تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت شانزدهم I&GOT7
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 15 آبان 1394 :: نویسنده : haniyeh

دیگه هیچی نفهیدم.هیون وو قرار از این نزدیک تر بهش بشم...می دونستم هیون وو از نظر مالی وضعشون خوبه ولی نه تا این حد.هیون وو با چشماش داشت دنبال من می گشت وقتی منو دید یه پوزخند زد.منم خودم عادی نشون دادم.همون موقعه احساس کردم یکی دستم گرفت.برگشتم دیدم جی بی.

جی بی:بی خیالش...هیچ غلتی نمی تونه بکنه...من اینجام.

با این حرفش یه مقداری از استرس کم شد.

هیون وو امد پایین امد سمت من و گفت:مثل این که شما تو کمپانی ما کار می کنین.

این حرفش چه معنی داشت؟

از این جشن های مزخرف کمپانی متنفر بودم.

من:اه...خسته شدم.

یونگجه:منم همین طور.

هانی:خوابم گرفت.

مارک:میاید بریم بیرون.

جکسون:کجا؟

دوهی:بستنی

یوگیوم:تو این سرما!

جی بی:با bibimbap چطورید؟

من:مگه همین حالا شام نخوردی؟

جونیور:جی بی هیچ وقت سیر نیست!

جی بی بلند شد و گفت:بریم!

رییس:کجا؟

جی بی:رییس واقعا این جشن خسته کننده و تکراریه اجازه بده بریم.

رییس:هیون وو با شما میاد؟

یونگجه:کی؟

رییس دستش گذاشت پشت هیون وو و گفت:هیون وو

هیون وو:من از گروه شما واقعا خوشم میاد.

جی بی به زور رییس قبول کرد.

از در که امدیم بیرون.

من:وای چقدر هوا سرده.

جی بیامد طرفم بغلم کرد.منم هیچ معمانتی جلوی هیون وو نکردم.

توی ونم بین جی بی و یونگجه نشستم.

....

من:جونیور چه جای باحالی!ازکجا پیداش کردید؟

جونیور:مال زمان جی جی بود من و جی بی وقتی بیکار بودیم می امدیم اینجا.

هیون وو سوکت کامل کرده بود و هیچی نمی گفت.

یه کاسه بزرگ گذاشتن روی میز.

هانی:وایسین!

جیبی:چرا؟...من گشنمه...

هانی:با شمارش من...1...2...3...حمله

با این که سیر بودم با دیدن اون صحنه که بچه ها حمله کردن واشتهام باز شد.منم حمله کردم.

با دیدن قیافه ی جی بی که چه جوری قاشق به زور می کرد تو دهنش خوب اول قورت بده!

خندم گرفت.

جی بی:چیه؟

من:چقدر دهنت جا میگره با این همه حال حرفم می زنی؟

جی بی:اگه تمرین های مکرر و وقت کم داشته باشی عادت می کنی.

یه دفعه سرم اوردم بالا که هیون وو داشت با عصبانیت به ما نگاه می کرد.

با آرنج زدم به یونگجه:آقا رو چقدر کلاسشون بالا.

یونگجه:نمی خوری؟...می خوای جدا برات سفارش بدیم؟

هیون وو با عصبانیت:نه

یونگجه شونه هاش انداخت بالا.

....

تو خونه

دوهی:وای چقدر خوش گذشت!

من:آره...ولی..

هانی:ولش کن...ما 10 نفریم و اون خودشه.

رفتم بخوابم قبلش پیام می خواستم چک کنم.

هیون وو بهم پیام داده بود:

مثل اینکه بهت خوش می گذره!

خیلی زود این خوشی به سر میرسه...خیلی زود.





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 28 فروردین 1396 03:13 ق.ظ
Today, I went to the beach front with my children. I found a
sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said
"You can hear the ocean if you put this to your ear." She placed the shell to her ear and screamed.
There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is entirely off topic but I had to tell someone!
شنبه 19 فروردین 1396 02:59 ب.ظ
It's appropriate time to make some plans for the future and
it is time to be happy. I have read this post and if I could I desire to suggest you few interesting things or advice.
Maybe you could write next articles referring to this article.
I want to read even more things about it!
دوشنبه 18 آبان 1394 07:41 ب.ظ
قسمت 17 رو کی میذاری؟
haniyeh امروز
دوشنبه 18 آبان 1394 07:39 ب.ظ
مرسی
haniyeh خواهش می کنم.
یکشنبه 17 آبان 1394 05:31 ب.ظ
مثل همیشه عالی
زود زود بزار
haniyeh ممنون
چشم سعی ام می کنم.
شنبه 16 آبان 1394 07:15 ب.ظ
وررری گود! راستی این داستانت چند قسمته؟
haniyeh خودمم نمی دونم هنوز دارم می نویسم.
جمعه 15 آبان 1394 08:35 ب.ظ
واییی پوسترت تو حلقم
عالی بود مررررسییی
haniyeh خواهش می کنم...ممنون که خوندی
جمعه 15 آبان 1394 07:49 ب.ظ
ممنون... لطفا زودتر بزار اگه تونستی وگرنه خوانده ها داستان یادشون میره
خیلی قشنگه فیکت حیف میشه
haniyeh ممنون بابت تعریفت...سعی می کنم تند تند بزارم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر