تبلیغات
GOT7 FanFiction - just a moment pleas - 5
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 12 شهریور 1394 :: نویسنده : Mobina
                         

                                                                        قسمت پنجم داستان
                                                   امیدوارم خوشتون بیاد

بم بم

رومو کردم سمت یوگیوم و یونگجه و جکسون

من : بچه ها دخترا فردا میان .

یونگجه: چی ما که اصلا آماده نیستیمممم.

یوگیوم : حالا چیکار کنیم؟

جکسون : در ضمن ما اصلا در وضعیتی نیستیم که بریم و خونه رو مرتب کنیم .

من : آره درسته ولی اونا فردا میان .

یونگجه : بیان خوب مشکل نداره . فردا صبح زود میریم تمیز میکنیم .

جکسون: آره فکر خوبیه .

من : باشه . پس من میرم بخوابم . جکسون تو نمیای؟ 

جکسون : چرا الان میام .

چون چهار تا اتاق بود من و جکسون هم اتاق شده بودیم و بقیه بچه ها هر کدوم یه اتاق داشتن . رفتم تو اتاق و نشستم رو تختم . داشتم به گذشته فکر میکردم . گذشتمون خیلی خوب بود . هممون شاد بودیم . داشتم فکر میکردم که با صدای جکسون از جام پریدم .

جکسون : بمی به چی فکر میکنی؟

من : چی....من؟؟ ...هیچی

- الان دقیقا یک ربعه کهذاینجا نشستم و نگات میکنم . تو فکری . به چی فکر میکردی؟

- هیچی بیخیالش . بخواب که صبح اولین نفری که بیدارش میکنم تویی .

- یعنی با اینکه همه اخلاقات خوبه با این یه اخلاقت آدمو از هم اتاقی شدن با خودت پشیمون میکنی .

- بخواب حرف نزن

تا نیم ساعت بعدش هنوز داشتم به گذشته فکر میکردم که خوابم برد . صبح با تکونای شدید بلند شدم . یوگیوم بود

یوگیوم : بم بم پاشو بدبخت شدیم .

من : چرا چی شده؟؟

یونگجه سرشو از لای در آورد تو و تند تند شروع کرد حرف زدن .

- بم بم من تو رو میکشمت . تو مگه قرار نبود بیدارمون کنی؟؟ چرا بیدار نکردی؟؟ پاشو دیگههه

بلند شدم و نشستم .

- حالا چی شده؟؟؟

یوگیوم : دخترا اومدن پشت درن

سریع بلند شدم وایسادم . مگه ساعت چنده چرا انقد زود اومدن

- ساعت...ساعت چنده؟؟

یوگیوم : نه و ربع .

من : حالا چرا انقد زود اومدن؟؟

جکسون : اونا زود نیومدن ، ما دیر بیدار شدیم . حالا چیکار میشه کرد؟؟

یونگجه : هیچی باید با هم خونه تمیز کنیم .

من : الان کجان ؟

یوگیوم : تو پارکینگ منتظرن ما بریم .

جکسون : خوب پس چرا وایسادین ؟؟

 

سونیا 

 

چمدون و وسایلمونو گززاشتیم تو ماشینا و رفتیم سمت خونشون . رسیدیم و زنگ در رو زدیم . اوووه چقد دیر جواب میدن .

یوگیوم : بله کیه؟؟

صداش خواب آلود بود

مبینا : مبینام یوگیوم

در رو باز کرد . رفتیم تو پارکینگ و منتظر موندیم تا بیان . چند دقیقه گذشته بود ، ولی هنوز نیومده بودن .

اووووف چقد طولش میدن .

من : بچه ها بیخیال نمیان .

زهرا : چی چیو بیخیال .

مبینا : ما گفته بودیم امروز میایم . اگه مشکلی داشتن همون دیشب میگفتن

سما : تازه این پیشنهاد خودشون بود .

مونا : بچه ها ساکت فکر کنم دارن میان

بهله آقایون بالاخره اومدن . جکسون جلو تر از همه بود . البته یکیشون نبود . فکر کنم جونیور نبود

جکسون : سلام دخترا .

یکی یکی سلام کردیم بهشون .

جی بی : دخترا یه مشکلی پیش اومده .

مونا : چه مشکلی ؟؟

یونگجه : ما نتونستیم که خونه رو آماده کنیم . یعنی مشکل خاصی نداره فقط باید یکم تمیز بشه .

سما : خوب اینکه مهم نیست . ما خودمون تمیزش میکنیم .

بم بم : خوب ما هم کمکتون میکنیم .

مبینا : نه لازم نیست که شما این کار رو بکنید . ما میخوایم اونجا بمونیم خودمون یه کاریش میکنیم .

جکسون : اینجوری نمیشه . یه سری کارای مردونه هست که ما باید باشیم

من : آخه خودمونم میتونیم

جی بی : نه دیگه چیزی نگید ما هم هستیم .


             خوب بچه ها ببخشید کم بود

               قسمت بعدی به احتمال زیاد

           فردا صبح یا عصر گزاشته میشه

 





نوع مطلب : just a moment pleas، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 25 فروردین 1396 11:29 ق.ظ
This website was... how do I say it? Relevant!! Finally I
have found something which helped me. Thanks a
lot!
شنبه 14 شهریور 1394 10:31 ق.ظ
دستت درد نکنه،دمت گرم
Mobina
جمعه 13 شهریور 1394 01:36 ب.ظ
بازم مرسی آجی مبینا
دوسسسسسسسسسسست دا
Mobina خواهش میکنم
منم همینطور
جمعه 13 شهریور 1394 01:34 ب.ظ
آقا مردم چقدر سنگو سنگ میکنین زودتر برید سر اصل مطلب کی میریم مصر و وارد قسمتای هیجانیش میشیم
Mobina وا سونیا چته بابا
اگه میخواستیم سریع بریم مصر داستان تو شیش هفت قسمت تموم میشد
زود تمومش میکنیم نگران نباش
جمعه 13 شهریور 1394 10:27 ق.ظ
عالی بود عزیزم اونجایی که گفت بم بم من میکشمت حال کردم خخخخ
Mobina خخخ آررره خوشم اومد منم بامزه بود
جمعه 13 شهریور 1394 02:07 ق.ظ
عالی بود
مرسی تشکرات
Mobina فدات
خواهش میشه عزیزم
جمعه 13 شهریور 1394 12:15 ق.ظ
عالی بود.
کم بود.
Mobina مچکرررم
آره خیلی کم بود . سعی میکنم تا فردا بنویسم بزار قسمت شیش رو تا هفت که نوبت زهراست
ولی حتما فردا میزارم قول میدم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر