تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت چهاردهمI & GOT7
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 7 آبان 1394 :: نویسنده : haniyeh
ببخشید دیر شد.

سعی می کنم هر دو هفته یک بار بزارم.

-آخه من اگه بهت می گفتم با هم بریم بیرون تو نمی امدی؟

-واسه چی من باید با تو بیام بیرون؟

یه قدم امد جلو و منم یه قدم رفتم عقب.

-چون من دوست دارم.

-چه دلیلی...من تو رو دوست ندارم.

جی بی

رفتم تو مدرسه همه طبقه ها رو گشتم.

من:سویا...لی سویا...سویا..سویا....ســـــــــویــــا

سویا

داشت میومد نزدیک که...صدای جی بی رو شنیدم.

من:جی بی...من اینجام در باز نمیشه...

هیون وو بازوم گرفت کشید اون طرف و من چسبوند به دیوار.

من:می خوای چه غلتی بکنی؟...جی بی...

هیون وو:چیه؟

یه لبخند زد صورتش اورد نزدیک صورتم.نفساش به گردنم میخورد.

جی بی

صداش دنبال کردم در باشگاه بسته بود و کلید تو در بود.در باز کردم.

از صحنه ای که دیدی خیلی عصبانی شدم.هیون وو کشید اون ور پرتش کردم زمین گفتم:داشتی چه غلتی می کردی؟

سویا

هیون وو از جاش بلند شد ویه لبخند زد.جی بی هم عصبانی شد و با هم دعوا شون شد. بعد از چند دقیقه گفتم:بسه...

رفتم جلو از هم جداشون کردم و دست جی بی رو گرفتم از مدرسه امدیم بیرون نمی دونم چند ساعت که داریم تو خیابون راه می ریم.رفتیم توی پارک نشستم روی نیمکت.

من:ممنون.

جی بی:تو خوبی؟

من:آره...تو چی؟

جی بی:منم خوبم.

من:چرا امدی مدرسه؟

جی بی:هر چقدر به گوشیت زنگ زدم بر نداشتی بعدم خاموش بود به هانی زنگ زدم گفت تو مدرسه ای و چرا.فکر کنم کار اشتباهی کردم نباید این راه رو انتخاب می کردم.فکر می کردم از جانب بچه ها و هیون وو راحت میشی ولی بدتر شد.

یه لبخند زدم و گفتم:برا من اصلا مهم نیست.برا خودت خیلی بد شد.رییس چیزی بهت نگفت.

جی بی:نه...آه چقدر گشنمه؟تو گشنت نیست؟

من:آره با رشته موفقی؟مهمون من.

#####

من:اینجا رشته هاش عالیه!...ماسکت بردار اینجا کمترکسی میشتاسدت.

آجوما:آه ببین کی اینجاست!خیلی وقت ندیدمت سویا.خوبی؟ یااااء سویا این آقای خوش تیپ به ما معرفی نمی کنی.

من:دوستمِ.

جی بی:دوست//پسرشم.

با لگد زدم به پاش و گفتم:آجوما...داره دروغ میگه.

یه لبخند زد و گفت:بـــــــــــاشه...چی می خورید؟

من:همیشگی.

آجوما:لذت ببرید.

جی بی:این عالیه....اصلا به اینجا نمیاد رشته های به خوبی داشته بشه.

من:هر چه قدر دلت می خواد بخور فقط همین یه بار مهمونت می کنم.

جی بی:اینجا رو ازکجا پیدا کردی؟

من:اون موقعه که بابام زنده بود همیشه دو نفری می امدیم اینجا...خیلی خوش می گذشت...با بابام مسابقه می ذاشتیم کی بیشتر می تونه بخور همیشه من برنده می شدم.

جی بی:آهههههه... می خوای مسابقه با من بدی؟

من:تو تو پرخوری تو گروه معروفی.

جی بی:میای یا نه؟

من:آره...سر چی؟

جی بی:هر کی برد.میتونه از اون یکی یه چیز بخواد؟

من:قبوله...آجوما 3 ظرف برام بیار.

جی بی:5تا

3 ظرفم خوردم و گفتم:3تا دیگه

جی بی:2 تا دیگه

فکر کنم من ظرف 12 میم بود و جی بی 15 میم.دیگه داتم منفجر میشدم.

من:باشه تو بردی.اینو می دونستم که تو پر خوری ولی نه دراین حد که منو شکست بدی؟

جی بی:من بازم جا دارم...(در حالی که هنوز می خورد.)...خوب حالا من ازت چی بخوام؟...

بهم نگاه کرد و خندید و گفت:اگه بگم می کشتم.

من:چی؟بگو دیگه؟

جی بی:من جونمو دوست دارم....آهان...بیا بریم.

***





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 28 فروردین 1396 12:29 ب.ظ
It's really a nice and helpful piece of information. I'm glad that you just shared
this useful information with us. Please keep us
up to date like this. Thanks for sharing.
پنجشنبه 14 آبان 1394 09:48 ق.ظ
قشنگ بود. ببخشید که نبودم نمیدونستم داستانتو گذاشتی.
haniyeh ممنون
پنجشنبه 7 آبان 1394 04:47 ب.ظ
دوست گرامی یک روش خوب برای افزایش بازدید پیدا کردم دیذم وبلاگت ارزشش داره برای همین گفتم بهت پیشنهاد بدهم اما قبلش به این فکر کردی اگه وبلاگت چند روز بالا نیاد چی می شه همه وقتی که کذاشتی هدر می ره به پیشنهاد می کنم به وب سایت من سر بزن همه اطلاعاتم قرار دادم که مطالعه کنی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر