تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت نوزدهم I&GOT7
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 29 آبان 1394 :: نویسنده : haniyeh

سویا

راه 5 دقیقه ای رو 30 دقیقه طول کشید. وقتی رفتم تو خونه هانی گفت:سویا تو خوبی؟

من:نه...چرا خوب باشم؟...مگه من چی دارم که خوب باشم؟...هر چی به دست میارم باید بعد از مدتی رها کنم..این یعنی اوج بد بختی.

رفتم تو اتاقم نمی دونم چه جوری خوابم برد.

هانی

زنگ خونه رو یه نفر زد.در باز کردم یونگجه بود.

من:سلام

یونگجه:سلام...میاید بریم بیرون؟

-اگه امدید که به این بهونه سویا رو ببینید....نه...حالش زیاد خوب نیست.

-چرا؟

-منم نمی دونم…شماها نمی دونید؟

-نه...اگه خبری...یا..اتفاقی افتاد به ما خبر بدید.

-باشه.

یه هفته بعد

سویا مثل مرده متحرک شده بود.با هیچ کس حرف نمی زد.تو خودش بود.

قرار شد من دوهی بدون این که سویا بفهمه یه مهمونی دورهمی با گات سون بگیریم.

صبح منو دوهی بعد مدرسه رفتیم مرخصی گرفتیم بعدشم رفتیم خرید.تو راه زنگ زدم به یونگجه گوشیش اشغال بود زنگ زدم به جونیور:

من:الو...سلام

جونیور:سلام...شما؟

-منم هانی!

-آهان سلام خوبی؟چه خبراز سویا؟

-خوبم ممنون....سویا هنوز حالش خوب نیست...جی بی خوبه؟

-سرما خالی میکنه تمرینای ما دوبرابر شده.

-جونیور میشه امشب با بچه ها بیاید خونه ما؟

-چرا؟

-یه مهمونی دورهمی...که جی بی و سویا همو ببینن شاید بشه یه کاری کرد.

-اصلا چی شد یه دفعه ای؟

-نمی دونم...شما ها هم نمی دونید..باجی بی حرف زدی؟...من هر چی از سویا می پرسم جواب سر بالا میده حالش اصلا خوب نیست...من فکر می کنم همه چیز زیر سر هیون وو.

-من با جی بی حرف زدم میگه که نمی دونه که چی شد؟..میگفت همه چی داشته خوب پیش میرفته...اوه اوه...جی بی امد...باید برم سر تمرین ...کاری نداری؟..خدافظ.

سویا

حتی حوصله خودمم نداشتم حالم خوب نبود.یه هفته ای بود که حتی لبخندم نزده بودم.به همه چیز بی تفاوت بودم.شب خیلی خسته امدم خونه در خونه رو که باز کردم صدای خنده می امد.رفتم تو گات سون خونه ما بود...وقتی منو دیدن.

یونگجه:سلام...تو خوبی؟

بدون این که جوابش بدم از خونه امدم بیرون.فهمیدم که یه نفر پشت سرم داره میاد فکر کردم یونگجه است.یه دفه دستم گرفت و گفت:چرا؟

از صداش فهمیدم که جی بیه.جوابش ندادم دستم از دستش در اوردم.رفتم توی کمپانی.

جی بی

واقعا نمی تونم بفهمم چه اتفاقی افتاده.دنبالش رفتم توی کمپانی رفتم تو اتاق ر/ق/صمون این یه هفته کارم این شده بود.

سویا

رفتم توی اتاق ر/ق/ص Twice کسی نبود چراغا روشن نکردم.نشستم روی زمین زانوهام بغل کردم و سرمو گذاشتم روش.

هیون وو

سویا و جی بی رو به طور اتفاقی از پنجره دیدم.می دونستم امشب گات سون می خوان برن خونه دخترا و منتظر عکس العمل سویا بودم.وقتی امد توی کمپانی رفتم سراغش همه اتاقارو گشتم که پیداش کردم.لامپا رو روشن کردم.چشماش پراشک بود.نمی دونم الان وقتش بود که ازش بخوام.





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 27 شهریور 1396 07:36 ب.ظ
After looking at a number of the blog articles on your web page,
I truly like your way of writing a blog. I saved it to
my bookmark site list and will be checking back soon. Take a look at my web site as well and let me know what you think.
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 01:36 ب.ظ
چند قسمته؟
جمعه 25 فروردین 1396 11:00 ق.ظ
I could not refrain from commenting. Perfectly written!
شنبه 19 فروردین 1396 11:16 ب.ظ
Thanks for one's marvelous posting! I seriously enjoyed reading it, you happen to be a great
author.I will remember to bookmark your blog and will often come back down the road.
I want to encourage you to definitely continue your great job, have a nice morning!
چهارشنبه 18 آذر 1394 09:45 ب.ظ
ادامه شو نمیذاری دیگه؟
haniyeh چرا؟می زارم.به خاطر مدرسه یه کم طول می کشه ببخشید.
شنبه 30 آبان 1394 10:07 ب.ظ
چرا چراااا چراااااا
اینا اینطورین
عررررررر
haniyeh
شنبه 30 آبان 1394 12:23 ق.ظ
خیلی خوب بوووود من الان گریم میگیره
haniyeh ممنون...شاید غمگین تر از این بشه
جمعه 29 آبان 1394 09:26 ب.ظ
بویااا نمیدونم چرا این قسمتای جدیدو که میخونم دلم آشوب میشه. آخه چقدر غم انگیز؟! تا اوج غم انگیزی رفتی
haniyeh قراره غم انگیز تر هم بشه...
جمعه 29 آبان 1394 03:40 ب.ظ
عالی بودبیچاره جی بیو سویا
haniyeh ممنون
جمعه 29 آبان 1394 01:33 ب.ظ
مثل همیشه عالی
زود زود بزار
بوس بوس
haniyeh سعی ام می کنم.
جمعه 29 آبان 1394 10:09 ق.ظ
خیلی عالی بود بقیشو زودتر از همیشه بزار لطفا
haniyeh هنوز ننوشتم نوشتم باشه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر