تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت چهاردهم(پارت دوم)I & GOT7
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 7 آبان 1394 :: نویسنده : haniyeh
ببخشید دیر شد.

سعی می کنم هر دو هفته یک بار بزارم.


من:اوه داره برف میاد!

جی بی:واقعا؟

هر کاری کردیم تاکسی گیرمون نیومد.

جی بی:مثل این که باید پیاده بریم.

یه ذره که راه رفتیم احساس کردم دارم منجند میشم.

جی بی:تو سردت نیست لباست خیلی کم اند؟

من:نه خوبه...چقدر دیگه طول می کشه؟...کجا می خوای بریم؟

جی بی:راه با پای پیاده و این هوا یه ساعت دیگه.

من:تا اون موقعه که منجمد میشیم.

جی بی:تو که سرت نبود.

کتش در اورد گذاشت روی شونه ها و دستام کرد توی آستین بعد گذاشت توی جیب کت.

من:خودت چی؟

جی بی:من ژاکت دارم.

دستاش کرد توی جیب شلوارش.

یه ذره که دفتیم جلو تر یه تاکسی دیدم.

من:جی بی تاکسی.

تاکسی رو گرفت رفتیم.

جی بی:شانسمون گفت این تاکسی رو پیدا کردیم.

من:واسه چی امدیم اینجا؟

جی بی:اسکی روی یخ...دوست نداری؟

من:بلد نیستم...هر چقدرتلاش کردم نتونستم یاد بگیرم.

جی بی:یادت میدم.

من:من نمی خوام.

جی بی:شرط دیگه...

اسکیتا رو پوشیدیم رفتیم توی زمین.

جی بی دستام گرفت آروم اروم می کشید.

من:آروم...

جی بی:ازاین آروم تر.


کم کم تندش کرد منو دنبال خودش می کشوند.منم چشام بسته بودم.فقط صدای خنده هاش و می شنیدم.

جی بی:وای عالی بود..چقدر خوش گذشت.

من:اصلا خوش نگذشت.

اخمام کردم تو هم گفتم:بریم.

جی بی:باشه...اخم اصلا بهت نمیاد.

من:شما همه پسرا می گید گریه بهت نمیاد .اخم بهت نمیاد...بعد فکر می کنین ما برا این که خوشگل به نظر برسیم دست از گریه و اخم کردن بر می داریم.

جی بی:خیلی خوب بابا تسلیم...من تسلیم...

رفتم خونه ار خستگی خوابم برد.





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 01:16 ب.ظ
این سویا که فقط که از اول تا اخر رمان میخوابه که
پنجشنبه 14 آبان 1394 09:52 ق.ظ
قشنگ بود ولی چرا اینقدر کم؟
haniyeh دو پارت بود.
جمعه 8 آبان 1394 12:13 ب.ظ
مرسی كه ادامه شو گذاشتی
پنجشنبه 7 آبان 1394 10:17 ب.ظ
مرسی که ادامش رو گذاشتی
ممنون
haniyeh من تا آخرش رو میازرم چرا نزارم.
پنجشنبه 7 آبان 1394 04:32 ب.ظ
عالی بود مرسی
haniyeh خواهش می کنم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر