تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت هفتم(پارت2) I & GOT7
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 27 شهریور 1394 :: نویسنده : haniyeh

اسمش ناری بود 18 سالش تا صبح نذاشت بخوابم و همون جوری حرف می زد.

امروز قرار بود گات سون برند دریا منم خیلی وقت بود که دریا نرفته بودم برا همین باهاشون رفتم برا این که تنها نباشم ناری هم گفتم بیاد.

وقتی رسیدیم کنار دریا همه شون پیراهناشون در اوردن اصلا فکر نمی کنن نباید این کار جلوی من بکنن من هیچی اینا مثلا آیدولن یکی ببینشون که براشون بد میشه.رفتن تو آب.

نشستم روی ماسه ها به دریا نگاه کردم.

جکسون:هی دید زدن ممنون.

من:وقتی دریا و آسمون به اون قشنگی هست چرا توی بیریخت نگاه کنم.

ناری:می آی بریم تو آب؟

من:شنا خوب نیست.تازه لباسم ندارم.

ناری:زیاد نمیریم اون دورا.توی افتاب لباست یه ساعت خوش می شه.

من:نمی دونم.


دستم گرفت و بلندم کرد و دوید به سمت دریا هلم داد تو آب.

منم دستش گرفتم کشیدمش تو آب.داشتم همون جوری شنا می کردیم که یه لحظه احساس کردم خیلی ازساحل دور شدیم.

من:ناری به نظرت خیلی دور نشدیم.

ناری:بیا برگردیم.

داشتم دنبال ناری می امدم که احساس کردم زیر پام خالی شد.هرچهقدر دسته پا می زدم نمی تونستم بیام بالا از بدشانسی عضله پای راستم گرفت.هر چقدر ناری و صدا کردم جواب نمی داد.

جی بی

دیگه خسته شدیم امدیم روی ماسه ها خوابیدیم.ناری از آب امد بالا .

من:سویا کو پس؟

ناری:پشته سرم داشت می امد.

بلند شدم وایسادم و گفتم : کجاست؟

ناری:سویا...لی سویا

پرید تو آب.منم پریدم تو آب.

من:تا کجا رفتید.

ناری:تا اونجا.

من:تو اونور بگرد.منم اونور.

یونگجه

جی بی پرید تو آب نفهمیدم چی شد.

من:جی بی کجا رفت؟

بم بم:اینگار اون دختر غرق شده.

من:چی؟

می خواستم بپرم تو آب که جی بی سویا رو بغل کرد بود داشت می امد از آب بیرون.

جی بی

گذاشتمش روی ماسه ها.چند بار زدم تو گوشش اما بیدار نشد.

ناری فقط داشت گریه می کرد.

ناری:کسی تنفس مصنوعی بلد؟

همون موقه که این و گفت با یه دستم دماغش گرفتم و با یه یه دست دیگم دهنش با ز کردم نفس گرفتم ل/بم گذاشتم رو ل/بش یه چند بار این کار رو کردم داشتم نامید می شدم که آبا رو بالا اورد وقتی چشماش باز کرد گفت:چی شده؟

من:هیچی تو خوبی؟

سویا:آره

سویا

از جام بلند شد ولی چشمام دوبار سیاهی رفت و افتادم.

جی بی:حالت خوب نیست.

اززمین بلدم کرد نشوندم روی صندلی. یه دست لباس داد گفت:این چه وضعیه برو لباسات عوض کن.

من:مگه چشه؟

جی بی یه نگاه کرد و گفت:خودت ببین.

وقتی نگاه کردم دیدم لباسم چسبیده بهم همه جونم پیداست.خجالت کشیدم ولی کم نیوردم گفتم:این لباسا مال کیه؟

جی بی:مال منه؟

پس خودش چی؟

من:بزرگه

دادم دستش.

جی بی:بهتر از این وضعه...خوشم نمیاد.

من:به...تو..چه؟

عصبانی شد و گفت:بهت می گم عوضش کن.

خدایش لیدرا...ترسیدم رفتم لباسم عوض کردم ولی اینقدر بزرگ بود که با ناری باهم میشد بپوشیم.

ناری:تو خوبی؟

من:آره...ناری..برام چه اتفاقی افتاد.

ناری:داشتی غرق می شدی...جی بی امد نجاتت داد...(با گریه)بیدار نمی شدی..جی بی بهت تنفس مصنوعی داد چند بار اما بیدار نمی شدی...

من:چی تنفس مصنوعی؟

ناری:آره..بایداز جی بی تشکر کنی.

از ون امدم بیرون دیدم با همون وضع نشست روی ماسه ها یه پتو و حوله برداشتم رفتم طرفش.حوله پرت کردم رو سرش و پتو انداختم روی شونه هاش و نشستم بغلش.داشت با تعجب نگام می کرد.

من:همممم...این لباسه خیلی بزرگه.

جی بی:........

من:قرار تا کی اینجاباشیم.

جی بی:تا شب..ساعت چنده؟

من:6...من باید یه چیزی بگم....آه..(یه نفس عمیق کشیدم)ممنون

جی بی لبخند زد(از اون خشگلاش):دو بار

من:چی؟

جی بی:بار دوم تشکر.

من:ممنون بابت لباس.ممنون بابت نجات دادنم از آب.ممنون بابت...

پرید وسط حرفم و گفت:بسه

دیگه هیچی نگفتم می خواستم برم که دستم گرفت و گفت:نمی خوای بدونی  چرا ب/وست کردم؟

من:چرا می خوای بحثی که من فراموشش کردم و دوس ندارم بهش فکر کنم می خوای بحث کنی؟

جی بی:من...تو رو...



نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 1 مهر 1396 03:13 ب.ظ
Howdy just wanted to give you a quick heads up.

The text in your content seem to be running off the screen in Opera.
I'm not sure if this is a format issue or something to do with internet browser compatibility but I thought I'd post to let you know.
The design look great though! Hope you get the problem resolved soon. Thanks
پنجشنبه 16 شهریور 1396 11:28 ب.ظ
Hi there everyone, it's my first pay a visit at this web page, and
paragraph is really fruitful in support of me, keep up posting these types of posts.
پنجشنبه 16 شهریور 1396 11:25 ب.ظ
Hi there everyone, it's my first pay a visit at this web page, and
paragraph is really fruitful in support of me, keep up posting these types of posts.
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:19 ب.ظ
Great delivery. Great arguments. Keep up the good work.
یکشنبه 20 فروردین 1396 11:20 ب.ظ
Woah! I'm really enjoying the template/theme of
this website. It's simple, yet effective. A lot of times it's challenging to get that "perfect balance" between usability and visual appeal.

I must say you've done a amazing job with this.

In addition, the blog loads super quick for me on Firefox.
Exceptional Blog!
شنبه 28 شهریور 1394 09:28 ب.ظ
چرا اینقدر دیر می نویسی ؟؟
ولی همین كه می نویسی خیلیِ
مرسی
haniyeh چون هم زمان می نویسم طول می کشه.
شنبه 28 شهریور 1394 01:31 ق.ظ
L
haniyeh
شنبه 28 شهریور 1394 12:42 ق.ظ
واییییی عالی بوددددد
haniyeh ممنون
شنبه 28 شهریور 1394 12:24 ق.ظ
واییییی اجی ممنون داستاناتو میدوستم.ممنونم
ولی یه سوالی داشتم وان شات لاو رو از روی فیلم کره ای ذا
ذءقه شخصی یا همون سلیقه شخصی نوشتی؟؟
haniyeh من از دوستم کمک خواستم اونم برم تعریف کرد.حالا نمی دونم که اون اون دیده و از روی اون بهم گفت.
ممنون که داستانمو دنبال می کنی.
جمعه 27 شهریور 1394 11:19 ب.ظ
عالییی بود
haniyeh ممنون
جمعه 27 شهریور 1394 10:27 ب.ظ
عالی بود فقط قسمت بعدی رو زود بزار
من تازه این سایت دیدم از این داستان بیش تر از داستان های دیگر خوشم اومده
haniyeh خوش حالم که از داستانم خوشت امده
جمعه 27 شهریور 1394 03:38 ب.ظ
عالی بود، این جی بی هم کشت منوووووووو بگو دوسش داری دیه ای بابا
haniyeh ممنون که خوندی
جمعه 27 شهریور 1394 02:50 ب.ظ
من تو رو دوس دارم بگو جی بی تو میتونی...اجیییی بقیشو زود بزار دیگههههه
haniyeh ممنون که خوندی
جمعه 27 شهریور 1394 12:39 ب.ظ
هوراااااااااااااااا
مرسی هانیه ادامشو گذاشتی.
haniyeh ببخشید دیر شد
جمعه 27 شهریور 1394 12:07 ب.ظ
وای آجی قشنگ بود
دست درد نکنه
بوس بوس
haniyeh ممنون که خوندی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر