تبلیغات
GOT7 FanFiction - جزر و مد
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 10 آذر 1394 :: نویسنده : sama
قسمت دوم(پارت 2)

-ههههههههه ارهههه خیلی خوشگله
مارک با تعجب برگشت سمتم
-یونگجهه
-نه نه اونیکه تو فک میکنی نیست
-تو سما رو دوست داری
دستمو گذاشتم جلوی دهنش
-سیییس یواش

جشن تموم شدو وقتی که داشتیم به خونه میرفتیم سوزی اومد سمتم
-جکسون میریم خونه ما تو هم بیا
-بزار ببینم چی میشه
-پس زود ببین
سما-سوزی ما رفتیم ها
-باشه اومدم...من فعلا
 بای میبینمت
-چی میگفت سوزی؟
-گفت بیاین خونمون
-بریم دیگه؟
-بریم؟
-اره
-باشه
-ایول
رسیدیم خونشو
-چقدر شلوغههههه همیشه اینجوریه اینجا؟
-نمیدونم
-چرا؟
-من که تابحال با اینا جایی نرفتم ینی اولین بامه
-چرا؟
-چون منو ذوست ندارن
-بیا بشینیم اینجا
-ت بشین منم برم نوشیدنی بیارم
از رففتن مارک 1دقیقه نشده بود که سوزی اومد
-خوشتییییییپ خوبی؟
-مرسی
-اسم اونارو میدونی ؟ همونجا که نشستن
-نه
-اون ناتی اون سما اونم تایون
-خوبه اسمشون
-منم سوزی
-مال تو هم خوبه
رومو ازش گرفتم و داشتم میرفتم که از پشت دستمو گرفت
-شمارم از اسمم خوبه
-هممم مطمئنم
سوزی خیلی مست بود داشت میوفتاد که گرفتمش لباس درست جلوی لبام بود که با صدای مارک ازش جدا شدم
-تو بهم خیانت میکنی؟
-مارک نه اونطور نیست
-من اسم اونو به کشتیم دادم
سوزی-تو کی هستی که اسم منو به کشتیت میدی
-نه مارک قضیه اونجوری نیست
-ای جماعت این جکسون نیست این یونگجس این پسر یه دزده که الان تو خونه ما باغبانه
-مارک یواش
-این جکسون نیست
با مشت به صورتش زدم تا به هوش بیاد
به سرعت دوید که با چندتا ادم برخورد کردو با اونا دعواش شد به کمش رفتم که دعوا شدید تر شد با صدای پلیس از همدیگه جدا شدیم اونا دویدن منم به زور مارکو از زمین بلند کردم و به خون دویدم صورتش خونه بود و کبود اگه مامانش میدید دعوامون میکرد واسه همین بردمش اتاق خودم اونو روی کاناپه گذاشتم و خودمم روی تخت دراز کشیدم
نمیدونم چرا خوابم نمیبرد ساعت تقریبا 1 بود که از خونه همسایه بغلی صدایی اومد که منو کنجکاو کرد یواش یواش به طرف خونشون رفتم دوستای سما اونو بغل کرده بودن انگار سما مست بود
-ببین کلید تو کیفشه؟
-میگردم اما نیس
-درست نگاه کن
-نیاورده
-پس چیکار کنیم؟
-درو بزنیم
-اونوقت مامانش میفهمه مسته اعصبانی میشه
-پس بزاریم بمونه اینجا صبح خودش میره
-باشه بدو بریم
دلم واسه سما سوخت رفتم سما رو از جلوی در برداشتم بغلم گرفتم و بردم اتاقم یه لحظه یادم رفت نفس بکشم به خودم اومدم و اونو گذاشتم روی تختم خودمم روی مبل خوابیدم اما نمیدونم چرا قلبم داشت تند تند میزد...


نظر یادتون نره....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 1 مهر 1396 04:47 ب.ظ
Hurrah! In the end I got a weblog from where I be capable
of in fact obtain helpful data regarding my study and
knowledge.
سه شنبه 28 شهریور 1396 03:44 ق.ظ
Thanks for some other informative website.
Where else may just I am getting that type of info written in such an ideal
means? I have a challenge that I'm simply now
operating on, and I have been on the glance out for such info.
سه شنبه 29 فروردین 1396 07:30 ق.ظ
I want to to thank you for this great read!! I absolutely enjoyed every little bit of it.
I have got you saved as a favorite to check out new stuff you post…
شنبه 19 فروردین 1396 04:17 ب.ظ
Wonderful article! We will be linking to this particularly
great article on our site. Keep up the good writing.
شنبه 9 مرداد 1395 05:39 ب.ظ
ببخشید ولی خیلی مزخرفه حالم بهم خورد
پنجشنبه 6 اسفند 1394 11:18 ق.ظ
سلام دوست عزیز. از داستانت خوشم اومد. خوشحال میشم تو وبم نویسنده شی. منتظر جوابتم. بااای!!
چهارشنبه 11 آذر 1394 02:27 ب.ظ
خیییییلی خوب بود بی صبرانه منتظر ادامشم گلم بقیشو زووووووود بزار
sama بی بغلم اجی
شاید 4شنبه بعد بزارم
چهارشنبه 11 آذر 1394 11:00 ق.ظ
خوب بود!
sama میسی
چهارشنبه 11 آذر 1394 10:54 ق.ظ
دختر چه كردی !!!!!
sama مست شده سما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر