تبلیغات
GOT7 FanFiction - inever singing+goodbye
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 20 آبان 1394 :: نویسنده : sophia

های گایز سوفیا عیز بگ

بات دیس عیز نات مای کامبک

ببیاین ادامه دیگ

در مقابل جمعیت تعظیم کوتاهی کرد.....دستشو ب نشونه ی تشکر تکون داد و استیج ـُ ترک کرد......سیم های داطرافش ـُ از خودش جدا کرد و ب کمک دونفری ک سعی داشتن عرقشو خشک کنن کتشو در اورد......اولین نفری ک ب سمتش اومد بم بم بود:

-عالی بود هیونگ تو محشری!

زیرلب زمزمه وار "ممنون" یا ی چیزی مث اون زمزمه کرد و گذشت.....هر کدوم از اعضا ب نحوی تحسین ـِش کردنند و نفر اخر "جه بوم" لیدر سخت کوشش بود ک با لبخند قشنگش بهش دلگرمی میداد....در جواب لبخند بی جونی زد و خودشو ب پشت رسوند تا لباساشو عوض کنه.......طبق معمول با دیدنش لبخند نشست گوشه لبش!باوجود همه ی دوستای خوبی ک داشت اما فقط این دختر بود ک میتونست خستگی ـُ از تنش درکنه و لبخد واقعی ب لباش بیاره!اما قبل از اینک  بخواد چیزی بگه اون پیش قدم شد:

-اومدم بگم دارم میرم!

- داری میری؟کجا؟؟؟

غم نگاش کاملا مشخص بود اما برا سخت تر نکردن شرایط سعی میکرد عادی باشه:

- ب زودی براتون ی طراح لباس جدید میاد...کارمن دیگ اینجا تموم شده برمیگردم امریکا!

سعی کرد لرزش صداشو پنهون کنه اما بازم خیلی موفق نبود:

- م....م....میـــــــری؟؟ب همین راحتی؟پ....پ...پ....پس من چی؟

تنها جوابی ک میتونست بده سکوت بود و سکوت!چی میتونست بگه وقتی اگاهانه ب کسی دل بسته بود ک میدونست سرانجامش جداییه؟؟برگشت و ب پشت ایستاد تا مانع ریختن اشکاش بشه اما دوست پسر ش برخلاف اون ب راحتی پلک هاش ـُ سنگین و صورتش ـُ خیس کرد!اون چی میتونست بگه؟الهه ی شعرش....فرشته ی اوازش کسی ک ب عشق اون میخوند داشت میرفت و اون هم چاره ای جز پذیرش نداشت!

- نیم ساعت دیگ پرواتز دارم×!

میون گریه هاش فقط تونست بگه:

- اگ بری هیچ وقت نمیتونم بخونم!

اما اون رفت!....رفت و حالا این یونگ جه ی خوش صدای ما بود ک  اونجا..ثانیه ها،دقیقه ها و یا شایدم ساعت ها داشت با اشکاش بدرقه ش میکرد ..............

خودشم نفهمید چ قدر گذشت ک با صدای  جه بوم ب خودش ومد....

- تو ک هنوز حاضر نشدی! زودباش بعدی اجرای گروهیه!

.

.

.

اونقدر تو شک بود ک نمیدونست چطوری لباساشو عوض کرده و حاظر شده و الان رو صحنه ست....

چراغا خاموش و موزیک پخش شد....نفراول جونیور بود....شروع کرد ب خوندن....بعد نوبت یوگیوم،بم بم،مارک و حالا نوبت خودش بود! اون میدونست ک روی حرفش میمونه اما اگ اینکار میکرد اینده دوستاشم درخطر بود!ب جمعیت خیره و تو همین فکرا بود ک نگاهش بهش افتاد....حلقه های اشکی ک تو چشمای هردوشون بود نگاهاشونو بهم وصل میکرد....

اما   حالا دیگ دیر شد.....از پارتش داشت میگذشت ک جه بومشروع ب خوندن ب کرد.....وقتی(اسمتون) بلیط تو دستاش پاره کرد از سر اسودگی ی نفس عمیق کشید و همزمان و همصدا با جی بی خوند....طرفدارا ها از این حرکت ب وجد اومدند  بعنوان ی سوپرایز  بهش فک کردند.......بعد از تموم شدن اهنگ...قبل از جیغ فن ها داد زد:

_اگ نبودی هیچ وقت نمیخوندم!

خودم میدونم کم بود*_* اصلا اصل وان شات همینه هاا ما بهش بال و پر میدیم !

خودم ک اصلا خوشم نیومد-__- خیلی یهویی شد ببخشید دیگ! اصلا قصدنوشتن نداشتم نوشتم تا قبل خداحافظی ی چیزی گذاشته باشم

خوب  همونطور ک میدونین سایت افتتاح شده و من هم بالاخره رسما ازتون خداحافظی میکنم و میگم ک این اخرین پستم اینجاست

فیک جدیدم هم میتونین تو IGOT-LAND.TKدنبال کنین

دوستایی ک هم میخوان اونجا نویسنده شن بهم بگم

اونایی ک هم ک مشکل ایمیل دارن همینجا بگن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 18 شهریور 1396 04:11 ق.ظ
Great post.
سه شنبه 17 مرداد 1396 10:39 ق.ظ
Hey excellent blog! Does running a blog like this take a lot of
work? I have no understanding of coding however I had been hoping to start
my own blog soon. Anyway, should you have any recommendations or tips
for new blog owners please share. I understand this is off subject however I just needed to ask.
Many thanks!
جمعه 20 فروردین 1395 05:19 ب.ظ
اگه میشه try to do it رو بذارید
جمعه 22 آبان 1394 02:49 ب.ظ
ینی یونگجه به من میخونه؟
عالی بود
sophia یونگ جه لاوری؟؟؟؟؟اگ میخواب بگو ویرایش کنم برات
پنجشنبه 21 آبان 1394 05:44 ب.ظ
ته احساس بود
نروووووووووووووو
sophia ممنون گلم
خوب من فیک مینویسم اخ سایت برا فیکه وب برا داستان
پنجشنبه 21 آبان 1394 01:19 ب.ظ
تو كه داستان خوب مینویسی چرا داری میری
به هر حال ممنون
قشنگ بود
sophia چون میخوام استعداد جای دیگ ب خرج بدم
ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر