تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت هفدهم I&GOT7
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 20 آبان 1394 :: نویسنده : haniyeh
سلام

بفرمایید ادامه



هیون وو بهم پیام داده بود:

مثل اینکه بهت خوش می گذره!

خیلی زود این خوشی به سر میرسه...خیلی زود.

ترس تمام وجودم گرفت.منظورش چیه؟

با این که خسته بودم تا صبح خوابم نبرد.

صبح با این که خسته بودم از تخت بلند شدم و اماده شدم که برم مدرسه باید با هیون وو حرف میزدم.با لگد در کلاس باز کردم و داد زدم:هیون وو...بیا بیرون باهات کار دارم!

هیون وو از جاش یه ذره تکون نخورد وشروع کرد با سوریا حرف زدن.

امدم طرفش و گفت:با توام آقای او هیون وو!

هیون وو از جاش بلند شد و دستمو گرفت و بردم از کلاس بیرون دستم از دستش کشیدم بیرون گفتم:منظور؟

هیون وو:چی؟

من:منظورم پیام دیشبه

-آهان...یه شوخی...که ممکنه به حقیقت تبدیل بشه.

-یعنی چی؟این دیگه چه شوخیه مسخره ایه؟

-یعنی اگه با من بازی کنی من با شماها بازی می کنم.

-منظور از شماها کیه؟

-خودت گفتی به تو دیگه نزدیک نشم باشه.به جاش...ممکنه..دیگه هیچ گات سونی....وجود...نداشته باشه!

-هی هیون وو به اونا هیچ ربطی نداره نزدیکشون نشو!

-چرا؟...من رییسشونم.

تو گوشم زنگ خورد...من رییسشونم...نمی فهمیدم می خواد چی کار کنه؟

من:ازم چی می خوای؟

هیون وو:دیگه با گات سون نباشی از این به بعدم با این گروه دخترا که جدیداند هم سن خودتن اسمش چی..آهان Twice و هم چنین قراره هم مدرسه ای شید کار می کنی!دیگه هم طرف گات سون مخصوصا جی بی نمی شی وگرنه.... ومیای طرف من.

-وگرنه چی؟

-دیگه هیچ وقت روی استیج نمی بینیش.

خیلی جلوی خودم گرفتم که اشکام نریزه پایین:هیون وو ازت...

پرید وسط حرفم:مواظب حرف زدنت باش...در ضمن به کسی چیزی نمی گی.

یه تنه زد بهم و رفت.

یعنی واقعا من جی بی رو رها  کنم واقعا می تونم...من تازه دارم از این که وجودشو احساس می کنم لذت می برم.

نتونستم مدرسه بمونم رفتم خونه...رفتم تو اتاقم درو بستم.

خودم پرت کردم روی تخت و چشمام بستم و به این که چی بینمون گذشت فکر کردم.

گوشیم برداشتم رفتم توی گالری ایم چقدر دیشب خوش گذشت.دیگه کی منو خوش حال می کنه وقتی که ناراحتم...

با جیغ و گریه صداش می کردم:جی بی...جی بی

بدتر از این بود که هیچ کدومشون نمی تونم ببینم.جونیور...یونگجه...مارک..جکسون..بم بم...یوگیوم..واین رو به زبون اوردم:و جی..بی

با مشت هی به قلبم می زدم فریاد زدم:ازت متنفرم هیون وو...متنفر... متنفر...متنفر...

از جام بلند شدم وقتی خودم تو آینه دیدم گفتم:از تو ام متنفرم سویا...

ادکلان ازروی میز برداشتم زدم تو شیشه رو شکستم دستم کشیدم روی میزهم رو ریختم روی زمین...با زانو نشستم روی زمین دیدم ساعتی که جی بی خریده افتاده روی زمین از روی زمین بر داشتم یاد روز تولد افتادم و اتفاقی که برای جی بی افتاد نکنه بازم این اتفاق براش بیوفته..از جام بلند شدم و گفتم:نه..نه..

اینقدر فکر کردم که نفهمیدم زمان چه جوری گذشت؟

ساعت نگاه کردم ساعت 4 بعد از ظهربود اماده شدم که برم کمپانی...همون موقعه هانی و دوهی امدن.

دوهی:اونی..تو خوبی؟

با سر تایید کردم.

من:میرم کمپانی.

هانی:باشه

هم زمان با امدنمم ون گات سون امد.خیلی خودمو کنترل کنم که اشکام نریزه حرکتم تند کردم.از پشت صدای جی بی شنیدم:سویا!

جی بی

از ون که پیاده شدیم سویا رو دیدم...صداش زدم:سویا!

ولی جواب نداد.

جونیور:دوباره چی شده؟

من:اتفاقی نیوفتاده!...لابد صدام نشنیده.

جونیور:ولی من اینجور فکر نمی کنم.





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 21 آبان 1394 09:00 ب.ظ
آخییییی
چه بد
منم ازت متنفرم هیون وو
haniyeh
پنجشنبه 21 آبان 1394 07:03 ب.ظ
بیچاره سویاممنون ولی خیلی غم انگیز بود.
haniyeh
پنجشنبه 21 آبان 1394 01:17 ب.ظ
متل همیشه عالی
ممنون
از اینكه ادامه می دی
haniyeh ممنون
خواهش می کنم.
پنجشنبه 21 آبان 1394 11:09 ق.ظ
عالی بود
haniyeh ممنون
پنجشنبه 21 آبان 1394 01:37 ق.ظ
وایی چرا آخه؟!!!بیچاره سویا
مرسی عزیزم عالی بود
haniyeh ممنون
چهارشنبه 20 آبان 1394 09:37 ب.ظ
اجی ممنووووون فوق العاده بود
haniyeh ممنون که خوندی.
چهارشنبه 20 آبان 1394 08:56 ب.ظ
اجی ممنووووون فوق العاده بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر