تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت هجدهم I&GOT7
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 27 آبان 1394 :: نویسنده : haniyeh
سلام

سویا

آقای جانگ تو راهرو دیدم.

من:آقای جانگ!

برگشت طرفم گفت:سویا...

من:می دونم.شما هم باهام میاید.

آقای جانگ:نه!

-چرا؟

-چون که تو از این به بعد با خانم جانگ کار می کنی خواهر خودمه بهش سفارشت کردم.

-ممنون بابت این مدت.

-من نمی دونم چه اتفاقی افتاده ولی امید وارم زود حل شه.

تعظیم کردم و رفتم پیش خانم جانگ.

من:سلام

خانم جانگ:سلام تو باید سویا باشی!

من:بله

رو کردم به دخترا و گفتم:سلام من لی سویام دسیار خانم جانگ توی عکاسی.

همشون امدن جلو بهم خوش آمد گفتم.یاد روز اول با گات سون افتادم.

خانم جانگ:عزیزم امروز کاری نداریم.عوضش فردا تا آخر شب مشغولیم می تونی بری!

تعظیم کردم و گفتم:خدافظ

تو راهرو داشتم می رفتم که جی بی رو دیدم.دوید طرفم و گفت:راسته؟

بهش توجهینکردم به راهم ادامه دادم امد دنبالم گفت:راسته؟

دوباره جوابش ندادم.این دفعه دستم گرفت چسبوندم به دیوار داد زد:راسته؟
بغضم قورت دادم و گفت:راسته؟(بلند تر از قبل)

دستم ازدستشبیرون کشیدم.با سر تایید کردم.سرم پایین انداختم دویدم به سمت بیرون.

گوشیم زنگ خورد از توی جیبم کشیدم بیرون جی بی بود.قطع اش کردم.همن موقعه دای رعد و برق امد بارون شروع به باریدن کرد.

صدای جی بی رو شنیدم که داشت منو صدا می کرد:سویا..لی سویا ..سویا (با بغض)

وقتی صدای بغض دارش شنیدم اشکام سرازیر شد.

از در کمپانی امدم بیرون شدت بارونم بیشتر انگار آسمونم حال منو فهمیده بود.

جی بی

هر چقدر صداش زدم جواب نداد.

هیون وو:ولش کن!..برو سرتمرینت.

یقه اش گرفتم چسبوندمش به دیوار وگفتم:تو چه غلتی کردی؟

هیون وو:به من چه؟..خودش خواست که گروهش عوض کنم منم فرستادمش برای گروه  Twice  

من:دروغ می گی.

هیون وو:حالا هر چی؟...همین حالا میری سرتمرین...

من:به تو هیچ ربطی نداره.

می خواستم برم که گفت:خیلی خودخواهی که بخاطر عشق خودت می خوای تمام گروه از بین ببری.

این حرفش خشکم زد.برگشتم یه نگاه بهش کردم گفتم:برات متاسفم عقده ای بدبخت.





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 28 شهریور 1396 05:53 ق.ظ
Hey there fantastic blog! Does running a blog such as this take a lot of work?

I've very little understanding of computer programming but I was hoping to start my own blog soon. Anyway, if you have any ideas or tips for new blog owners
please share. I know this is off subject however I just had to ask.
Many thanks!
یکشنبه 20 فروردین 1396 03:54 ق.ظ
I'm really impressed with your writing skills as well as with the layout on your weblog.
Is this a paid theme or did you modify it yourself?
Either way keep up the nice quality writing, it is rare to see a nice
blog like this one today.
پنجشنبه 28 آبان 1394 03:50 ب.ظ
سلاااااام من داستانتو از اول خوندم امروز عالیییییی بود میشه قسمت بعدی زود بزاری ببخشید نظر نزاشتم اخه داشتم تند تند میخوندم
haniyeh ممنون
تمام تلاشم می کنم که تند تند بزارم.
پنجشنبه 28 آبان 1394 11:54 ق.ظ
ممنوون خیلی قشنگ بود
haniyeh ممنون
پنجشنبه 28 آبان 1394 11:03 ق.ظ
وایییییی دلم میخواد اون هیون وو خفه كنم
مرسی گذاشتی
haniyeh خواهش میکنم.
چهارشنبه 27 آبان 1394 09:40 ب.ظ
خیلی غم انگیز بود.کمم بود.
haniyeh ببخشید....میهن بلاگ نمی زاره
چهارشنبه 27 آبان 1394 08:47 ب.ظ
عالی بودواییی میخوام هیون وو رو بکشم
haniyeh موافقم
چهارشنبه 27 آبان 1394 05:47 ب.ظ
سلام بهترین خوبین؟!؟
وب زیبایی دارید،ایشالا که همیشه موفق باشید.
میشه ازتون خواهش کنم از وب منم دیدن کنید و با هم تبادل لینک داشته باشیم
ممنونم و منتظرتونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر