تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت دهمI & GOT7
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 30 شهریور 1394 :: نویسنده : haniyeh
سلام


تا آخر کلاس داشتم به این حرکت هیون وو فکر می کردم.وقتی کلاس تموم شد برگشتم سمتش اونم همون موقعه یه پوزخند زد و گفت:با  هم قرار می زاری؟

دوباره همه نگاه ها امد سمتمون.دیگه عصبانی شده بودم.از جام بلند شدم  یه تو گوشی زدم بهش و گفت:من هیچ وقت با تو قرار نمی زارم؟

کیفم برداشتم امدم از کلاس بیرون.

هانی:وایسا منم حالا میام.

وایسادم تا رسید بهم و گفت:حقش بود پسره نکبت...فکر کرده...وقتی گات سون هس هیون وو چه خریه؟

برگشتم طرفش و گفتم:اگه قراره در موردش حرف بزنی خودم تنها می رم.

هانی:اوکی

سر فیلم برداری

کارگردان:سویا اگه قراره امروز اینجوری باشی تا آخر شب همین یه سکانس رو می گیریم.....(بلند)همگی برید استراحت کنین.

رفتم روی یه صندلی نشستم.داشتم فکر می کردم که یه فنجون امد جلوم.فجون گرفتم یه نگاه کردم جی بی بود.

جی بی:چیه تا حالا اینجوری ندیدمت؟

من:یه اتفاق تو مدرسه افتاد که حالم بد کرد.

جی بی:چه اتفاقی؟

من:....نمی تونم بگم.

جی بی:مهم نیست...ولی شعارت یادت رفت. اتفاقات بد فراموش کن!

یه ذره قهوه رو خوردم و گفتم:ممنون

یه لبخند زد و گفت:خیلی عوض شدی...زود بیا

تو خونه

یه کی در زد.

هانی:می تونم بیام تو؟

یه لبخند زدم و گقتم:آره بیا تو

نشست روی صندلی روبه روم.

من:به نظرت...فردا چطوری رفتار کنم؟

هانی:همچین مواقعه ای من ازت سوال می کردم حالا تو از من می پرسی.

من:دوس ندارم دیگه هیون وو رو ببینم.

هانی:هــــــــــی...ول کن.بیا بریم شام بخوریم.

همون موقعه زنگ خونه رو یه کی رفت.

رفتیم از اتاق بیرون.

دوهی دم در وایساده بود.

من:کیه؟

دوهی:با تو کار دارند.

رفتم دم در.

جی بی:سلام

من:سلام...چیزی شده؟

جی بی:با بچه ها امدیم بیرون گفتیم بیام دنبال شماها.

من:من نمیام.بچه ها رو نمی دونم.

یونگجه:چی؟ما به خاطر تو امدیم.بعد تو می گی نمیام.

من:سلام

رو کردم به جی بی و گفت:راست...میگه؟

دستش برد پشت سرش با یه لبخند زد و با یه حالت خجالت با سرش تایید کرد.

من:پس باید منتظر شید ما تا  آماده شیم.

رفتم تو گفتم:بچه ها آماده شید می خوایم با گات سون بریم بیرون.

دوهی:واقعا

یه لبخند زدم با سرم تایید کردم.

زودتر از همه آماده شدم رفتم به نگهبان گفتم که ما میریم بیرون.

سوار ون شدیم و رفتیم.

جی بی : رسیدیم.

وقتی پیاده شدم باورم نشد.شهربازی!

یه لبخند که دندونام هم بود زدم.به جی بی که بغلم بود یه نگاه کردم و گفتم:ممنون...می دونی چند سال نیومدم.

جی بی لپم کشید و گفت:همیشه همین جوری بخند.

همون موقعه دوهی دستم کشید و گفت:می خوای فقط تماشا کنی؟بیا بریم.

خیلی داشت خوش می گذشت.من و جی بی رفتیم تا برای بچه ها خوردنی بخریم.که یه دفعه هیون وو رو دیدم.دست جی بی رو گرفتم.فهمیدم که تعجب کرد .هیون وو امد طرفم و گفت:سلام

من:سلام

هیون وو:جوابم نمی خوای بدی؟

من:جوابت دادم.

هیون وو:ایشون کین؟

من:به تو ربطی هم داره؟

به دست ما یه نگاه کرد بعد امد جلوی جی بی و کلاهش و برداشت تعجب کرد.

جی بی:به دوست دختر من چیکار داری؟

هیون وو:واقعا باهم دوستید.

جی بی:آره اشکالی داره؟

کلاه از دستش کشیدو گذاشت سرش.

هیون وو:برای شماها که بهتر دخترا هست.چرا سویا؟اون که...

جی بی نذاشت حرفش تموم بشه یه مشت زد به صورتش و گفت:حالا اگه دوست داری ادامه بده.

هیون وو که روی زمین افتاده بود بلند شد و با دستش خوم دور لبش پاک کرد ویه لبخند زدو رفت.

یه نگاه کردم.جی بی رو تا حالا اینقدرعصبی ندیده بودم وقتی که متوجه نگام شد ویه لبخند زد و گفت:اشکالی نداره...بیا بریم.

بعد از شهربازی رفتیم رستوران و بعد رستوران سوار ون شدیم و امدیم خونه می خواستم از ون پیاده شم که رو کردم به جی بی و گفتم:می تونم با هات هر بزنم؟

دخترا رفتن تو خونه و ما بیرون ون داشتیم با هم حرف می زدیم.

من:ممنون...حالم بد بود با امد بیرون با شماها حالم از قبلم بهتر شد.از وقتی که پدر و مادرم از دست دادم...(اشک از چشمام جاری شد) تو...اولین کسی بودی که ازم دفاع کرد.

یه لبخند زدم و گفتم:ممنون...شب بخیر.

جی بی فقط داشت نگام می کرد.





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 24 شهریور 1396 07:34 ق.ظ
Hello! I simply wish to give you a big thumbs up for your great info you have got right here on this
post. I'll be coming back to your blog for more soon.
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:11 ب.ظ
Woah! I'm really digging the template/theme of this website.
It's simple, yet effective. A lot of times it's tough to get that "perfect balance" between user friendliness and visual appearance.
I must say you've done a great job with this. Also, the blog
loads very fast for me on Firefox. Outstanding Blog!
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:46 ق.ظ
fantastic issues altogether, you just won a brand new reader.
What may you suggest in regards to your submit that
you made some days in the past? Any positive?
پنجشنبه 21 مرداد 1395 06:08 ق.ظ
وایییی جی بی خیلی خشن شده
شنبه 2 آبان 1394 02:58 ب.ظ
very good
haniyeh ممنون
سه شنبه 31 شهریور 1394 12:57 ب.ظ
با ثبت وبلاگ خود در بزرگترین بانک وبلاگ های ایرانی بازدید خود را چندین برابر کنید..
سه شنبه 31 شهریور 1394 09:42 ق.ظ
ما الگوریتم جدید گوگل را کشف کردیم
.
.
.
لاین بلاگ اولین سیستم وبلاگ دهی رایگان و سازگار با الگوریتم جدید گوگل می باشد
تمام وبلاگ های ایجاد شده در لاین بلاگ در خطوط اول گوگل هستند
شما هم یک وبلاگ پربازدید داشته باشید
با ساخت وبلاگ در لاین بلاگ مطالب شما در صفحات اول گوگل خواهد بود
فقط یک بار امتحان کنید
ما وبلاگ شما را رایگان سئو می کنیم

http://lineblog.ir/
دوشنبه 30 شهریور 1394 11:09 ب.ظ
عالی بود عزیزم
haniyeh ممنون
دوشنبه 30 شهریور 1394 09:56 ب.ظ
اوپا باید سویا رو ببوسه...سویا بود اره؟؟؟؟خخخخخ
عالی بود اجی دستت درد نکنه
haniyeh خواهش میکنم
دوشنبه 30 شهریور 1394 06:15 ب.ظ
عالییی مثل همیشه
haniyeh ممنون
دوشنبه 30 شهریور 1394 06:03 ب.ظ
واییییی چه قشنگ بود
قوربون جی بی برم چه غیرتی داره داداشم
آفرین
haniyeh ممنون
دوشنبه 30 شهریور 1394 04:20 ب.ظ
خواهش
haniyeh در اولین فرصت
دوشنبه 30 شهریور 1394 03:39 ب.ظ
عالی بود بقیه اش رو زود بزار
فایتینگ
haniyeh ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر