تبلیغات
GOT7 FanFiction - just a moment pleas - 7 . 1
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 16 شهریور 1394 :: نویسنده : zahra
                    

                                     قسمت هفتم
                            دو تا پارته چون حجمش زیاد بود

بم بم

رفتم تو ماشین نشستم و منتظر موندم تا بیاد، دختر لجبازی بود، به خاطر همینش ازش خوشم میومد.

بعد از چند دیقه اومد و دوتا کیسه ی خریدی که دستش بود رو گذاشت صندلی عقب و نشست پشت فرمون.

به جلو خیره شد، انگار نمیخواست حرکت کنه، فک کنم داشت فکر میکرد، دستمو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم: هییی کجایی؟ نمیخوای حرکت کنی؟

یهو برگشت سمت منو گفت: من الان نمیخوام برم خونه، کار من که تموم شده تو هم که کاری نداری، بریم بستنی بخوریم؟

من: هان؟؟!!

- بستنیییییی!!! اگه نمیای خودم تنهایی برم، تو برو خونه.

- نه نه، اتفاقا دوست دارم، باشه بریم.

 

زهرا

کارم تموم شد و رفتم که به سونیا و سما توی تمیز کرد پنجرها کمک کنم.

یه دستمال برداشتم و رفتم سمت پنجره ها. همینجور که داشتم تمیز میکردم رو به سونیا و سما گفتم: واقعا خونه خوبیه ها، هم دکورش قشنگه هم کلا خوشگله، من که خوشم اومده.

سما: اوهوم، واقعا خونه خوشگلیه، ولی من هنوز نمیتونم به این پسرچا اطمینان کنم، حرفات بدجوری تو مخمه زهرا.

من: حرفام؟؟ کدوم حرفام؟؟

سما: بابا همونایی که گفتی اصلا چرا راضی نمیشن با هواپیما بیان، چرا باید با ماشین بریم. اصلا به قول تو شاید تو جاده کارمونو یه سره کنن.

مونا: سما جونم، قربونت بشم، نترس، اینا قیافه هاشون به این حرفا نمیخوره.

من: ولی بازم من در این یه مورد باهات موافقم، حالا اون چهار پایه رو بده برم  اون شیشه بالایی هارو تمیز کنم.

چهار پایه رو دادو رفتم بالاش ایستادم و شروع کردم به تمیز کردن، تو حس و حال خودم بودمو فکر میکردم که یهو مونا صدام زد. برگشتم طرفش تا ببینم چی میگه که یهو تعادلمو از دست دادم و از رو چهار پاییه افتادم روی دستم. مونا سما با هم جیغ کشیدن. گفتم: چتونه بابا، حالم خوبه، چیزی نشده. تو کثری از ثانیه پسرا ریختن تو اتاق. همه دورم جمع شده بودن و به من نگاه میکردن، منم که چشمام گرد شده بود گفتم: ب... ب... بخدا چیزیم نشده، حالم خوبه.

جی بی: مطمعنی؟ احساس درد نداری؟

سرمو به علامت منفی تکون دادمو گفتم: ن... ن... نه

دستمو گذاشتم رو زمین بلند بشم که مچ دستم تیر کشید، با اون یکی دستم مچ دستمو گرفتم و چشمامو بستم. اصلا نمیتونستم دردشو تحمل کنم

جی بی: دیدی حالت خوب نیست.

سونیا: زهرااا، دستت چیشده، باید ببریمش بیمارستان.

جی بی و جکسون دوطرف دستمو گرفتن و کمک کردن بلند بشم.

گفتم: لازم نیس بریم بیمارستان، فقط یکم درد میکنه.

مونا: زهرا، باید بری، الکی مقاومت نکن.

خلاصه به زور سوار ماشینم کردن و راه افتادیم.

مونا صندلی عقب پیش من نشست و جی بی رانندگی میکرد.

رسیدیم بیمارستان و دکتر دستمو معاینه کرد، گفت که باید عکس بندازم


مونا

 

رفتیم سمت رادیولوژی و بعد از گرفتن عکس، چند دقیقه بعد عکسو دادن.

من و زهرا وارد اتاق دکتر شدیم و جی بی پشت در منتظر موند.

دکتر بعد از دیدن عکس گفت: خدارو شکر نشکسته، فقط ضرب بهش وارد شده، ولی چون ضربه شدید بوده و همچنین برای اطمینان کچ بگیریم بهتره.

خلاصه تا کاراش تموم شد و دستشو گچ گرفتن ساعت 3:30 بود.

از بیمارستان اومدیم بیرون. خیلی گشنم بود.

تو حال و هوای خودم بودم که جی بی گفت: میگم دخترا، چطوره قبل از اینکه بریم خونه، بریم یه چیزی بخوریم، من خیلی گشنمه.

زهرا: ببخشید، به خاطر من تو دردسر افتادین، اگه گیج بازی درنمیاوردم الان خونه بودین، ناهار هم خورده بودین و خواب بودین.

جی بی: نه بابا، چه دردسری، ما فقط به عنوان دوست همراهیت کردیم.

من: راس میگه دیگه، اصلا من که وظیفم بود باید میومدم.

جی بی: حالا ول کنید این حرفارو، بریم غذا بخوریم یا نه؟

من: من که موافقم، گشنمم هست.

زهرا: من به شرطی موافقم که هردوتون مهمون من باشید.

من: حالا که خودت میخوای ناهار بدی، قبول

جی بی: منم حرفی ندارم.

 

مبینا

رفتیم به یک کافی شاپ و دوتا بستنی شکلاتی سفارش دادیم

بعد از خوردن بستنی اومدم که کیف پولمو در بیارم حساب کنم که بم بم فوری کیف پولشو در آورد و گفت: اینو دیگه مهمون من

منم یه خنده ای کردم و گفتم: باشه، من که حرفی ندارم.

پول بستنی هارو حساب کرد و به سمت خونه رفتیم.

وقتی وارد خونه شدیم همه یه گوشه نشسته بودن و تو خودشون بودن، ولی زهرا و مبینا و جی بی خونه نبودن.

سونیا تا منو دید گفت: مبینااااا

و اومد سمتمو بغلم کرد.

چیشده؟ اتفاقی افتاده؟

خودشو ازم جدا کرد و گفت: مبینا زهرا از چهار پایه افتاد، دستش درد میکرد، بردنش بیمارستان. فک کنم دستش شیکسته

من: چیییی؟؟؟ الان ینی بیمارستانن!؟

سونیا: اوهوم.

- خب، زنگی ... چیزی نزدین ببینین حالش خوبه یا نه؟؟

سما گفت: راس میگه، ما چرا زنگ نمیزنیم خو، صبر کن الان من زنگ میزنم.

گوشیشو از تو جیبش در آورد و زنگ زد.

                      این پارت اول
                    بپرید پارت دوم




نوع مطلب : just a moment pleas، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 11 خرداد 1396 01:54 ب.ظ
ببخشید پارت دوم نداره که
جمعه 25 فروردین 1396 03:25 ب.ظ
Hello, I desire to subscribe for this website to take
most up-to-date updates, thus where can i do it please help.
سه شنبه 24 شهریور 1394 08:48 ب.ظ
اجیییییییییییییی پس بقیشو کی میزاااااااااااااااااریییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
zahra آجیییییی برو مبینارو خفت کن، نوبت اونه، من کاره ای نیستم
چهارشنبه 18 شهریور 1394 09:49 ب.ظ
من پریسام ، اوا منکه اسممو نوشتم ایناهاش به انگلیسی
zahra آهااا، خو نیست اسمت برا من
سه شنبه 17 شهریور 1394 02:14 ق.ظ
اوه من برم پارت بعدو بخونم
zahra
سه شنبه 17 شهریور 1394 01:54 ق.ظ
بم بم
هعی
zahra
سه شنبه 17 شهریور 1394 01:53 ق.ظ
من اولمممممم هاهاها
zahra آفرین، ولی اسمتو ننوشتیااااا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر