تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت هشتم (پارت 2)I & GOT7
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 28 شهریور 1394 :: نویسنده : haniyeh

یه قهوه سفارش دادم یونگجه هم یه قهوه و کیک.

یونگجه:یه سوال میشه بپرسمجوابش بهم راست می گی؟

من:بپرس.

یونگجه:تو...جی بی...رو..دوس داری؟

خیلی تعجب کردم.

با لبخند:چی شده که این فکر رو کردی؟

یونگجه:آخه خیلی باهم خوبید.

من یه حالت خنده:من و جی بی...ما که داریم همش باهم مدارا می کنیم.من با تنها کسی که تو گروه خوبم خودتی...پس اگه این جوری که تو می گی پس من تو رو دوست دارم.

یونگجه:ولی اتفاقی که برای تو امروز افتاد...جی بی رو خیلی نگران کرد.

خنده از روی لبم محو شد:خوب...معمولی بوده...ناریو بقیه هم نگران بودن.

یونگجه:من جی بی رو خوب می شناسم ولی تا حالا اون جوری ندیه بودمش.

من:نمیدونم...چی بگم...آه نگاه کن ساعت رو باید بریم غذا ها رو بگیریم.

توی راه داشتم به این که جی بی چی میخواست بگه فکر می کردم:

به خاطر این که دوسم داره...یا یه دفعه بوده و می خواست عذر خواهی کنه.

با صدای یونگجه به خودم امدم:رسیدیم...چرا پیاده نمی شی؟

شام خوردیم.حین غذا خوردن وقتی سرم بلند می کردم با چشمای جی بی روبه رو می شدم.

یه هفته گذشت ما برگشتیم کره.

هانی:اونی که گفتی رو تعریف کن.

همه ی 7 روزی که اونجا بودیم و تعریف کردم.

دوهی:کی باید بری سر فیلم برداری؟

من:سه روزه دیگه...دوشنبه.

هانی:راستی...دوهی لباس رو بیار.

دوهی:بیا اینم یونفرم مدرسه از فردا میریم مدرسه.

من:چی؟

زنگ زدم به کارگردان که گفت:جوری برنامه ریزی می کنن که من بتونم هم برم مدرسه و هم سریال رو بازی کنم.

صبح بیداربا صدای هانی بیدار شدم:بیدار شو...روزاولی دیرمون شده.

یه جیغ زدم و آماده شدم.

تا مدرسه دویدیم.

دوهی چون یه سال از ما کوچیک تر بود با ما توی یه کلاس نبود.

کلاس پیدا کردیم.در زدیم.

معلم:بیاید داخل.

من:سلام

هانی:سلام

معلم:سلام...بچه ها شاگردان جدید داریم...خودتون معرفی کنین و اونجا بشینین.

من:لی سویا هستم...کار آموز عکاسی جی وای پی.

هانی: یانگ هانی... کار آموز عکاسی جی وای پی.

رفتیم سرجاهمون نشستیم.

هانی کلی دوست پیدا کرد ولی من هنوز...

یه پسره:من او هیون وو ام...خوش امدی به کلاسما.

من:سلام





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 20 فروردین 1396 09:35 ق.ظ
Hello! I just want to offer you a big thumbs up for the excellent info you have right here on this post.
I am returning to your website for more soon.
دوشنبه 30 شهریور 1394 10:57 ب.ظ
این پسره خرررررررررر کاری میکنه جی بی پوست سویا رو بِکَنهههههههههههه
haniyeh
یکشنبه 29 شهریور 1394 10:56 ق.ظ
آجی دمت گرم خیلی قشنگ بود
haniyeh ممنون
شنبه 28 شهریور 1394 10:31 ب.ظ
چقدر کم بود ولی با این حال مرسیییی
haniyeh دو پارت بود کم بود.
باشه چشم بیشتر می زارم.
شنبه 28 شهریور 1394 09:42 ب.ظ
خیلی خوب بود
مرسییی
haniyeh ممنون
شنبه 28 شهریور 1394 08:42 ب.ظ
مثل همیشه عالی
اگه زودتر بذاری ممنون میشم
haniyeh سعی می کنم.ممنون
شنبه 28 شهریور 1394 07:41 ب.ظ
الیکم السلام
خیلی خوب بود بقیشو زودتر بزار
haniyeh سلام
ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر