تبلیغات
GOT7 FanFiction - Love me - 20
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 30 شهریور 1394 :: نویسنده : Mobina

                                     

                                       بچه ها

                   اونایی که خوندن این قسمت رو 

                        ولی آخرش رو متوجه نشدن

                                 لطفا دوباره بخونن         

مشکلش رو درست کردم اسم ها مشخص شدن.                                                            نظر یادتون نره

سارا

سفارشامونو آوردن . شروع کردم به خوردن . به بچه ها نگاه کردم . بمی و نینا سرگرم بودن . جکسون یه جوری میخورد انگار داره زهرمار میخوره . 

من هی جکسون من بهت میگم پول پرستی نگو نه . نگا کنا اومدیم دور هم باشیم خوب یکم مایه بزار . بزار خوش بگذرونیم . بمی راس میگه به پولاتم چشم داری .

جکسون : باشه زود باشین تمومش کنید میخوایم پارک هم بریم .

بم بم : من و تو و نینا شاید تمومش کنیم ولی سارا نه .

من: حالا شما تمومش کنید تا من .

چند دقیقه گذشت و همشون تموم کردن . 

جکسون : سارا ما تموم کردیم تو فقط شکلات داغ و کیک شکلاتی رو خوردی . زود باش .

من : نه دیگه بسه .

جکسون : چی چیو بسه این همه سفارش دادی خوب بخور دیگه .

همونطور که بلند میشدم جوابشو دادم

-    -  نه نمیخوام

نینا : حالا کجا داری میری ؟؟

من : الان میام .

رفتم و صورت حساب رو گرفتم و پرداخت کردم و سریع برگشتم . کلاهمو از رو میز برداشتم.

من : خوب دیگه بلند شید بریم دیرمیشه  .

جکسون همونطور که غر میزد بلند شد و بم بم همش بهش میخندید .

من و نینا جلو تر رفتیم بیرون و جکی و بم بم هم رفتن حساب کنن . اومدیم بیرون و کنار ماشین وایسادیم تا بیان . سریع اومدن و جکسون شروع کرد حرف زدن .

-     - سارا چرا حساب کردی ؟؟ 

من من : چون دوست داشتم

- - یعنی چی مهمون من بودین هااا

من : خوب اگه خیلی ناراحتی شام مهمون تو.

نه بابا چه ناراحتی فقط دفعه بعد اگه خواستی خودت حساب کنی بگو حتما

چرا ؟؟ که بیشتر سفارش بدی ؟؟

اون که آره ولی کوفتم شد همش داشتم به پولش فکر میکردم

نینا : خوب بسه . پسرا ماشین آوردین ؟؟

بم بم : نه دیگه بچه ها ما رو با ون رسوندن رفتن .

منت : خوب پس سوار شید .

جکی دست نینا رو کشید و روشو کرد سمت بم بم .

جکسون : بم بم تو جلو بشین من با نینا کار دارم .

من : نه خیر کاراتون رو بزارید واسه بعد از عروسی .

نینا : سارا خیلی منحرفی . بی ادب .

بم بم : من تا حالا فکر میکردم فقط جکی منحرفه نگو منحرف زیاده

من : والا الان که وقت این کارا نیست جلو دو تا آدم مجرد . جلو ما نکنید این کارا رو .

جکسون : اوووه سارا میخوام باهاش صحبت کنم .

من : همین دیگه همیشه همه چیز اولش با صحبت شروع میشه .

نینا : سارا تجربه داریااا

-     بی ادب سوار شید سریع .

-     من و بمی جلو نشستیم اون دو تا هم عقب .

-     من : خوووب کدوم پارک بریم ؟؟

-     نینا : سارا اون پارکه بود که یه پرتگاه داشت همه شهر ازش معلوم بود .

-     من : همون که شبا با سوزی میرفتیم ؟

-     - آره همون بریم اونجا

-     - باش

-     راه افتادم و نیم ساعت بعد رسیدیم . توی این نیم ساعت جکی و نینا مخ ما رو خوردن انقد پچ پچ کردن و خندیدن .

-     رسیدیم و پیاده شدیم و رفتیم تو پارک . هوا عالی بود . وسایل بازی این پارک بیشترش ترسناک و سریع بود . نشستیم روی صندلی .

-     جکسون : نینا میای بریم سینما پنج بعدی؟؟

-     نینا : لابد همون فیلمه که همش گلوله و چاقو و اینا میاد تو صورتت ؟؟ 

جکسون : نه نگران نباش ترسناک نیست بریم خیلی کیف میده .
نینا: سارا پاشو با هم بریم .
من : نه نینا من میمونم همینجا تو و بمی و جکی برید .
بم بم : منم میمونم شما برید.
من : خوب جکی با نینا برو .
جکسون : تو چرا اسما رو مخفف میکنی؟
من : مگه چیه خوب . حوصله ندارم . مثلا جکسون . مگه بیکارم کلشو بگم؟ 
جکسون : باشه تو راست میگی سی سی .
- عهههه سی سی چیه؟
- مخفف سارا دیگه .
- آخه سی سی؟؟
- آره همون سی سی .
- باشه جکی .
- خوب سی سی . ما دیگه میریم سی سی 
- باشه جکی . برید جکی . خوشبگذره جکی .
نینا : اااا بسه دیگه . هی جکی سی سی . جکی بیا بریم .
جکسو‌ن : نینا تو خودت میگی جکی .
- من فرق دارم .
بم بم : وای نینا چقد با ناز گفتی . برید دیگه یه ساعته میخواین برین .
خدافظی کردن و رفتن . 
بم بم : خوب حالا ما دو تا چیکار کنیم؟ 
- نمیدونم . 
- ببینم تو از کی با نینا دوستی ؟ خانوادت کجان ؟ 
- الان همرو باید بگم؟ کنجکاو شدی؟
- آره همرو بگو . خوب کنجکاوی هم داره . 
- باشه میگم . 
داستان زندگیمو براش تعریف کردم . از همون اول که پدر بزرگ فرستادم اینجا . از سختی هایی که کشیدم تا روی پای خودم وایسم . از پدر مادرم که تصادف کردن . از خواهر و برادرم که الان حتی نمیدونم فامیلیشون چیه . از آشناییم با سوزی و نینا سر یه دعوای بچگانه . همرو گفتم و اون فقط سکوت کرده بود. 
نزدیک یه ساعت فقط داشتم براش حرف میزدم . چند دقیقه ساکت شدم . هیچکدوممون هیچی نمیگفتیم . 
من : هوووف . خوب تو چیزی نمیخوای بگی؟
- نمیدونم چی بگم . خیلی سختی کشیدی تنهایی یه دختر بچه پونزده ساله . خوب دووم آوردی ها . 
- سارام دیگه . 
- راستی فامیلی خواهرت چیه ؟ 
- آهااا به نکته ظریفی اشاره کردی . نمیدونم .
خندش گرفته بود ول نمیکرد .
- دیوونه . خوب دوس نداری ببینیش .
- دوست که دارم ولی کو ؟
- به نکته ظریفی اشاره کردی . نمیدونم . 
- حالا اینا رو بیخیال بریم سوار این یارو ها بشیم ؟ 
- دقیقا کدوم یارو ها ؟ 
- ای بابا بمی همین ترنا دیگه .
- سارا دیوونه شدی؟؟ سوار این بشیم سکته میکنیم . 
- دوتا مرررد از این چیزا نمیترسن .
- چندتا مرد ؟
- دوتا مرد .
- سارا من یکیش اون یکی مرده کوش؟
- منم دیگه .
- توووو
- آره من نگا الان من یه پسرم میدونی . 
- باشه تو که راس میگی . پاشو بریم .                                                خوووب اینم از این
                                 نظر و پیشنهاد یادتون نره





نوع مطلب : Love me، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 16 مرداد 1396 03:07 ق.ظ
I all the time used to read piece of writing in news papers but now as I am a user of
internet therefore from now I am using net for articles,
thanks to web.
شنبه 17 بهمن 1394 12:34 ق.ظ
میشه بقیه داستانتو بزاری من خیلی وقته که منتظرم 8187
Mobina چشم عزیزم خلاصه و قسمت بعد رو که کامل کنم میزارمش حتما
جمعه 1 آبان 1394 05:31 ب.ظ
بقیشو حتما بنویس عزیزم
Mobina چشمممم
جمعه 24 مهر 1394 12:53 ق.ظ
نظر قبلیه من بودم
Mobina باش
جمعه 24 مهر 1394 12:52 ق.ظ
مبی!!!عااااالی بود
عجبییییی گذاشتی
ببخشید چندوقته نظر نمیزاشتم خواهری!!
Mobina مرررسی
فدا سرت
پنجشنبه 2 مهر 1394 08:07 ب.ظ
عالی بود اونی
راستی تو داستان شبح شب نزدیکای نقشتی که بیای
Mobina خیلی ممنون عزیزم
عه واقعا؟ چه خوووب
حتما میخونم فعلا که یه مشکلی برام پیش اومده بیمارستانم بتونم این داستان رو تموم کنم عالی میشه
سه شنبه 31 شهریور 1394 11:07 ب.ظ
Mobina
سه شنبه 31 شهریور 1394 11:37 ق.ظ
خیلی قشنگ بود
ولی خیلی دیر میزاری!!!
Mobina ممنون
ببخشید میدونم دیر میزارم
سعی میکنم زود بزارم واقعا شرمنده
دوشنبه 30 شهریور 1394 11:25 ب.ظ
عالیییییی بود مبی
چرااااا انقدددد دیررررر آپ میکنی آخههههههههههههه
Mobina فدات عشقم
ببخشید شرمنده
دوشنبه 30 شهریور 1394 10:27 ب.ظ
بم بم
Mobina عخییی گریه نکن
دوشنبه 30 شهریور 1394 09:23 ب.ظ
سلام من خیلی وقته منتظر داستانتم مرسی كه گذاشتی
Mobina بیخشید دیر شد ممنون که میخونیش
دوشنبه 30 شهریور 1394 09:07 ب.ظ
عالی بود.
Mobina مرسی ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر