تبلیغات
GOT7 FanFiction - just a moment pleas - 4
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 8 شهریور 1394 :: نویسنده : zahra
                                      

                                                    قسمت چهارم  داستاااان
                                                        برید بخونیدددد

یونگجه

رفتیم بالا و نشستم روی مبل. جونیور رفته بود تو اتاقش و در رو هم بسته بود.

آخه اون پسر چرا نمیخواد فراموش کنه، احمق

با خودم داشتم فکر میکردم که جی بی داخل اتاق شد. بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت اتاقش ودر رو هم بست.

وای این دیگه چشه.

یهو از اونور بم بم به سرعت از اتاق اومد بیرون و یوگیوم هم ‌پشت سرش اومد و دنبالش و هی میگفت وایسا بدش به من. بم بم دوباره کرمش گرفته بود و داشت یوگیوم رو اذیت میکرد.

وااای خدا گیر چه دیوونه هایی افتاده بودم.

رفتم سمت آشپز خونه و در یخچال رو باز کردم که طبق معمول به جز یه شیشه آب و چهار تا میوه کپک زده چیزی پیدا نکردم.

شیشه آب رو برداشتم یه لیوان آب خوردم.

خیلی گشنم بود، میخواستم زنگ بزنم که یه چیزی بیارن بخوریم.

بلند گفتم که: شما گشنتون نیست؟؟

یوگیوم و بم بم و جکسون که طبق معمول گشنشون بود ولی جه بوم و جونیور چیزی نگفتن.

رفتم سمت اتاق جه بوم و در رو باز کردم و گفتم تو گشنت نیست؟؟

روی تختش دراز کشیده بود و گفت: نه چیزی نمیخوام

- مطمعنی؟؟

- آره، میل ندارم ، فقط برا خودتون سفارش بدید.

گفتم باشه و در رو بستم و رفتم سمت اتاق جونیور.

در رو باز کردم، جونیور پایین تخت نشسته بود و زانو هاشو تو بغلش گرفته بود و سرشو گذاشته بود رو زانوش.

رفتم کنارش نشستم و دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم: نمیخوای فراموشش کنی؟

همونجوری سرش رو زانوش بود و گفت: میخوام، ولی نمیتونم

- نمیخوای، وگرنه میتونی فراموشش کنی

- یونگجه توروخدا بس کن، الان اصلا حوصله ندارم.

بلند شدم و گفتم: هر جور راحتی، اصلا من اومدم بگو چیزی میخوری یا نه

- نه میل ندارم.

- باشه

از اتاق اومدم بیرون و زنگ زدم به رستوران و چهار تا ساندویچ سفارش دادم.

 

مونا

یکم غذا درست کردیم و خوردیم.

بعد از غذا مبینا به بم بم زنگ زد.

ما هم نشسته بودیم دورش و گوش میدادیم چی میگن.

بهش گفتم که بزنه روی بلند گو

مبینا: الو

بم بم: الو سلام

- سلام، ببخشید بد موقع که زنگ نزدم؟؟

- نه بفرمایید

بم بم

غذا رو که خوردیم با یوگیوم و جکسون داشتیم تلوزیون میدیدیم و یونگجه هم داشت با گوشیش بازی میکرد. جونیور و جه بوم هم تو اتاقاشون بودن

گوشیم زنگ خورد، برداشتم و دیدم که همون دخترا هستن.

جواب دادم:

مبینا: الو

من: الو سلام

- سلام، ببخشید بد موقع که زنگ نزدم؟ 

- نه بفرمایید

- راستش زنگ زدم تا در مورد اون خونه که گفتید صحبت کنیم.

- آهان، بله بله، بفرمایید

- اوووم ما با هم حرف زدیم و تصمیم گرفتیم که فقط برای دو یا سه ماه خونرو اجاره کنیم

- آهان، بله اشکال نداره، فقط کی قراره که بیاین؟

- اوووووم یه لحظه، ببخشید

 

سما

بم بم گفت: آهان اشکال نداره، فقط کی قراره بیاین؟

مبینا: اوووووم یه لحظه، ببخشید

گوشیرو گذاشت کنار و رو به ما گفت: چی بگم بهش، کی بریم؟؟

زهرا: بگو فردا میایم

مبینا زود گوشیرو گرفت و گفت: فردا

بم بم: فردا؟؟

- بله فردا، نشکلی که نداره؟

- نه نه اشکال نداره، باشه پس ما تا فردا آماده میکنیم اینحارو

و از هم خداحافظی کردن.

مونا زود گفت: دیوونه چرا گفتی فردا، ما تا فردا میتونیم وسایلمونو جمع کنیم؟؟

مبینا: خب من چیکار کنم، زهرا گفت فردا

من: خب اون گفت نباید به نظر ما هم گوش میدادی؟؟

زهرا: ببخشیدا، ولی ما تا چند روز دیگه قراره بریم مصر، بالاخره باید تو این چند روز بشناسیم که با کیا همسفریم، شاید اونا کلاه بردر یا دزد یا شایدم قاتل بودن، اگه بردن مارو کشتن چی، تازه خودتون دیدین که گفتن با هواپیما نریم، دلیلش چی میتونه باشه، ممکنه بخوان مارو ببرن تو جاده بکشنمون.

سونیا: اینو باهاش موافقم، راس میگه، ما که اونارو نمیشناسیم.

منم با نظر زهرا موافق بودم، اگه واقعا میخواستن یه بلایی سرمون بیارن چی؟؟

خلاصه همه راضی شدن و رفتیم تا وسایلمونو جمع کنیم.

تقریبا ساعت سه نصف شب بود که کارامون تموم شد و خوابیدیم





نوع مطلب : just a moment pleas، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 7 خرداد 1397 07:31 ق.ظ

Really tons of wonderful tips!
cialis price thailand look here cialis cheap canada cialis pills price each india cialis 100mg cost ou trouver cialis sur le net achat cialis en europe what is cialis cialis generico online order generic cialis online if a woman takes a mans cialis
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 08:09 ق.ظ

You actually stated it wonderfully!
we choice cialis uk cost of cialis per pill cialis pills in singapore viagra vs cialis vs levitra generic cialis 20mg tablets cialis pills in singapore cialis dose 30mg cialis for sale in europa cialis 5 mg usa cialis online
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 02:07 ب.ظ

Thanks a lot, Fantastic stuff.
buy sildenafil tablets online how to get viagra free buy viagra from uk online prescription for viagra buying viagra on line viagra prices uk order viagra usa rx pharmacy viagra get viagra online how to buy viagra uk
شنبه 18 فروردین 1397 05:49 ق.ظ

Superb info. Appreciate it.
click here take cialis cialis rezeptfrei sterreich cialis professional yohimbe cialis 05 achat cialis en suisse cialis uk how much does a cialis cost buy name brand cialis on line buy generic cialis cialis mit grapefruitsaft
شنبه 4 فروردین 1397 04:37 ق.ظ

Whoa a good deal of helpful material!
cialis 30 day trial coupon order generic cialis online weblink price cialis cialis online napol cialis generico lilly look here cialis order on line generic cialis with dapoxetine cialis per paypa buy online cialis 5mg generic cialis in vietnam
دوشنبه 28 اسفند 1396 10:03 ق.ظ

Amazing postings. Kudos!
generic cialis in vietnam 5 mg cialis coupon printable cialis canadian drugs cialis pas cher paris enter site 20 mg cialis cost viagra or cialis acheter du cialis a geneve canadian cialis cialis dosage recommendations free cialis
شنبه 19 فروردین 1396 02:13 ب.ظ
Appreciation to my father who told me on the topic of this weblog, this webpage is
in fact awesome.
سه شنبه 10 شهریور 1394 05:18 ب.ظ
ینی اتفاق چی میتونه باشه؟؟عالی عزیزم لطفا بقیشم زودی بذار
zahra میسی، چشم
دوشنبه 9 شهریور 1394 09:31 ق.ظ
واااااااای عالی بود مرسی اما اجی دیر میزاری زودتر بزار
zahra میسی، آجی داریم هر روز میذاریم دیگه، بازم اگه دیر میشه ببخشید
دوشنبه 9 شهریور 1394 09:29 ق.ظ
به به میریم مصر
zahra خخخخ اوره. هوراااا
دوشنبه 9 شهریور 1394 02:45 ق.ظ
عالی بود
zahra ممنووووون
دوشنبه 9 شهریور 1394 02:07 ق.ظ
دوست دارم
بازم مرسی از اینکه گذاشتی
بازم خوبه مثل بعضیا که داستانشون داره خاک میخوره نیستی مرسی از اینکه زود میذاری
دوشنبه 9 شهریور 1394 02:07 ق.ظ
دوست دارم
بازم مرسی از اینکه گذاشتی
بازم خوبه مثل بعضیا که داستانشون داره خاک میخوره نیستی مرسی از اینکه زود میذاری
zahra منم دوست دارم عزیزم،
خواهش موکولم،
ممنون
دوشنبه 9 شهریور 1394 02:04 ق.ظ
آجی چرا اینقدر کم مینویسید مردیم بخدا ولی تا اینجا بد نبود دستت درد نکنه
zahra ببخشید، دفعه بعد بیشتر مینوسم، میسی
یکشنبه 8 شهریور 1394 11:16 ب.ظ
من برم قسمت بعد رو بنویسممم
zahra بدوو آفرین
یکشنبه 8 شهریور 1394 11:15 ب.ظ
عااالی مرسی
zahra ممنوووون
یکشنبه 8 شهریور 1394 10:14 ب.ظ
دوم
zahra آفریییین
یکشنبه 8 شهریور 1394 09:49 ب.ظ
من اولم عالی بود بوس بوس
zahra میسی عزیزم فداااااات
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر