تبلیغات
GOT7 FanFiction - عشق همیشگیep=18
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 26 شهریور 1394 :: نویسنده : sama
 part2
چون زیاد بود تو دوتا قسمت گذاشتم.


 

-چی شده به بابام

-با یه زنه دیگه ازدواج کرده و رفته از اینجا

-واقعا؟

-اره

-مامان نمیخوام دیگه  به خاطر اون مرد اشغال خودتو ناراحت کنی

-میخوای چیکار کنم؟

-میای کره پیش من

-دیوونه شدی دختر

-نه مامان..حالا اینارو ولش کن

-ها تو واسه چی زنگ زده بودی

-مامان..ر..راستش من ینی ما

-چی شده درس بگو

-با یونگجه ازدواج میکنیم

-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-ازت میخوام تا رضایت بدی

-دخترم اما

-اما مامان ما عاشق همیم تو رو خدا

-هر جور راحتی فقط خوشبخت باشین

-ممنونم مامان فردا با هواپیما میای کره باش؟

-باشه دخترم

-خدافظ

-خدافظ

5 روز گذشت و روز ازدواج رسییییییییییییییییییید

تالار واقعا عالی بود لباس عروسم هم خیلییییییییییییییی شییییییییک بود در و زدن...یونگجه بود

-میتونم بیام پرنسس

-اره بیا

با چشمای بزرگ نگام کرد

-وااااااااااااااو محشری

-ممنونم...تو هم تیپ زدی اقای چوی

-اماده ای بریم چوی سما

-چوی سما؟

-اره دیگه قراره چوی بشی...ناراحتی؟

-هرگز

-پس بیا

بازوشو گرفتم و از اتاق رفتیم بیرون وارد سالن شدیم به مامانم نگاه کردم خیلی خوشحال بود یه چشمک زدم بهش ازش رد شدیم همه بهمون دست میزدن و تبریک میگفتن ما هم جوابشونو میدادیم

رسیدیم بالای سن و به سلام دادیم ...یه اقایی اومد و چند حرف خوب زد و بعد گفت

:خوب این بچه ها همدیگرو دوس دارن و قول دادن که همدیگرو اصلا ول نمیکنن ایا شما شاهدان بهشون باور میکنین

مارک:بله

مومو:بله

من هم به شما اجازه ی ازدواج و خوشبختی میدهم مبارکه اقا دوماد میتونین عروسو ببوسین

داشت لباشو میاورد جلو من زود رفتم جلو و یه بوسه کوچیک بهشون زدم و ازش فاصله گرفتم

سما:خووووب بچه ها جشن شروع میشه

همه جیغ و دس زدن و رقصیدن ما هم بهشون اضافه شدیم

شبمون با رقصیدن تموم شد و رفتیم خونه چون خیلی خسته بودیم خوابیدیم

5 ماه بعد

سما

جونم

-پاشو میریم سونگرافی

-اههههه یادم رفته بود بریم

بعد از نیم ساعت رسیدیم اونجا..نشستم روی تخت و دکتر معاینم کرد

-خوب بچه ها بچتون دو قلوس

-دو قلوو؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-بله..یکی دختر و یکی پسر

-وا..واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟

-بله..دوتاشونم سالمن

-میتونیم صدای تپش قلبشونو بشنویم

-بلههههههه

وااااااای این بهترین صدا بود که تو عمرم میشنیدم واقعا عالی بود عالی و ارام بخش

4 ماه گذشت رو روز زایمان رسید

-یونگجه میترسم

-نترس من اینجام

-خیلی استرس دارم

-استرس که معنی نداره

-دوست دارم

-دوست دارم

لباشو رو لبام گذاشت و زود ازم جداشون کرد

-سما من همینجا منتظرتم

یه چشمک بهش زدم و با پرستارا رفتیم تو بعد از چند ساعت از اتاق عمل اومدیم بیرون وقتی چشمامو باز کردم دو تا بچه ی تپل پیشم بودن یونگجه هم روی تخت کنارم

-یونگجه

-سما؟؟؟؟؟بالاخره بیدار شدی....ببین بچمونو

وقت صورتشونو دیدم اشکام ناخودآگاه گونمو خیس کردن

-اینا...اینا...اینا بچمونه

-اره اینا بچمونه

اشکامو با دستاش پس زد

-میخوای اسمشونو چی بزاریم

-من...یونگجه نمیدونم

-من انتخاب کردم اگه تو هم بپسندی

-چیه؟

-مینجه و جه مین

-چرا اینا؟

-اسمت به کره ای میشه مین منم که اخرش جه ینی زوج مین و یونگجه

-دیوونه دوست دارم

-منم عاشقتم دیوونه

بعدم بغلم کرد و قول دادیم تا اخر مال هم بشیم.



پایان

لطفا نظرتونو راجب به داستانم هم بگین

ببخشید که دیر شد



نوع مطلب : عشق همیشگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 27 شهریور 1396 10:36 ب.ظ
It is perfect time to make some plans for the future and it is time to be happy.

I've read this post and if I could I desire to suggest
you few interesting things or tips. Maybe you can write next articles referring
to this article. I wish to read even more things about it!
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:32 ب.ظ
I am not sure where you are getting your info, but good topic.

I needs to spend some time learning more or understanding more.
Thanks for magnificent info I was looking for
this information for my mission.
یکشنبه 20 فروردین 1396 04:37 ق.ظ
Good day! This is my first comment here so I
just wanted to give a quick shout out and say I really
enjoy reading your posts. Can you suggest any other blogs/websites/forums that cover the same topics?

Thanks a ton!
پنجشنبه 14 مرداد 1395 05:40 ب.ظ
ببخشین ولی شما اگه ادعا میکنین طرفدار یونگجه این باید بدونین که از کاپل ها و داستانهایی که میسازن براش بدش میاد پس اگه واقعا دوسش دارین لازم نیس چرت و پرت بنویسین واقعا براتون متاسفم
چهارشنبه 23 دی 1394 04:55 ب.ظ
وای سما عالی بود به سلامتی انشالله چقد احساساتی بود گریم اومد عالیییییییییییییییییییییی
sama جیییییییییییییییییییییییییییییغ اجییییییییی مرسیییییییییی
جمعه 27 شهریور 1394 11:38 ق.ظ
سما آجی اینقدر خوشحالم که انگار واقعنی یونگجه بابا شده
sama واااااااای جیییییییییییییییییییییییییغ
پنجشنبه 26 شهریور 1394 06:17 ب.ظ
عالی بود.
sama مرسیییییییی
پنجشنبه 26 شهریور 1394 12:56 ب.ظ
عااااااااالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود خیلی زیادددددددددد کاش هیچوقت تموم نمیشد ولی عالی بود حرف نداشت داستانت خیلی حال کردم دمت گرم سما جون بوسسسسسسخسته نباشی عزیزدلم
sama بووووووووووووووس مرسی که میخوندی پریسا جونم
پنجشنبه 26 شهریور 1394 12:50 ب.ظ
وای عالی بود دمت گرممم اجی
sama خواهش میکنم
پنجشنبه 26 شهریور 1394 12:14 ب.ظ
عااالی دمت گرم
خیلی خوب بود
sama مرسی که خوندیییییییییییش
پنجشنبه 26 شهریور 1394 10:55 ق.ظ
به سلامتی و میمنت.
مبارکه
ممنون
sama ممنونم
پنجشنبه 26 شهریور 1394 10:11 ق.ظ
دوست خوبم به این فکر کردی روی وبلاگ نمی شه حساب کرد کافیه سرور وبلاگ قطع بشه وبلاگ تو هم دیگه بالا نمی یاد بهت پیشنهاد می کنم به وب سایت من سر بزن منتظرتم ستاره بچینی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر