تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت یازدهمI & GOT7
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 31 شهریور 1394 :: نویسنده : haniyeh
ببخشید اگه مشکل ویرایشی داره


یه هفته گذاشت و همه چیز معمولی بود.

دوهی خیلی خوش حال امد خونه.

من:چی شده؟

دوهی:قراره فردا با گروه دو هفته بریم ژاپن.

من:مدرسه ات چی؟

دوهی:رئیس خودش اجازه ام می گیره.

من:خوش بگذره.

دو روز ازنبود دوهی گذشته بود که...

هانی:یه هفته بهمون استراحت دادن می خوام برم پیش خانوادم.

دو روز تو خونه تنهام.امروز تولدم.حتی عموم بهم زنگ نزد.همین جوری که توی فکر بودم.صدای گوشیم در امد.جی بی بود برام پیام داده بود:میشه بیای اتاق رقص ما توی کمپانی؟

ساعت 9 شب بود.من براش پیام دادم:به نظرت من تو این ساعت راه میدن؟

جی بی: تو بیا.

حوصله ام حسابی سر رفته بود.با همون لباسام(یه گرمکن و شلوار ورزشی)راه افتادم.بدون این که نگهبان بهم گیر بده رفتم تو.همه لامپای کمپانی خاموش بود.رفتم طرف اتاق رقص گات سون و در باز کردم.تا در اتاق باز کردم.صدای جی بی که آهنگ می خوند و گیتار می زد امد.

لامپ روشن کردم.جی بی نشسته بود روی یه صندلی و جلوش یه کیک گذاشته بود.همون جا وایسادم و خوندنش و نگاه کردم.بی نظیر بود.وقتی خوندنش تموم شد گفت:بیا...اینجا بشین پیشم.

ودستش گذاشته بود روی صندلی بغلش.آروم و مردد رفتم نشستم.

جی بی:تولدت مبارک.

من:تو...از کجا...می دونستی؟

یه لبخند زد و شمعا روشن کرد و گفت:شعمات فوت کن.

نگاهم ازش گرفتم و به کیک نگاه کردم و شعما رو فوت کردم.

جی بی کیک برید گذاشت توی ظرف و گفت:بیا

وقتی کیک و خوردیم.جی بی گفت:نوبت کادو!

یه کادو بزرگ گذاشت جلوم و گفت:بازش کن.

یه لبخند بهش زدم و کادو رو باز کردم توش یه جعبه بود.توی جعبه بازم یه جعبه دیگه بود.فکر کنم این دیگه جعبه پنجمیم بود لبخند جاش داده بود به اخم.در جعبه آخری رو که باز کردم.یه ساعت موچی خیلی خوشگل بود.

من:این خیلی خشگل...ممنون

همون موقعه دستم کردم.بدون این که بخوام رفتم جلو گونه اش بوس کردم. از کاری که کردم خیلی خجالت کشیدم.

جی بی:تو آدم جالبی هستی!مغرور نشون می دی ولی مهربون تر از این حرفایی با یه کادو اینقدر خوش حال می شی....می خوام یه چیزی بگم ولی نمی دونم جاش این جا هست یا نه باید یه جای بهتر مثل همه ببرمت و بهت بگم.

یه نکاه کردم بهش و گفتم:راحت باش بگو.

امد جلوم و آروم گفت:به اندازه ی دنیا دوست دارم.

خشکم زد و نمی دونستم چی بگم.نکنه اشتباه شنیدم که همون موقعه جی بی لباش کذاشت روی لبام و بدون این که بخوام چشمام بستم.

جی بی:می خوام من کسی باشم که بعد از خانواده ات بهش تکیه می کنی.

با امد اسم خانوادم اشک توی چشمام جمع شد.جی بی امد جلو و سرم چسبوند روی سینه اش و گفت:نمی تونم جاش بگیرم ولی سعی ام می کنم که دیگه بهشون فکر نکنی.

جی بی

نمی دونم چقدر گذشته بود که دیدم توی بغلم خوابیده بود بلندش کردم بردم خونه اشون.هنوز رمزشون عوض نکردن.

سویا

با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم.شماره جی بی بود.واسه چی نصفه شبی زنگ زده؟(ساعت 2 بامداد)

من:سلام...

یه خانوم:ما از بیمارستانیم.

من:چی این شماره...

خانومه:ایشون تصادف کردن اینجان.شماره شما توی تماس های آخری بود.

من:کدوم بیمارستان؟

خانوم:....

تاکسی هم پیدا نشد تا بیمارستان دوییدم.زیاد دور نبود.

نفس نفس زنان:به من زنگ...زدید گفتیدکه (آروم)جی بی تصادف کرده.

پرستار:توی این اتاق اند.

همون موقه دکتر امد بیرون.وقتی دید نگرانم گفت:چیزی نشده فقط دستشون شکسته.

من:می تونم بینمش.

دکتر:بله

رفتم تو خواب بود رفتم روی صندلی بغلش نشستم و زل زدم بهش.

اشک توی چشمام جمع شد:نزدیک بود همین حالا از دستت بدم.

صبح که از خواب بیدار شدم رو تخت بودم دور برم نگاه کردم.دیدم جی بی زل زده بهم.

جی بی:تو اینجا چیکار می کنی؟

از تخت بلند شدم امدم روبه روش وایسادم.

من:برو بخواب.

جی بی:میخوام برم خونه...چرا تو اینجایی؟

من:یعنی چه می خوام برم خونه؟...اصلا چی شد تصادف کردی؟

جی بی:جواب سوالم بده.تا بگم.

من:بیمارستان زنک زد.

جی بی:پس چرا به جای تو به جونیور زنگ نزدن؟

من:به خاطر این که اگه اونا می امدن خبرنگار و همه می امدن...تو هم صبر کن دکتر بیاد بعد برو خونه.

جی بی:نفهمیدم چی شد که تصادف کردم از در کمپانی که امدم بیرون این اتفاق افتاد.





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 26 شهریور 1396 06:30 ب.ظ
This is very interesting, You are a very skilled blogger. I've
joined your feed and look forward to seeking more of your magnificent post.
Also, I have shared your web site in my social networks!
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 12:57 ب.ظ
محشرهههههههههههههههههههههههههه
دوشنبه 28 فروردین 1396 07:55 ب.ظ
If some one wishes to be updated with hottest technologies after
that he must be visit this site and be up to date everyday.
چهارشنبه 8 مهر 1394 02:47 ب.ظ
یه چیزی بگم ؟
اسم انگلیسی داستانت اشتباهه در زبان انگلیسی ضمیر های من و ما اخر میان درستش میشه :
got7 & me
haniyeh من به قواعدش اهمیت ندادم آخه نقش اصلی من سویا است و نه گات سون.ممنون که داستانم خوندی و همچنین بابت این نکته.
جمعه 3 مهر 1394 06:41 ب.ظ
خعلی قشنگ بود. میسی
haniyeh ممنون
جمعه 3 مهر 1394 12:32 ق.ظ
ادامشو کی میزاری اونییی
haniyeh ببخشید دیر شد.
چهارشنبه 1 مهر 1394 04:19 ب.ظ
با ثبت وبلاگ خود در بزرگترین بانک وبلاگ های ایرانی بازدید خود را چندین برابر کنید..
چهارشنبه 1 مهر 1394 09:04 ق.ظ
ما الگوریتم جدید گوگل را کشف کردیم
.
.
.
لاین بلاگ اولین سیستم وبلاگ دهی رایگان و سازگار با الگوریتم جدید گوگل می باشد
تمام وبلاگ های ایجاد شده در لاین بلاگ در خطوط اول گوگل هستند
شما هم یک وبلاگ پربازدید داشته باشید
با ساخت وبلاگ در لاین بلاگ مطالب شما در صفحات اول گوگل خواهد بود
فقط یک بار امتحان کنید
ما وبلاگ شما را رایگان سئو می کنیم

http://lineblog.ir/
چهارشنبه 1 مهر 1394 01:38 ق.ظ
قشنگ بود مثل همیشه
مرسی
بوس بوس
haniyeh ممنون
چهارشنبه 1 مهر 1394 01:22 ق.ظ
خیلی ممنون آجی عالی بود
haniyeh ممنون
سه شنبه 31 شهریور 1394 11:11 ب.ظ
اوووووووووووووووه عالییییییی
haniyeh ممنون
سه شنبه 31 شهریور 1394 06:43 ب.ظ
واییییی منتظر قسمت بعدی ام
عالی بود
haniyeh ممنون
سه شنبه 31 شهریور 1394 05:30 ب.ظ
OMG
عالی بود
haniyeh ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر