تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت پانزدهمI & GOT7
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 15 آبان 1394 :: نویسنده : haniyeh
سلام

بچه ها من تا آخر این داستان رو می زارم اما با تاخیر.

بابت نظرات ممنون.

صبح که رفتم تو مدرسه دیدم همه دارن بد بهم نگاه می کنن و بهم اشاره میکنن و گوشیشون به هم نشون می دن.به هانی یه پیام دادم:اینجا چه خبره؟

هانی:یه عکس فرستاد.

کسی که تو باشگاه نبوده پس کی این عکس رو گرفته.من وهیون ووبودیم.من به دیوار چسبیده بودم وهیون وو رو به روم بود.

با دیدن این عکس عصبانی شدم وبا عصبانیت پاهام محکم می کوپندم زمین رفتم تو کلاس.همه نگاه ها امد سمتم.هیون وو سرش تکیه داده بود به صندلی کلاهش گذاشته بود رو صورتش.با لگد زدم زیر صندلیش و کلاهش از رو صورتش برداشتم پرت کردم اون طرف چشماش باز کرد و گفت:سلام عزیزم.

من:چـــــــــی؟

یه سیلی محکم زدم بهش و گفتم:تو داری چی غلتی می کنی؟

از جاش بلند شد و گفت:تو حالت خوبه؟

یقه اش و گرفتم هلش دادم طرف دیوار چسبوندمش به دیوار گفتم:مثل این که حال تو خوب نیست.تو یه عوضی هستی که داره منوعذاب می ده.فقط یه بار دیگه..فقط یه بار دیگه من نزدیک بشی...اون روی منو می بینی.ولش کردم و رفتم سر جام نشستم کتابام از کیفم در اوردم مشغول خوندن.اصلا برای خودم مهم نبود اگه این عکس بخش بشه به بیرون مدرسه برا جی بی هم بد میشه.

وقتی کلاس تموم شد رفتم خونه.

هانی:بچه ها انگار یکی امده یه سهمی از کمپانی رو بخره .

من:چی؟...تو از کجا فهمیدی؟

هانی:تو کمپانی پر شده!...امشب جشن و سخنرانی مدیر جدید.

سه روزی بود نرفته بودم کمپانی.

من:نمی دونی کیه؟

هانی:نه

نمی دونم چرا اینقدر نگران و عصبی بودم.

شب با بچه ها حاضر شدیم می خواستم زنگ بزنم به تاکسی که یکی زنگ خونه رو زد رفتم دم در و در باز کردم.

یونگجه:سلام

من:سلام...چیزی شده؟

یونگجه:امدیم دنبالتون.

من:نه ما خودمون میایم.

دوهی:آلان میایم.

برگشتم طرف دوهی یه چشم غره رفتم بهش.

هانی:چیه بچه راست میگه؟

دوهی:من بچه ام خوبه فقط یه سال ازت کوچیک ترم.

من:خیلی خوب یونگجه یخ زد این بیرون.

سوار ون که شدم بغل جی بی جونیور نشسته بود وقتی منو دید بلند شد و گفت:بفرماید.

منم گفتم:نه شما راحت باشید.رفتم بغل یونگجه نشستم.

جی بی

من:جونیور...بلند شو!با توام

جونیور:اَه...باشه دیگه

بلند شد و گفت:بفرماید.

منم روم کردم به بنچره وقتی جونیور اینو گفت برگشتم طرفش.

سویا: نه شما راحت باشید.

رفت بغل یونگجه نشست.عصبانی شدم و دست یونگجه رو کشیدم و گفت:جونیور کارت داره؟

یونگجه:با من؟

جونیور:آره ...آره بیا.

رفتم نشستم پیشش.

سویا:چی شد؟

من:جونیور یونگجه رو کار داشت.

سویا:می دونی این کی که سهم شرکت و خریده و چند درصد؟

من:نمیدونم لابد درصدش زیاد بوده که جشن گرفتن و همه رو دعوت کردن.

سویا:نمی دونم چرا من استرس دارم.

سویا

نمی دونم چرا اینقدر دل شوره داشتم.وقتی وارد سالن شدیم.این اینجا چی کارمی کنه؟

من:هانی این اینجا چی کار می کنه؟

جی بی:کی؟

من:هیون وو...اون که..نه خواننده است...نه بازیگر...نه گریم کننده...نه عکاس...پس این ایجا چی کار می کنه؟

رئیس امد وبه پسرا گفت:کجا بودید؟...بیاید آقای او ببیندتون.

من:هانی رئیس گفت...آقای او..

رئیس رفت پشت تریبون بعد از کلی مقدم چینی گفت:آقای او مین هو بفرماید.

آقای او بعد از کلی مقدمه چینی گفت:من 51 درصد اینجا رو خریدم ولی  مدیرت با آقای پارکه ولی پسر منم به ایشون کمک می کند.

ادامه داد:پسرم او هیون وو...





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 26 شهریور 1396 09:56 ب.ظ
These are genuinely wonderful ideas in about blogging.
You have touched some pleasant points here. Any
way keep up wrinting.
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 01:21 ب.ظ
قضیه داره باحال میشه من برم سراغ بعدی
جمعه 25 فروردین 1396 02:02 ق.ظ
Thanks for any other informative blog. The place else may just I get that kind of info written in such an ideal
way? I have a mission that I'm just now running on,
and I've been at the look out for such info.
شنبه 16 آبان 1394 07:10 ب.ظ
Thanks!
haniyeh خواهش می کنم
جمعه 15 آبان 1394 07:43 ب.ظ
ممنووووون
haniyeh خواهش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر