تبلیغات
GOT7 FanFiction - just a moment pleas - 7 . 2
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 16 شهریور 1394 :: نویسنده : zahra
                            

                                                       اینم پارت دوم
                             بچه ها بیاین ادامه کارتون دارم

سما

گوشیمو از جیبم درآوردم و تلفن مونا رو گرفتم، ولی کسی جواب نداد.

به گوشی زهرا زنگ زدم ولی گوشیشو نبرده بود و تو خونه بود.

گفتم: کسی جواب نمیده، گوشی زهرا هم همینجاس.

آهاااا راستی، جی بی هم باهاشونه.

یوگیوم

: الان من به جی بی زدنگ میزنم

 

یوگیوم: گوشیمو برداشتمو به جی بی زنگ زدم، گوشیو جواب داد.

من: الو... هیونگ سلام، کجایین شما؟ حال زهرا خوبه؟؟

جی بی: سلام... آره حالش خوبه، همین الان از بیمارستان اومدیم، الانم داریم میریم ناهار بخوریم گشنمونه.

مبینا: چیشده؟؟ چی میگه؟؟ حال زهرا خوبه؟؟

من: آره میگه حالش خوبه دارن میرن ناهار بخورن.

سونیا: چیییی؟؟ ما اینجا داشتیم از نگرانی میمردیم!!! اینا دارن میرن ناهار بخورن؟؟؟

اومد سمتم و گوشیو از تو دستم کشید

سونیا: شما نباید به ما یه خبر بدین؟؟

جی بی

داشتم با یوگیوم حرف میزدم که یکی گفت: شما نبلید به ما یه خبر بدین؟؟ ما داشتیم از نگرانی میمردیم!!

سونیا بود، انقد صداش بلند بود گوشیو از گوشم دور کردم، بعد از تموم شدن حرفاش گفتم: سلام

یکم ساکت موند و گفت: علیک سلام، حالا جواب منو بدین،

گوشیو گرفتم سمت مونا و گفتم : دوستتونه، من که نفهمیدم چی گفت انقد جیغ زد.

مونا گوشیو گرفت و باهاش صحبت کرد،

خلاصه رسیدیم رستوران و سه تا ساندویچ سفارش دادیم و خوردیم ورفتیم خونه.

پشت در بودیم که زهرا گفت: برای مرگ آماده باشین، الان سونیا و مبینا و سما با چوب پشت در منتظرمونن.

مونا: خدایا خودت ازمون محافظت کن.

من: ینی چی؟؟ من هنوز جوونم آرزو دارم، تازه یکی از آرزوهام داره  به حقیقت میپیونده، من میخوام برم مصر.

مونا: نه، نترس، با تو کاری ندارن.

من: پس خیالم راحت باشه دیگه؟؟

زهرا: راحت راحت

درو باز کردم و وارد شدم. یونگجه که طبق معمول خواب بود، جکسون هم با گوشیش ور میرفت، یوگیوم و بم بم هم داشتن چرت میزدن و دخترا هم تلوزیون میدیدن. جونیور هم فک کنم بالا بود چون اونجا نبود. وقتی دخترا مارو دیدن عکس العملی نشون ندادن، ما سلام کردین ولی جواب ندادن.

آروم به زهرا و مونا گفتم: خداروشکر با چوب منتظر نبودن!!

زهرا: این رفتارشون خطرناک تره.

من: ینی چی؟

مونا: ینی اینکه امشب از شام خبری نیست، شبم باید تو حال بخوابیم. الان تو فاز قهرن، خدارحم کنه.

یه خنده ای کردم و رفتن پسرارو بلند کردم به زور و بردمشون بالا. وقتی میخواستم از در برم بیرون رو به زهرا و مونا گفتم: دخترا نا امید نشین، فایتییییییینگ.

وخندیدمو رفتم

    

                                    خوب این قسمت تقریبا زیاد بود و دوتا پارت

                                     ممنون از نظراتتون

                                من و مبینا چند روزی نیستیم

                      ولی قول میدیم وقتی برگشتیم زود قسمتا رو بزاریم

                                    ببخشید بابت تاخیرمون

                                       نظر یادتون نره





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 27 شهریور 1396 09:08 ق.ظ
I have read so many content about the blogger lovers except this paragraph is truly a pleasant piece of
writing, keep it up.
پنجشنبه 9 شهریور 1396 04:56 ب.ظ
I think the admin of this web page is actually working hard in favor of his site, because here
every material is quality based material.
یکشنبه 20 فروردین 1396 06:17 ق.ظ
Hey! I'm at work browsing your blog from my new iphone 4!
Just wanted to say I love reading your blog and look forward to all your posts!
Carry on the great work!
جمعه 8 آبان 1394 07:00 ب.ظ
اجییییی پس کی میزارییییش
چهارشنبه 18 شهریور 1394 09:48 ب.ظ
من پریسام خو اسم وبمم چهار تا خل و چل بهم سر بزنین کامنت موخواممممم
zahra بله، چشم، حتما
سه شنبه 17 شهریور 1394 02:23 ق.ظ
آجی خیلی با حال داره میشه داستان
فقط دو تا چیز میمونه قضیه این کاپلا که گذاشتی؟ و دوم جونیور چرا با یاد گذشته اینقدر ناراحت شده؟؟ ها. راجب موضوع اول من کی با جکسون دوست میشم اصلا دوستی وجود داره این خو حتی محلم نمیذاره
بازم مرسی دستتون درد نکنه گذاشتید
zahra آجی جون، صبر کن میفهمی، ممنون
سه شنبه 17 شهریور 1394 02:00 ق.ظ
ایشششششششش میخوام اول باشم خخخخخخخخخخخ عالییییییییییییییییی بودب منم سر بزنین خخخخوووووووووو
سه شنبه 17 شهریور 1394 01:57 ق.ظ
ایشششششششش میخوام اول باشم خخخخخخخخخخخ عالییییییییییییییییی بودب منم سر بزنین خخخخوووووووووو
zahra ممنون، چشم، ولی اسمتو ننوشتیاااااا
سه شنبه 17 شهریور 1394 01:12 ق.ظ
عالی همیشه زیاد بزار.
zahra ممنون، چشم
دوشنبه 16 شهریور 1394 11:15 ب.ظ
عالی بود
خیلی باحال بود مخصوصا تیکه ی چوبش ک فقط تو فکرشون بود
zahra میسی، خوش حالم خوشت اومده
دوشنبه 16 شهریور 1394 11:07 ب.ظ
قربانت فدات
هر جامیری سلامت باشی
zahra کککککک، میسی، فعلا که دارم از نت پسرخالم استفاده میکنم، اگه بتونم میذارم یه قسمت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر