تبلیغات
GOT7 FanFiction - عشق همیشگیep=18
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 26 شهریور 1394 :: نویسنده : sama
                                            the and

خوب عزیزانم داستان ما هم همینجا تموم میشه ممنون که خوندین و نظر گذاشتین همتونو دوستون دارم
برید ادامه...
part1

 

یونگجه:

خوب خانم دکتر کی میتونیم بفهمیم جنسیتشو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با خنده گفتم:گیییییج میگه هنوز 3 هفتس

-اخه چیکار کنم خیلی دلم میخواد بدونم

-باشه باشه میدونی انشالا

-واااای انشالا

کارمون تموم شد و رفتیم خونه شام و خوردیم و خوابیدیم..یونگجه میموند شب خونمون به خاطر اون یونگجه زودتر از من خوابید وقتی رفتم اتاق دیدم هنوز بیداره

-یونگجه چرا نخوابیدی؟

بازوشو باز کرد و بهش اشاره کرد

-بیا اینجا تا بهت بگم

رفتم پیشش و خوابیدم رو بازوش

-سما

-هوم؟

-خیلی خوشحالم

-واسه چی؟

-واسه اینکه یه جون واسم میدی

-این جون ما دوتاس

-ممنونم

-خواهش میکنم

-یونگجه؟

-جونم

-کی ازدوازج میکنیم؟

-راستش میخواستم سوپرایز کنم بهت اماااا

-اما چی؟

-وقتی باهات اشتی کردم روز ازدواجی مونو تعیین کردم

-واقعا؟؟

-ارهه

-کی

-اخر این هفنه

-امروز چند شنبس؟

-دو شنبه

-ینی فقط 5 روز مونده؟

-اره

-وااااااای خیلی خوشحال شدم

-همیشه خوشحال باش سما

-باشه تو هم همیشه بخند

یه خنده بزرگی کرد

-اره همینجوری

بعدشم بغلم کرد و خوابیدیم..

صبح از خواب با بوسه های یونگجه بیدار شدم

-پاشو بچم گشنشه

-فقط به فکر بچتی؟

-نه پرنسسم هم گشنش

-وااای اره خیلی گشنمه

-پاشو بریم صبحانه

-یونگجه

-ها؟

-من پیتزا

-واسه صبحانه؟

-اره

-مسموم نشی ؟؟؟

-نهههههه

-باشه بیا بریم پایین منم سفارش میدم

صبحانه رو خوردیم و رفتیم شرکت تا با رئیس صحبت کنیم یکم مخالفت کرد اما به زور بهش گفتیم که همدیگرو دوس داریم اما بچه رو نگفتیم .از اتاق رئیس اومدیم بیرون با دو دلی زنگ زدم به مامانم

-الو مامان

-سما؟

-اره خودمم...خوبی؟

-نه دخترم نیستم

-چرا مامان چی شده

-بابات






نوع مطلب : عشق همیشگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 1 مهر 1396 03:11 ب.ظ
I'm amazed, I have to admit. Seldom do I come across a
blog that's both equally educative and amusing, and let me tell you,
you've hit the nail on the head. The problem is an issue that too few folks are speaking intelligently about.
I'm very happy I came across this in my hunt for something relating
to this.
دوشنبه 19 تیر 1396 01:52 ب.ظ
Wonderful blog! I found it while searching on Yahoo News.
Do you have any tips on how to get listed in Yahoo News? I've been trying
for a while but I never seem to get there! Thanks
سه شنبه 29 فروردین 1396 09:29 ق.ظ
This post will assist the internet users for building
up new website or even a weblog from start to end.
سه شنبه 15 فروردین 1396 01:18 ب.ظ
Stunning story there. What happened after?
Thanks!
پنجشنبه 26 شهریور 1394 07:12 ب.ظ
بالاخره گذاشتی
برم پارت بعدی
sama برو برو
پنجشنبه 26 شهریور 1394 01:51 ب.ظ
اولم جیییییییییییییییغ عالی بود من برم پارت بعدی
sama
پنجشنبه 26 شهریور 1394 10:35 ق.ظ
سلام عزیز انتظار زیادی ازتون ندارم فقط دلم میخواد بهم سر بزنید و نطرتون را بگین ...منتظرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر