینم گذاشتم اروم بادستم کمرش رو نوازش کردم و گفتم:اشکالی نداره!... همه چیدرس میشه...

سویا

دستم دور کمرش حلقه کردم سرم بیشتر فروکردم تو سینش نفسه عمیقی کشیدم هیچ وقت بوش یادم نمی ره...دیگه نمی تونستم تحمل کنم سرم بلند کردم تو چشاش یه نگاه کردم بعد به ل/باش...ل/ب پایینیش به دهن گرفتم مک/یدم...اونم ل/ب بالام رو به دن گرفت..باورم نمی شد که بار آخر انقدر به این کار ادامه دادیم که نفس کم اوردیم...ساعت 6:40 دقیقه بود.چقدرزمان سریع گذشت که اصلا متوجه زمان نشدم.

من:جی بی...ساعت نگاه الان بچه ها پیداشون میشه منم باید برم مدرسه.

بلند شدم برای آخرین بار به چشماش نگاه کردم رفتم سمت در دست بردم سمت در که گفت:سویا!..این بدون من دست از سرت بر نمی دارم.

من:خدافظ!

امدم بیرون همه تو کمپانی بودن این جا چه خبره!

سوزی اون جا ازهمه بهم نزدیک تروایساده بود.

من:سلام...این جا چه خبره؟

سوزی :سلام...نمی دونی خواهر هیون وو داره میاد همه رو صبح زود گفته بیان...الان است که بیاد.

هانی:سویا!...تو کجا بودی؟

با دیدن اون دختر سر جام خشکم زد.

هانی

جوابم نداد چشاش پر از اشک شد حتی پلک هم نمی زد.

من:سویا!...تو خوبی؟

یه دفه افتاد.

من:سویا...سویا...ســــــــویا

سونگجه:چی شده؟...سویا!

من:نمی دونم.

فکر می کنین چرا سویا این جوری شد؟





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 27 شهریور 1396 06:59 ب.ظ
Article writing is also a fun, if you be familiar with after that
you can write if not it is complicated to write.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 05:21 ق.ظ
I absolutely love your blog and find a lot
of your post's to be precisely what I'm looking for.

can you offer guest writers to write content in your case?
I wouldn't mind publishing a post or elaborating on a number of the subjects you write concerning here.
Again, awesome web site!
سه شنبه 15 دی 1394 11:17 ب.ظ
سلام هانیه جون دیگه بقیه ی داستانتو نمیذاری؟بذار دیگه.
haniyeh باشه چشم امتحاناتم تموم بشه.
سه شنبه 1 دی 1394 03:13 ق.ظ
فروش ویژه پنل های پیامک با قابلیت ارسال به شهر و استان - جنسیت - سن و سال
http://iransmspanel.ir

اعطای نمایندگی پنل های پیامک 66090292 - 021


پنل های اس ام اس مناسب انتخابات

http://iransmspanel.ir

تلفن دفتر فروش از ساعت 9 صبح تا 15 عصر :

66090292 - 66090686 - 021


---------------------
پنل رایگان اس ام اس برای شما http://iranbulk.ir
---------------------
خرید شارژ مستقیم تلفن و سیم کارت http://telliran.ir
---------------------



جمعه 27 آذر 1394 04:09 ب.ظ
خوشبختی یعنی هماهنگی با حوادث روزگار . فلوبر
جمعه 27 آذر 1394 03:39 ب.ظ
bodo onie man avlin nafri bodam keh brat nasar gozashtam
haniyeh ممنون که دنبال می کنی
یکشنبه 22 آذر 1394 07:59 ب.ظ
عالیییی بود
haniyeh ممنون
یکشنبه 22 آذر 1394 07:58 ب.ظ
سویا و خواهر هیون وو همدیگرو میشناسن؟!
haniyeh خودت می خونی.
شنبه 21 آذر 1394 01:12 ب.ظ
دختره همون خواهر هیون وو بود دیگه.
شنبه 21 آذر 1394 01:10 ب.ظ
اجی میشه پی دی افه داستانو تا اینجا بذاری؟
haniyeh چشم حتما
شنبه 21 آذر 1394 01:09 ب.ظ
اجی عالی بود...دختره هانی بود؟!؟!؟
haniyeh نه خواهر هیون وو
شنبه 21 آذر 1394 11:35 ق.ظ
تیکه ی آخرشو خوب نفهمیدم. چی شد؟ اون دختره هانی بود؟
haniyeh نه خواهر هیون وو
شنبه 21 آذر 1394 10:18 ق.ظ
عالیییییییی 20
مثل همیشه
ولی دق مرگ شدیم تا بزاری
زود زود بزار
haniyeh ممنون
شنبه 21 آذر 1394 04:54 ق.ظ
بدووووووو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر