تبلیغات
GOT7 FanFiction - جزر و مد
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 8 آبان 1394 :: نویسنده : sama
قسمت اول(پارت1)

سما

:زندگیمون عالیه عالی بود میتونستم قسم بخورم که از همه ی مردم ما ثروتمند تیرینیم... پای تلویزیون نشسته بودم و به تلویزیون نگاه میکردم...

مامان:دخترم برو بخواب دیگه فردا میری روی استیج خسته میشی برو استراحت کن

:باشه ماما

من یک مانکن بودم اما یه مانکن معروف نه...رفتم اتاقم نشستم رو تختم...اول به عکسش نگاه کردم بعد خوابیدم...همه زندگیم شده بود...روز به روز بیشتر عاشقش میشدم...دلم براش خیلی تنگ شده بود...گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم بعد از سه بوق برداشت...

-عشقم

-سلام جه

-سلام سما...تو هنوز نخوابیدی دخترم؟

-جه دلم برات تنگ شدههههه

-عشقم فردا همدیگرو میبینم دیگه

-باشه

-میبوسمت

-منم

گوشیو قطع کردم گذاشتم زیر بالشم و خوابیدم

********************************

مین:کی بود عشقم باهاش حرف میزدی؟

جه:سما

-دیگه دختره داره اعصابمو خورد میکنه

-مییییییییین عشقم ولش کن به این زودی تموم میکنمش

-باشه

-حالا بیا بشین بغلم ببینم چی داری؟

-یاااااااا برووووووو

-چیکار کنم دلم برات تنگ شده

******************************

یونگجه:امروز تولد داداشم بود خیلی خوشحال بود ولی چون هیچ پولی نداشتیم نمیتونستیم وسایل بخریم حتی کیک

یونگجه:داداش بیا بریم این مغازه

سونگجه:من اینجا وایسادم تو برو

-باشه وایسا الان میام

رفتم تو یه کیک کوچولو خریدم روش یه کبریت گذاشتم و روشنش کردم..کنار در وایساده بود اروم رفتم پیشش

-تولد تولد داریم..تولدت مبارک دادیش

-الاغ

-ینی مرسی؟

-مرسی

دوتایی خندیدیم

-بیا کیف کنیم

-چجوری

-اون ماشینو میبینی

-کدوم؟

-قرمزه

-وااو اره خیلی خوبه

-دنبالم بیا

-کجاااااا

-تو بیا

رسیدیم سمتش خودش سوار شد

-داداش داری چیکار میکنی بیا پایین الان صاحبش میاد

-بیا الان زود برمیگردیم

-داداش بیا پایین

داشتم میگفتم زود باش که صاحبش رسید

:هی دارین چیکار میکنین؟

سونگجه-سوار شو یونگجه

سریع سوار شدم

-ببین چه غلطی کردی

-نترس

برگشتم پشتم پلیس داشت دنبالمون میکرد

-داداش پلیس

-چییییییییییی؟

سرعتشو زیاد کرد که در اخر به بن بست رسیدیم

:سریع بیاین پایین

از ماشین اومدیم پایین دستگیرمون کردن و بردن

رسیدیم زندان

:تا فردا اینجا باشین تا کارتون معلوم باشه

-دیدی چیکار کردی

با حرص اومد جلو

-من از کجا بدونم اینجوری میشه

-ببین من تابه حال سابقه نداشتم اما تو یه بار دزدی کرده بودی دیگه فک نکنم بتونی خلاص شی

-تو به اینا فک نکن

-باشه

صبح شد یه اقا اومد و گفت

-چوی یونگجه؟

-منم

-بیا وکیل داری

-اما ما پول نداریم

-وکیل خودش خواسته

سونگجه:پس من

-تو رو نمیدونم

رسیدیم اتاق

-سلام

-بیا بشین

نشستم رو صندلی

-میدونی چرا تو رو قبول کردم

با صدای ارومی گفتم

-چرا

-چون سابقه نداشتی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 18 شهریور 1396 08:01 ب.ظ
you're in point of fact a just right webmaster. The site loading
speed is amazing. It kind of feels that you are doing any distinctive trick.
In addition, The contents are masterwork. you have done a
great activity in this topic!
پنجشنبه 9 شهریور 1396 05:17 ب.ظ
What's Going down i'm new to this, I stumbled upon this I've found It positively useful and it has aided me out loads.
I hope to give a contribution & assist other users like its aided me.
Good job.
جمعه 25 فروردین 1396 06:00 ق.ظ
Pretty nice post. I just stumbled upon your blog and wanted to say that I've really enjoyed browsing your blog posts.
In any case I will be subscribing to your rss feed and I hope you write again very soon!
پنجشنبه 24 فروردین 1396 05:50 ق.ظ
My family all the time say that I am wasting my time here at net, except
I know I am getting experience every day by reading thes pleasant articles or reviews.
یکشنبه 20 فروردین 1396 11:25 ق.ظ
Having read this I believed it was really informative.
I appreciate you spending some time and effort to put this
informative article together. I once again find myself spending way too
much time both reading and leaving comments.
But so what, it was still worthwhile!
شنبه 9 مرداد 1395 05:29 ب.ظ
من عاشق یونگجم عالیه
شنبه 23 آبان 1394 02:58 ب.ظ
ﻗﺸﻨﻚ ﺑﻮﺩ.
sama ممنون
جمعه 8 آبان 1394 04:02 ب.ظ
منتضر ادامه اش هستم
زود زود بزار
sama باش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر