تبلیغات
GOT7 FanFiction - just a moment pleas - 3
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 7 شهریور 1394 :: نویسنده : Mobina
               

                                           خوب اینم قسمت سوم داستان من و زهرا
                                                       امیدوارم که خوشتون بیاد


زهرا 

 

مونا با یه ذوق زیادی شروع کرد حرف زدن .

مونا : بچه ها من میگم با هواپیما بریم واای چه حالی میده دوس دارممم :-) 

مبینا : آره بدک نیست زود تر هم میرسیم .

جونیور : هواپیما ؟؟

سونیا : آره مشکل داری با هواپیما ؟؟

یوگیوم : نه ... امم .. چیزه میگم که بهتر نیست با هواپیما نریم ؟؟

من : آخه چرا ؟؟

یونگجه : خوب...آخه چیزه ..آها میگم ما که داریم این همه راه رو تا اونجا میریم حیفه که از چیزایی که تو راهه بگذریم . نظرتون ؟؟

سما : خوب...باشه نظر خوبیه . ولی ...

یونگجه : خوب دیگه ولی نداره حله پس .

جی بی : خوب دخترا همتون راضی هستید؟؟

مونا : آره دیگه مشکلی نیست .

به جونیور نگاه کردم . یکم رنگش پریده بود . چشه این پسر 

جکسون : دخترا شما با هم زندگی میکنید؟؟

مبینا : بله ما تقریبا همیشه با همیم و یه جا زندگی میکنیم

بم بم : خوب از کی ؟؟

مبینا : بعضیامون از بچگی با هم دوست بودیم . یکی دو نفر هم چند سالی میشه که با ما هستن .

مونا : شما چطور؟

جی بی : ما هم با هم زندگی میکنیم . ما از بچگی هممون با هم بودیم مثل برادر .

جکسون : ما تقریبا تو همه چیز به حرف جی بی گوش میدیم و باهاش مشورت میکنیم . شما هم کسی هست که اینجوری باشه؟

سما : آره معمولا مبینا هست .

یوگیوم : امم .. جی بی نظرت چیه برای هماهنگ شدن دخترا بیان طبقه پایین ما بشینن ؟

من : منظورتون چیه؟؟

جی بی : خوب ما تو یه آپارتمان هستیم که دو واحده و هر واحدش چهارتا اتاق داره . اگه شما بخواین یه واحد خالی هست و مبله میتونید بیاین اونجا .

مبینا : خوب .. اگه اجازه بدید ما با هم صحبت کنیم و من به بم بم خبرشو میدم . میشه ؟

بم بم : آره حتما

سما : خوب پس ما فعلا بریم . دخترا بریم؟؟

من : آره بریم

بلند شدیم و رفتیم بیرون . مثل قبل من و مبینا و سونیابا هم و منا و سما هم با هم رفتن

رسیدیم خونه و هر کسی رفت که لباسشو عوض کنه که مبینا صدامون کرد .

 

مبینا 

 

صداشون کردم که درباره اون واحدی که یوگیوم گفت باهاشون صحبت کنم

من : خوب بچه ها نظرتون راجبه اون واحد چیه؟؟

سما : خوب اون واحد دقیقا مثل همینجاست دیگه درسته؟

زهرا : آره مثل همینجاست چهارخوابه

مونا: فقط فرقش اینه که برای ما نیست.

سونیا : و اینکه شیش تا پسر همسایمونن .

من : آره درسته ولی من قبول نمیکنم که همینجوری بریم و اونجا زندگی کنیم . حداقلش اینه که اونجا رو ازشون اجاره کنیم .

سونیا : برای دو روز؟؟

من : نه دو روز . حداقلش سه ماه

زهرا : من موافقم . دوست دارم چند وقت یه جا دیگه باشم . تنوعه دیگه

سما : آره خوبه .

سونیا : اوکی حله

من : مونا تو چی میگی؟ 

مونا : باشه قبوله

خوب اینم از این . گوشیمو برداشتم که به بم بم زنگ بزنم . به بچه ها نگاه کردم . خندم گرفت . یه جوری نگاهم میکردن مثل این جوجه ها شدن که گشنشونه و غذا میخوان .

من : چیه بچه ها؟

سما : مبینا من گشنمههه 

بقیه : ما همممم 

من : ااا میگم یه جوری نگام میکردید . خو چهارتا خرس گنده برید واسه خودتون یه چیزی درست کنید دیگه .

بچه ها: مبینااااا

 

جی بی 

 

دخترا که رفتن ما هم بلند شدیم و رفتیم . توی راه که سوار ون بویم

من : بچه ها میگم دو روز کم نیست؟

جکسون : ینی دیر تر بریم ؟

من : آخه ما کلی کار داریم باید انجام بدیم اونارو هم

جونیور : جی بی میزنمت هااا

یونگجه : ما دقیقا چه کاری برای انجام داریم؟؟

یوگیوم : راس میگه بیکاریم ما 

بم بم : تو خودت چیکار داری بکنی ؟؟ صب تا شب ما هم دیگه رو نگا میکنیم 

من : باشه من تسلیمم

جکسون : آفرین 

بم بم : بچه ها واحد پایینی رو چیکار کنیم ؟ اونجا هنوز همون شکلیه

من : باشه تا دخترا جواب بدن اونجا رو درست میکنیم .

جونیور : هه آره درستش کنیم

جکسون : جونیور خواهشا اون اتفاق رو فراموش کن .

جونیور هیچی نگفت و سرشو انداخت پایین . رسیدیم خونه و یه راست رفتیم واحد پایینی . بعد از اون اتفاق هیچکس اینجا نرفته بود . با تردید کلید رو از تو جیبم در آوردم و درو باز کردم . یکی یکی هممون رفتیم تو خونه . رو مبل ها و وسایل پارچه کشیده بودن تا گرد و خاک زیاد روش نشینه . عکساش هنوز روی میز نزدیک کتابخونه بود . ولی بعد از اون اتفاق بم بم عکسارو روی میز خوابونده بود تا حال جونیور با دیدن عکسا بد تر نشه . همه فقط وایساده بودیم به خونه نگاه میکردیم . یه روزی اینجا پر سرو صدا بود . صدای خنده هممون . سرمو یکم تکون دادم که از فکر گذشته بیام بیرون . برگشتم سمت بچه ها . همشون تو فکر بودن و به یه جای خونه نگاه میکردن

من : هی هی بچه هااا بسه دیگه دست به کار بشیم که دیر میشه .

بعد رفتم سمت پارچه ها و از رو مبلا کشیدمشون کنار . یه عالمه گرد و خاک بلند شد . جلوی دهنمو گرفتم . بقیه به سرفه افتاده بودن . جکسون همونجور که سرفه میکرد غر زد .

جکسون : جی بی...دیوونه چرا اونجوری کشیدیشون ؟؟ 

من : بیخیال بابا زود باشید

جونیور سریع برگشت و در رو باز کرد و رفت بالا . وقتی رفت همه به من نگاه کردن .

من : خوب چیه ؟؟ من چیکار میتونم بکنم ؟؟

جکسون : هیچی واقعا 

بم بم : میشه فعلا بیخیال بشیم؟؟

یوگیوم : آره اینجوری بهتره 

یونگجه : بزاریم برای فردا .

من : خیلی خوب باشه . بریم

همه رفتن و درو بستم و قفل کردم . از اون اتفاق به بعد همیشه همینجوری بود . حال جونیور تازه یکم بهتر شده . نمیدونم باید چیکار کنم . نمیدونم کی این کابوس لعنتی دست از سرش بر میداره .


                          و پایان

                        نظر یادتون نره

                    

 





نوع مطلب : just a moment pleas، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 1 مهر 1396 06:50 ب.ظ
Ahaa, its fastidious dialogue on the topic of this article here at this
web site, I have read all that, so now me also commenting at this place.
جمعه 24 شهریور 1396 01:44 ق.ظ
Today, I went to the beach with my kids. I found a sea shell and gave
it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She put the shell
to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her ear.

She never wants to go back! LoL I know this is totally off topic but I had to tell
someone!
یکشنبه 15 مرداد 1396 11:35 ب.ظ
Heya this is kind of of off topic but I was wondering if blogs use WYSIWYG editors or if you have to
manually code with HTML. I'm starting a
blog soon but have no coding experience so I wanted to get advice from someone with experience.
Any help would be greatly appreciated!
شنبه 7 مرداد 1396 09:17 ب.ظ
There is certainly a lot to find out about this issue. I like all the points you have made.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 02:21 ب.ظ
Asking questions are really fastidious thing if you are not understanding something fully,
however this piece of writing provides pleasant understanding yet.
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:20 ب.ظ
Hi there, its nice article about media print, we all understand media is a impressive source of data.
سه شنبه 10 شهریور 1394 05:16 ب.ظ
ینی خدایی عالـــــــــــــی
Mobina Merciiii
یکشنبه 8 شهریور 1394 01:00 ق.ظ
عـــــــــالــــــــی
Mobina Mamnooooon
شنبه 7 شهریور 1394 10:04 ب.ظ
خخخخخخخ عالی بود...
وااااااای زود عاشق بشیم تو رو خدااااا
Mobina Basheeee
شنبه 7 شهریور 1394 07:40 ب.ظ
اجی داستانت just right
Mobina خخ فدایت آجی
شنبه 7 شهریور 1394 07:38 ب.ظ
اتفاق بد ربط به مارک داره نه قبلا با جونیور بوده ههههههههه فک کنم فهمیدم
مرسی آجی کوچولو قشنگ بود
دوست دارم
Mobina نه نههه نههههه ، نه آجی با مارک نبوده . حالا تو سه چهار قسمت دیگه مشخص میشه
خواهش میکنم
I love you toooo
شنبه 7 شهریور 1394 07:21 ب.ظ
عااااااااااااااااااااااااااالی بود
مرسی
دستت درد نکنه دمت گررررررم
Mobina مچکرم مچکرم
خواهش میشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر