تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت ششم(پارت1) I & GOT7
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 17 شهریور 1394 :: نویسنده : haniyeh

در بسته رو باز کردم آلبوم پسرا بود و موزیک ویدیویی که توش بودم و یه دعوت نامه برای3 نفر برای جشن

هانی:کی بود؟

من:پستچی بود اینا رواورده بود.

دوهی:بده ببینمم...جشن.

هانی:امشب

دوهی:چی می پوشی؟

من:یه چیز معمولی

ساعت 6 بود که آماده شدیم رفتیم.

جی بی

وقتی سویا با دوستاش امد بدون این که بخوام چشمام ثابت موند روش یه لباس سفید کوتاه پوشیده بود و بدون آرایش.

سویا

هانی:بیاید اینجا میز خالی هست.

دوهی:هی سویا از وقتی امدیم جی بی داره نگات می کنه.

من:آره فهمیدم.

یوگیوم زد سر شونه دوهی و گفت:می آی برقصیم؟

دوهی:م...ن..

یوگیوم دستش گرفت جلوش.

دوهی:ولی من رقصم..خوب نیست.

یوگیوم:مگه مسابقه است.

دوهی و یوگیوم رفتن که برقصن.

جونیور و هانی هم با هم رفتن.حوصله ام حسابی سر رفته بود رفتم پشت بوم.

جی بی

می خواستم برم که بخوام باهم برقصه که یه دفه بلند شد رفت رفتم دنبالش.

سویا

وقتی دیدم که جی بی داره دنبالم می آد گفتم:کاری داری؟

جی بی:می خوام برم پشت بوم.

رفتم روی یه نیمکت نشستم جی بی هم بغلم نشست.بعد از یه مدت گفت:این جشنا همیشه حوصله سر برند...می آی بریم بیرون؟

من:چرا؟

جی بی:حوصله ام سر رفته بود می خواستم باهم بریم بیرون.

من:حسابی خوابم می آد با دوستات برو.

می خواستم برم پایین که امد جلوم و گفت:تو چرا اینقدر مغروری؟

من:من؟

خواستم از یه طرف دیگه برم دستش گذاشت جلو در و گفت:فقط کافیه گاهی اوقات بگی.متاسفم..یا ممنونم..یعنی انقدر سخته؟

من:دستت بنداز می خوام برم.

جی بی:دو راه داری:یکی این که باهام بیای یا ازم خواهش کنی من دستم بردارم.

من:هیچ کدوم...دستت بنداز!

-اگه نندازم.

-جیغ میزنم.

-بزنی چی میشه؟

-آبروت می ره...نه آبرو گروه میره.تا 5 می شمارم دستت میدازی وگرنه جیغ می زنم.1..2..3..4..و..5.

ل/باش گذاشت رو ل/بام خشکم زد هیچ کاری نمی تونستم بکنم.

جی بی

فکر می کردم عکس العملش فرق می کرد ولی وقتی لبم و از رو لباش برداشتم خشکش زده بود.دستم جلوش تکون دادم هیچ عکس العملی نشون نداد.یه دفه یه تو گوشی زد یه لگد هم زد به پام رفت.

سویا

پسره احمق این تو گوشی کمش بود.همین جوری که داشتم فحش می دادم و می امدم هانی گفت:داری به کی فحش می دی؟

من:من می رم خونه.

جونیور:چرا؟

من:به شما ربطی نداره؟

از سالن که امدم بیرون فهمیدم کیفم رو جا گذاشتم.تا خونه خیلی راه بود ونه گوشی ونه پول داشتم نمی خواستم دوباره برگردم تو برا همین پیاده راه رفتن انتخاب کردم.

جی بی

هانی:اِاِاِ..کیفش نبرده.

من:بده من بهش میدم.

وقتی این و گفتم کیف ازش گرفتم خیلی تعجب کرد.دوییدم دیدم از اون دور داره پیاده میره.یه ذره فکر نمی کنه این موقه شب با این لباس داره پیاده می دونستم اگه نزدیکش می شدم عصبانی می شد برا همین با فاصله زیاد دنبالش رفتم.یه 20 دقیقه بود که یه دفه یه ون امد جلو پاش ترمز کرد و شیشه ماشین کشید پایین ولی سویا هیچ توجه ای نکرد و راه رفتنش تند کرد از ون دو نفر پیاده شدن دنبالش افتادند قبل از این که نزدیک سویا بشن...





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 27 شهریور 1396 07:34 ق.ظ
What's up, after reading this remarkable post i am too glad to share my experience here with
mates.
جمعه 25 فروردین 1396 02:27 ق.ظ
Good post. I absolutely appreciate this site.

Continue the good work!
شنبه 28 شهریور 1394 12:12 ق.ظ
هه هه من دومم.
جالب بود با کله برم پارت بعد
هول دارم
چه مسخره فکر کردم امکان نداره جی بی
haniyeh برو
سه شنبه 17 شهریور 1394 02:25 ق.ظ
من برم پارت بعد
haniyeh برو
سه شنبه 17 شهریور 1394 01:52 ق.ظ
من اولمممممممم جیییییییییییییییییییییییییغ
haniyeh آفرین
سه شنبه 17 شهریور 1394 01:51 ق.ظ
ااااااااااخ جون اولم خخخخخخخخخخخخ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر