تبلیغات
GOT7 FanFiction - شبح شب ep8
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 21 شهریور 1394 :: نویسنده : MoNa GoT7
برید ادامههههههههههه
سلامممممم
اومدم با قسمت جدید
ممنون بابت نظراتتون


با دستم یک مشت محکم زدم به قفسه سینه اش....صورتش جمع شد و رفت عقب
-یادم باشه آهنگایی تو ماشینم بذارم که مناسب زیر 18سال باشه.....بعضیا جنبه ندارن
جکسون:یعنیا اگه بهم بگن فردا قراره بمیرم....قبل اینکه بمیرم میام تو رو میکشم بعد میمیرم
-باشه...شب بخیر
جکسون:صبح خواستی بری بیا دنبال من.....
-ماشین داری...مسیرم بلدی
جکسون:محض اطلاعت تازه از آمریکا اومدم کره رو نمیشناسم
-پس دیروز چجوری رفتی و اومدی؟
جکسون:صبح جین یونگ...برگشتنی هم تاکسی
-سر خیابون تاکسی هست اینم شماره اش....هرساعت از شبانه روزم زنگ بزنی ماشین داره
جکسون: تا وقتی رئیسم هست و یک مسیر رو قراره بره بره چی پول خرج کنم
-روتو برم هییییی پیاده شو برو
کارت رو ازم گرفت و پیاده شد...بوق زدم نگهبان در رو باز کرد
جکسون:فردا منتظرتما بیا دنبالم
ماشین رو بردم داخل و از آینه بغل نگاش کردم......دستاش توی جیبش بود و داشت با اون لبخند مسخره اش نگام میکرد.....پسره پررو.....در کم کم بسته شد و دیگه ندیدمش....سرم رو تکون دادم....بره چی نشستم دیدش میزنم؟دیوونه شدم رفت از دست کارای این.....کیفم رو برداشتم پیاده شدم و رفتم داخل.....تا داخل اتاق خوابم شدم پام گیر کرد به یک چیزی کله پا شدم.....کیفم بود.....اهههه.....فردا باید زنگ بزنم بیان اینجا رو تمیز کنن....لباسام رو عوض کردم....روی تخت دراز کشیدم....اون خالکوبی....یک جورایی یک نماده...باید بفهمم نماد چیه...شاید هدفش رو فهمیدم.....خیلی خسته بودم....فردا راجع به اینا فکر میکردم...فعلا بخوابم که خیلی خسته ام......چشمام رو بستم و سریع خوابم برد.
صبح با آلارم گوشی بیدار شدم....رفتم حموم...بعدش آماده شدم یک کافی میکس و کیک خوردم و زدم بیرون....ماشین رو که در آوردم چشمم خورد به خونه بغلی...سرم رو تکون دادم ولش کن.....به من چه....حرکت کردم و رفتم وسطای خیابون بودم که دنده عقب گرفتم و دم خونه اش نگه داشتم.....چندتا بوق زدم خونه ها چون ویلایی بود و خونه باغ همه شون نگهبان داشت....نگهبان در رو باز کرد....
-سلام.....میشه زنگ بزنین آقای وانگ بگین من منتظرشونم
نگهبان:بله حتما
رفت سمت آلونکش و بعد از چند دقیقه اومد
نگهبان:جواب نمیدن
-پس حتما خونه نیستن
نگهبان:خونه اند.....ندیدم برن بیرون
-یعنی اتفاقی افتاده؟
نگهبان:نه خوابشون سنگینه...دیروزم آقای پارک اومدن مجبور شدن برن داخل بیدارشون کنن
-ممنون...میتونم برم داخل؟
نگهبان:بفرمایید
-حواستون به ماشین باشه دیگه داخلش نمیارم
نگهبان:چشم خانوم
از دست تو جکسون...یک روز با دستای خودم میکشمت.....داخل خونه شدم.....خونه اش مرتب و تمیز بود.....رفتم سمت اتاق خوابش....مثل خونه خودم بود داخلشم.....اتاقای طبقه بالا رو گشتم تا اتاق خوابش رو پیدا کردم......بله آقا خواب خواب بود.....اتاقش کمی نا مرتب یود.....ولی بازم نسبت به اتاق خواب من خیلی مرتب تر بود.....یک لحظه خجالت کشیدم...من دخترم و وضع خونه اونه....این پسره و وضع خونه اش اینه.....صداش کردم جواب نداد....خنده ام گرفت...آخه دختره خنگ با زنگ تلفن و بوق ماشینت بیدار نشد میخوای با صدا کردن تو بیدار شه؟....یک ذره فکر کردم فهمیدم چیکار کنم.....شیطنتم بد جور گل کرده بود.....گوشیم رو زدم به پخشش صداش رو زیاد کردم و پلی رو زدم....صدای جیغ وحشتناکی توی خونه و اتاقش پیچید....تکیه دادم به در اتاقش و نگاش کردم....همچین پرید که فکر کنم دوبار رفت به سقف سلام گفت برگشت....خیلی باحال ترسید پخش رو قطع کردم و زدم زیر خنده...داشت نگام میکرد و هنوز درک نکرده بود چه خبره....یدفعه از تخت بلند شد منم پا به فرار گذاشتم مغزش به کار افتاده بود و فکر کنم درک کرده بود چه خبره.....پشت مبل سنگر گرفتم
جکسون:یعنی میکشمت.....سکته زدم دختر
-تقصیر خودته....هرکاری کردم بیدار نشدی
جکسون:تکونم میدادی بیدار میشدم
-وقتی راه سریعتری هست چرا خودمو خسته کنم
جکسون:یعنیااااا من میکشمت
-تقصیر خودته میخواستی سفارش نکنی صبح بیام دنبالت...من مدل بیدار کردنم اینجوریه
جکسون:مدلتم مثل آدمیزاد نیست
دویدم یک طرف دیگه و پشت یک مبل دیگه سنگر گرفتم
-معلومه من فرشته ام
جکسون:شک دارم...تو شیطانی...فرشته اینجوری بیدار نمیکنه
-شیطانم یک نوع فرشته است
نفسشو فوت کرد محکم....
-حالا هم جای دنبال بازی برو حاضر شو بریم روزنامه....دیر برسیم جفتمون اخراجیم
جکسون :نگران نباش منم اخراج کنه تو رو اخراج نمیکنه
-چرا اخراج میکنه.....مارک رو نشناختی هنوز...اون هیچ وقت مسائل کاری و شخصی رو قاطی نمیکنه
جکسون:پس قبول کردی چیزی بینتونه
-هرجور دوست داری برداشت کن....تو ماشین منتظرم
جکسون:من هنوز صبحونه نخوردم
-توقع نداری که برات صبحونه آماده کنم
جکسون:چرا
-امر دیگه ای ندارین قربان؟
مین هو:فعلا نه
-پرروووووو تو ماشین منتظرم
جکسون:هیییییییی صبحونه
-به من چه
جکسون:گشنه بمونم؟
-آره
جکسون:بی رحم
اهمیتی ندادم و رفتم بیرون....سوار ماشینم شدم و از نگهبان تشکر کردم...نیم ساعت کشید تا اومد...نشست وپخش رو روشن کرد یک موسیقی بیکلام شاد بود.....یعنیا من الی رو نصف میکنم هرچی برام ریخته به شدت شاده....فکر نکنم یک آهنگ ملایم داشته باشه توش.....
جکسون:چقدر رئیس من ظالمه
-........
جکسون:رئیسای دیگه بره کارمنداشون صبحونه میگیرن.....حسابی میرسن بهشون...بعد رئیس من صبحونه که نمیگیره هیچی زهره ترکم هم میکنه..
-فرق نمیکنه آهنگ با کلام باشه یا بیکلام....تو وز وزت رو میکنی
جکسون:صدا به این خوبی و گیرایی
-خودت تعریف نکنی کی تعریف کنه
جکسون:دیدی که دیشب جین یونگ هم گفت صدام معرکه است
-معلومه چون دوستته.....هیچ وقت نمیاد توی یک جمع دوستش رو ضایع کنه
جکسون:ای کاش دیشب میخوندم
-عجب دوستی هستی تو.....میخواستی تو جمع ضایع اش کنی؟
نگاهشو داد بیرون و هیچی نگفت منم آهنگ رو عوض کردم که ای کاش اینکار رو نمیکردم
All day long I looked at you, only
While you looked eleswhere, instead
I miss you even if I always see you
Who is this person of mine?
What do I seem to you?
Are you curious about me, too?
پخش رو قطع کردم و به رو به روم نگاه کردم سکوت باشه راحت تریم
جکسون:چرا یدفعه نمیگی ازم خوشت اومده و خودتو خلاص کنی؟
زدم رو ترمز....جفتمون پرت شدیم جلو
جکسون:هیییی آخر بکشتنمون میدی با این ترمز گرفتنات
-یکبار دیگه حرفتو تکرار کن
جکی:میگم چرا یدفعه نمیگی ازمن خوشت میاد؟اینکارا چیه میکنی؟
-من از تو خوشم میاد؟چی شده همچین برداشتی کردی؟
جکی:همیشه تو ماشینت که میشینم آهنگایی پخش میکنی که کاملا معلومه ازم خوشت اومده و منو دوست داری...خب یک کلام بیا خودت بگو چرا اینقدر با آهنگ های مختلف خودتو عذاب میدی؟
این داشت چی میگفت برای خودش.....یعنی الی من تو رو امروز زنده نمیزارمممممممم با این آهنگ ریختنات....
-همین الان برو بیرون
جکسون:چرا عصبی میشی؟میدونم...میدونم بره یک دختر خیلی سخته طرفش پی به احساساتش ببره
-پیاده میشی یا پرتت کنم بیرون
جکی:ببین میتونیم باهم کنار بیایم من آدم مهربونی ام
-جکسوننننننننننننن
جکی:جانم عزیزم
در ماشین رو باز کردم و با کفشام هلش دادم بیرون....اینقدر با پاشنه زدم تو کمرش تا افتاد بیرون.....در ماشین رو بستم و با سرعت حرکت کردم.......این دیگه شورش رو در آورده بود.....رسیدم روزنامه....زیاد دور پیاده اش نکرده بودم پیاده هم میتونست بیاد......ماشین رو دادم نگهبان پارک کنه....چون واقعا دیرم شده بود.....دکمه رو زدم.....حالا مگه آسانسور پایین میومد تو طبقه 49گیر کرده بود....همه چی دست به دست هم داده من امروز دیر برسم......بالاخره آسانسور رسید پایین و سوار شدم...داشت در بسته میشد که یکی خودشو پرت کرد داخل و در بسته شد.....افتاده بود روم...از لباسش فهمیدم کیه.....سعی کردم هلش بدم زورم نرسید
-خوش میگذره؟میشه بری کنار؟
جکی:تا اینجا دویدم بذار نفسم بیاد بالا
-خفه شدم این هیکل گوریلت رو بکش کنار
ازم فاصله گرفت و تکیه داد به دیواره آسانسور.....خیلی ریلکس
-مگه نگفتی دویدی؟
جکی:فکر کن من به خودم سختی بدم از اونجا تا دفتر بدوم...ماشین گرفتم
یدونه زدم تو ساق پاش ....پاش رو گرفت و خم شد
جکی:دختره وحشی...کمرم رو ناکار کردی بس نبود؟
-اینا هم کمته.....به خاطر کارای شما دارم بره اولین بار دیر میرسم
جکی:بابا تو که پارتی کلفت داری
-میشه ساکت شی...عصابم به اندازه کافی خورد هست
جکی:ببینم حالا جدا بهم علاقه داری؟
یدونه دیگه زدم به ساق پاش
جکی:هیییییی چلاق شد پام
-حقته....
آسانسور ایستاد پیاده شدم ورفتم سمت دفتر اونم پشت سرم اومد......همشم پاش رو ماساژ میداد.....داخل دفتر شدیم
جوون:شما دوتا کجایید؟
-به خاطر بعضی ها دیر رسیدیم
جوون:رئیس کیم حسابی عصبی شد وقتی دید نیومدید....گفتش اومدید جفتتون برید دفترش
-باشه....
کیفم رو پرت کردم رو میز و رفتم دفتر مارک....جکسون هم دستاش رو تو جیباش گذاشته بود و خونسرد راه میومد.....در زدم و داخل شدیم.....تا ما دوتا رو دید عصبی شد...جکسون پشت سرش در رو بست
مارک:دیدی راست میگفتم.....بعضی آدما وقتی بهشون رو میدی و باهاشون صمیمی میشی ازت سو استفاده میکنن.....فکر میکردم تو از اون آدما نباشی....ولی اشتباه فکر میکردم.....مگه بهت نگفتم رابطه کاری با دوستیمون فرق میکنه......بیرون روزنامه دوستیم و داخل روزنامه رئیس و کارمند....چون تو روت خندیدم به خودت اجازه دادی دیر بیای سرکار...حتما هم با خودت گفتی مارک هیچی نمیگه......اخراجت نمیکنم ولی تموم شد.....از این به بعد من فقط رئیس توانم...با توهم هستم جکسون....چون دیشب اومدی خونم شام خوردی و دوست جینی دلیل نمیشه دیر بیای سرکار.....جین که صمیمی ترین دوستمه به خودش اجازه نمیده دیر بیاد سرکار...بعد شما دوتا.....برید بیرون.....فعلا نمیخوام جلو چشمم باشید......
خشکم زده بود.....باورم نمیشد این مارک باشه.....شنیده بودم روی ساعت کاری و اینا حساسه...ولی نه تا این حد.....بدون اینکه حرفی بزنم اومدم بیرون....جکسون هم پشت سرم اومد بیرون.....اصلا عین خیالشم نبود.....چقدر ریلکس.....داخل دفتر شدم و در رو کوبیدم.....اصلا توجه نکردم پشت سرمه...فقط صدای آخش رو شنیدم....در رو باز کرد اومد داخل
جکی:قصد کردی منو امروز ناکار کنی نه؟
چیزی نگفتم واقعا دیگه حوصله کل کل با این یکی رو نداشتم.....نشستم پشت میزم و سیستم رو روشن کردم.....
جکسون:چیزی نشده که خرجش یک شبه.....راحت از دلش در میاد
دیگه منو به اوجش رسونده بود......کیفم رو برداشتم و پرت کردم سمتش.....با دستاش کیف رو گرفت....
جکسون:اوه چقدر سنگینه.....میخورد تو سرم ضربه مغزی میشدم.....میدونی چقدر دیه اش میشه؟
بلند شدم از دفتر زدم بیرون.....رفتم سمت آبسرد کن و لیوانم رو پر کردم و سر کشیدم...رنگم عوض شد و به معنای واقعی سوختم.......یدونه ضربه محکم زدم بهش.....
جین:چته؟ با اون آبسرد کن بدبخت چیکار داری؟تقصیر اون چیه تو آب داغ و سرد رو اشتباه میگیری....
_جین تو یکی تو رو خدا هیچی نگو......از صبح به اندازه کافی شنیدم.....
جین:چی شده مگه؟
-به خاطر معطل کردن دوست جنابعالی امروز دیر رسیدم..... مارک هم هرچی بلد بود بارم کرد
جین:چی؟شوخی میکنی دیگه؟
-الان قیافه ام شبیه آدمایی که شوخی میکنن؟
یک لیوان دیگه برداشتم و این دفعه حواسم بود که آب سرد پر کنم......سرکشیدم و لیوان رو انداختم تو سطل
جین :یا بریم ببینم چی شده
-ول کن الان میاد میبینه دفتر نیستم بدتر شاکی میشه
جین:یا بریم مارک با من
باهم سمت آسانسور رفتیم و سوار شدیم طبقه 50 رو زد.....یک برج 50 طبقه که روزنامه ما طبقه 46ام این برج بود.....طبقه50 پیاده شدیم و پله ها رو رفتیم بالا و داخل پشت بوم برج شدیم....پشت بومش مثل یک کافه بود...میز و صندلی و بار و یک دکه کوچیک.....هرکی میخواست بره خودش قهوه یا کافی میکس...یا چای سبز درست میکرد میشست میخورد......نشستم رو صندلی و جین یونگ رفت سمت دکه......نگاهم به منظره رو به روم بود...از اینجا میشد برج نامسان رو دید.....البته تازگیا هوا آلوده شده بود و از این بالا حالت مه گرفتگی داشت انگار وبرج اونجور واضح معلوم نبود.....با گذاشته شدن لیوان قهوه چشم از برج گرفتم....لیوان رو گرفتم جلوی صورتم و بوش کردم.....همیشه عاشق بوی قهوه و اون بخاری که میخورد تو صورتم بودم......
جین:خب نمیخوای بگی ؟
-چی بگم همه چی رو بهت گفتم.....مین هو دیشب گفت صبح بیا دنبالم باهم بریم.....من تازه اومدم کره جایی رو نمیشناسم....اول نمیخواستم برم ولی بعد دلم براش سوخت...گفتم منکه دارم این مسیر رو میرم بذار دنبال اونم برم....بیدارشدنش یک مکافات حاضر شدنشم که نگو...قشنگ نیم ساعت طول کشید.....بعدشم که بحثمون شد و وسط راه پیاده اش کردم و پیاده اومد....ولی بازم دیر شد و مارک هم شروع کرد دادو بیداد کردن.....

جین:مارک از اینکه راس ساعت سرکارت نباشی خیلی بدش میاد...منکه دوست صمیمی اشم و میشناسمش....جرات نمیکنم دیر بیام.....وای به حال شماها....حالا خودتو ناراحت نکن.....اتفاقیه که افتاده....اونم آروم بشه خودش یک جوری از دلت درمیاره.....
قهوه ام رو برداشتم و رفتم نزدیک دیوار و زل زدم به برج نامسان و یک جرعه از قهوه ام رو خوردم....
دستاش دور کمرم حلقه شد....سرش رو گذاشت روی شونه ام.....
-هی جین
جین:هیسسسس
-چت شده تو؟
جین:این روزها خودم رو مشغول میکنم
تا فراموش کنم
فراموش شدنم را…!!
-حالت خوبه؟چیزی شده؟
جین:چند لحظه همین جوری بمون....یاد گذشته افتادم.....
-گذشته؟
جین:آره...گذشته..گذشته ای که یک زمونی توش فقط و فقط منو تو بودیم
-خودت میگی گذشته....
جین:اره گذشته
ازم جدا شد و تکیه داد به دیوار و آسمون رو نگاه کرد....
-یک چیزیت شده تو...اینجوری نبودی....
جین:آره....یک چیزیم شده.....عاشق شدم
-عاشق؟
جین:آره....برای دومین بار عاشق شدم
-اینکه خیلی خوبه
جین:ولی من میترسم.....قلبم تحمل شکستن دوباره رو نداره....با سختی تیکه هاش رو کنار هم چسبوندم
-من خیلی بهت بد کردم.....
جین:شاید.....میدونی دلم برای اون روزا تنگ شده...اون روزایی که شبونه قایمکی میومدیم حیاط پشتی مدرسه.....زیر درخت میشستیم تا صبح....آخه فقط از اونجا میتونستی طلوع آفتاب رو قشنگ ببینی.....برای اون بوسه های دزدکی و دعواها و قهرکردنای بعدش.....
-روزای خوبی بود....
جین:آره.....بعد تو از ایتالیا رفتم.....اومدم کره....به خودم قول دادم دیگه عاشق نشم.....دیگه کسی برام هم نباشه.....موفقم شدم.....شهره شهر شده بودم....امکان نداشت و نداره.....یک بار بری اسم من وبیاری و منو نشناسن....هردفعه یک کلوپ میرفتم.....هرشب با یک دختر.....عین دستمال کاغذی....هی عوضشون میکردم.....شده بودم یک عوضی.....یکی که تو 3ثانیه دخترا رو عاشق خودش میکنه ولی خودش دل به هیچ کس نمیده.....وقتی میدیدم با کوچکترین کارام دخترا جذبم میشدن...هم از سست عنصری اونا بدم میومد و هم از این عصبی میشدم که چرا این رفتارام هیچ کدوم باعث نشد تو پیشم بمونی.....که تو دوستم داشته باشی....تا 4ماه پیش وضم همین بود.....ولی 4ماه پیش قولم شکسته شد.....بازم عاشق شدم.....
-بهش گفتی؟
جین:هنوز نه.....میترسم پس زده بشم.....
-پس عاشق نشدی
جین:چطور؟
-یک آدم عاشق جرات همه چی رو داره.....به خودش مطمئنه.....به عشقش.....اونقدر مطمئن که میدونه اگه بره به طرفش بگه پس زده نمیشه....میدونه عشقش اونقدر قدرت داره که به طرف اجازه اینکه پسش بزنه نمیده.....
جین:نمیدونم شاید تو درست میگی
-بهش بگو....مطمئن باش پشیمون نمیشی......
جین:روش فکر میکنم...تو چی؟کسی تو زندگیت هست؟
-بود...دیگه نیست....میدونی الان که دارم فکرشو میکنم میبینم از دست دادن اون تاوان دل شکسته تو بوده.....
جین:دوستت نداشت؟
-چرا خیلی هم دوستم داشت.....اونقدر که فکر میکردم کسی پیدا نمیشه اندازه اون یا بیشتر از اون دوستم داشته باشه....
جین:پس چی شد؟
-روز عروسیمون تصادف کرد.....ضربه مغزی و بعدشم رفت.....برای همیشه
جین؟.....
-فکر میکنی بره چی اومدم کره.....به همون دلیلی که تو 11سال پیش اومدی
جین:پس اومدی فراموش کنی
-سخته ولی فکر نکنم غیر ممکن باشه
جین:فقط با دل دادن به کسی میتونی فراموشش کنی...باید بزاری کسی وارد قلبت بشه و جاش رو بگیره.....
-نمیدونم شاید تو درست میگی....ولی میدونی وقتی راجع به ات شنیدم از بچه ها فکرشم نمیکردم اون پسری که میگفتن تو باشی.....

جین:نمیخواستم کسی از گذشته ام بدونه...به خاطر همین به همه گفتم تو پرورشگاه بزرگ شدم و از اون اول تنها بودم و تو کره....
-ولی باید به اون کسی که دوستش داری بگی.....
جین:ذار ببینم خودمو قبول میکنه که بخوام از گذشته ام هم بگم
-چرا قبول نکنه....پسر به این خوشگلی...خوش اخلاقی.....مهربونی....
جین:به همون دلیلی که تو قبول نکردی
-مطمئن باش قبول میکنه.....به همون دلیلی که من قبول نکردم قبول میکنه
جین:از کجا میدونی؟اصلا میدونی طرف کیه؟
-معلومه میدونم.....با اطمینان میگم برو بهش بگو چه حسی داری...ضرر نمیکنی
جین:ببینم اونم منو دوست داره....آره؟
-کم نه
اومد سمتم و محکم بغلم کرد.....
جینک:بهترین چیزی بود که بهم گفتی...ممنون
-بروبهش بگو تا دیر نشده....برو
جین:باشه...
ازم جدا شد و رفت...لیوان رو گذاشتم روی میز و دوباره برج رو نگاه کردم.....قلبشو شکستم...جوابشم گرفتم.....امیدوارم زندگی خوبی داشته باشه.....نفسم رو فوت کردم بیرون.....اومدم بیرون و رفتم سمت آسانسور...همون موقع در آسانسور باز شد و مارک بیرون اومد.....سرم رو انداختم پایین و از کنارش رد شدم.....بازوم رو گرفت......سرم رو بلند نکردم....
مارک:نگام نمیکنی؟
سرم رو بلند کردم و نگاش کردم
-کاری دارین رئیس تووان؟
مارک:نه،فقط خواستم بگم پوشه قرمزه تا آخر ساعت کاری امروز مطالعه کن و یک گزارش ازش برام بیار...فردا باید چاپ بشه
-بله رئیس
بازوم رو ول کرد و رفت...منم دکمه طبقه 46رو زدم
تا رسیدن آسانسور به طبقه مورد نظر فکر کردم....حرف جین همش توی گوشم تکرار میشد..." فقط با دل دادن به کسی میتونی فراموشش کنی...باید بزاری کسی وارد قلبت بشه و جاش رو بگیره"


اگه این قسمت کم بود به بزرگی خودتون ببخشید...این قسمت حتما باید اینجا تموم میشد چون قشنگیش به این بود و نتونستم جا به جاش کنم ولی از قسمتای دیگه زیاد زیاد میزارم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 1 مهر 1396 04:15 ب.ظ
My programmer is trying to persuade me to move to .net
from PHP. I have always disliked the idea because of the expenses.

But he's tryiong none the less. I've been using WordPress on several websites for about a year and am concerned about switching
to another platform. I have heard fantastic things about blogengine.net.
Is there a way I can transfer all my wordpress posts into it?
Any help would be really appreciated!
یکشنبه 26 شهریور 1396 10:31 ب.ظ
That is a very good tip particularly to those new to
the blogosphere. Brief but very precise information…
Many thanks for sharing this one. A must read article!
شنبه 18 شهریور 1396 03:37 ق.ظ
Good day! I just want to give you a big thumbs up for
your excellent information you've got here on this post.
I'll be returning to your website for more soon.
شنبه 31 تیر 1396 06:19 ق.ظ
Oh my goodness! Impressive article dude! Many thanks, However I am going through problems with your RSS.
I don't understand why I cannot join it. Is there anyone else having identical RSS problems?

Anybody who knows the answer can you kindly respond? Thanks!!
پنجشنبه 29 تیر 1396 08:11 ق.ظ
Nice weblog right here! Also your web site quite a bit up fast!
What web host are you the use of? Can I am getting your associate link to
your host? I desire my web site loaded up as quickly as yours
lol
پنجشنبه 29 تیر 1396 08:09 ق.ظ
Whoa! This blog looks just like my old one! It's on a
totally different topic but it has pretty much the same page layout and design. Outstanding choice of colors!
پنجشنبه 29 تیر 1396 01:31 ق.ظ
Great site you have here but I was wondering if you knew of any forums that cover
the same topics talked about here? I'd really like to be a part of
group where I can get comments from other knowledgeable people that share the same interest.
If you have any suggestions, please let me
know. Thank you!
پنجشنبه 29 تیر 1396 12:49 ق.ظ
What's up colleagues, how is the whole thing, and what you wish for to say about this piece of writing, in my view its truly awesome in support
of me.
چهارشنبه 28 تیر 1396 08:17 ب.ظ
Generally I don't read post on blogs, but I wish to say that this write-up
very compelled me to check out and do it! Your writing style has been amazed me.
Thank you, quite nice post.
چهارشنبه 28 تیر 1396 06:51 ب.ظ
Have you ever considered publishing an e-book or guest authoring on other blogs?
I have a blog based upon on the same topics you discuss and would
love to have you share some stories/information. I
know my readers would value your work. If you are even remotely interested, feel free to
shoot me an e mail.
چهارشنبه 28 تیر 1396 05:55 ب.ظ
Hi! I've been reading your blog for a while now and finally got the bravery to go ahead and give you a shout out from Lubbock Texas!
Just wanted to mention keep up the great work!
چهارشنبه 28 تیر 1396 12:59 ب.ظ
I believe that is among the so much significant info for me.
And i'm satisfied reading your article. But want to observation on few normal things, The
web site style is perfect, the articles is actually excellent : D.

Excellent activity, cheers
جمعه 23 تیر 1396 12:48 ب.ظ
Do you mind if I quote a few of your posts as long as I provide credit and sources back to your weblog?
My blog site is in the exact same niche as yours and my visitors would really benefit from a lot of the information you
provide here. Please let me know if this alright with you.
Thank you!
چهارشنبه 21 تیر 1396 10:18 ب.ظ
For the reason that the admin of this web page is working,
no doubt very rapidly it will be famous, due to
its quality contents.
سه شنبه 29 فروردین 1396 04:46 ق.ظ
Its such as you learn my mind! You seem to grasp a lot about this, such as you
wrote the e book in it or something. I think that you can do with a few % to force the message home a little bit, however other than that, that is magnificent blog.
A great read. I will definitely be back.
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:17 ب.ظ
If you are going for most excellent contents like myself, just pay a
quick visit this web site daily since it offers
feature contents, thanks
یکشنبه 22 شهریور 1394 02:13 ق.ظ
داستانت just right
بوس بوس
MoNa GoT7 بوسس
یکشنبه 22 شهریور 1394 02:13 ق.ظ
آجی حرف نداری داستانت توپه توپه
MoNa GoT7 مرسی مهسان جون
این نظراتون واقعا به من امید می ده
یکشنبه 22 شهریور 1394 01:15 ق.ظ

نامبروانی
من خدافظ
MoNa GoT7 تنکس
خدافظ
شنبه 21 شهریور 1394 10:27 ب.ظ
عالی بود.
MoNa GoT7 مرسئییییییی
شنبه 21 شهریور 1394 08:19 ب.ظ
عالی بود
قسمت بعدو زودتر بذار
MoNa GoT7 مرسیییییی
روز های زوج‌ میزارم
شنبه 21 شهریور 1394 06:47 ب.ظ
خیلیییی قشنگ بود، قسمت بعدیرو زود تر بذار
MoNa GoT7 چشم
قابلی نداشت
شنبه 21 شهریور 1394 06:28 ب.ظ
وای عالی بود.خیلی دوستش داشتم.
ممنون
MoNa GoT7 خواش پری
شنبه 21 شهریور 1394 05:04 ب.ظ
واییی دختر داستانات خعلی باحاله
از کجات درشون میاری
MoNa GoT7 مرسی پری جون
از مغزم
شنبه 21 شهریور 1394 04:48 ب.ظ
با ساخت وبلاگ در سیستم لاین بلاگ روزانه بیش از هزاران نفر بازدید داشته باشید.....
فقط کافیست مطالب خود را در لاین بلاگ نیز انتشار دهید

پس همین حالا وبلاگت رو روی لاین بلاگ بساز
www.lineblog.ir

دوستان زیادی توی لاین بلاگ وبلاگ دارن
تو هم به جمع اونا بپیوند
شنبه 21 شهریور 1394 04:28 ب.ظ
اول . خوشم اومد اورین
MoNa GoT7 اورین
مرسی اونییی
شنبه 21 شهریور 1394 01:18 ب.ظ
سلام
وبلاگ نویس عزیز خسته نباشی، وبلاگت خیلی ناز بود دوسش داشتم. بهت پیش نهاد می کنم بیا به وب سایت من سر بزن برات سوپرایز فوق العاده دارم منتظرتم
شنبه 21 شهریور 1394 01:14 ب.ظ
دوست جونم خیلی دوست دارم با هم همکاری داشته باشیم وبلاگت خیلی دوست دارم خوشحال می شم به وبلاگ من هم سر بزنی مطمدن باش ضرر نمی کنی منتظرتم ستاره بچینی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر