تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت چهارم(پارت2) I & GOT7
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 7 شهریور 1394 :: نویسنده : haniyeh

آماده شدم رفتم تو رستوران.زنگ زدم دوهی.

من:من اینجام.

دوهی:الان می آم.

دوهی امد دم در و پیشم و گفت:گات سون امدم دم در خونه گفتند به خاطر همکاری باخاشون می خوان بهمون شام بدن. تو خواب بودی بیدارت نکردیم.ولی هی اصرار کردن که تو ر. هم بگیم بیای.

من:من نمی آم.

دوهی:چرا؟

من:خوشم نمی آد ازشون.

دوهی:یااااء دلتم بخواد.

من:دلم نمی خواد.

یه دفه یکی دستم و گرفت برگشتم نگاهش کردم یونگجه بود.

یونگجه:سلام..کدم آدمیه که غذای رایگان رو رد می کنه اونم همره با گات سون.

نذاشت جوابشو بدم اوردم سر میز.

جی بی:مثل این که من بازم یه معذرت خواهی بدهکارمو.

من:چرا؟

جی بی:بابت دیشب.

من:با این که عصابم با این حرفت خورد شد...ولی فراموشش کن.

جی بی:یعنی بخشیدی؟

من:اهههم...باشه

وقتی شامموم تموم شد خواستیم پیاده بریم که یوگیوم گفت:می خوای با ما بیاید.

من:نه

دوهی آرنجشو محکم زد به پهلوم و گفت:بله

من:پس من پیاده می رم.

هانی:خوب منم با دوهی میرم.

یونگجه:بیا سوارشو.

من:می خوام هوا بخورم.

جی بی دستم کشید و گفت:چه قدر لج بازی این موقه شب کی می ره هوا بخوره.

من:دستم ول کن.

جی بی:اگه ول کنم سوار می شی؟

من:چرا اصرار داری باهاتون بیام؟

جی بی:آه..خودمم نمی دونم.

یونگجه:چون شبه...

هانی:چرا این قدر لوس بازی در می آری بیا دیگه.

بهش یه چشم غره رفتم سوار شدم.

.

.

.

چطور بود؟





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 28 شهریور 1396 12:50 ق.ظ
Great post.
شنبه 7 شهریور 1394 09:00 ب.ظ
عالی بود مرسی
شنبه 7 شهریور 1394 07:32 ب.ظ
بازم عالی بود
خسته نباشی
شنبه 7 شهریور 1394 02:50 ب.ظ
مرسی ممنون زودتر بزار
بیشترم بزار
شنبه 7 شهریور 1394 09:45 ق.ظ
محشره واقعع
haniyeh
شنبه 7 شهریور 1394 09:30 ق.ظ
وای جی بی....
افرین که معذرت خواهی کرد.
از سویا خوشش میاد؟؟؟؟
haniyeh
شنبه 7 شهریور 1394 08:18 ق.ظ
چرا یونگجه دستتو گرفت مگه کس دیگه ای نبود؟؟؟؟؟؟
خخخخخخ دستت درد نکنه اجی
haniyeh
شنبه 7 شهریور 1394 02:14 ق.ظ
عالی بود دمت گرم
ادامه بدی داستان بنویسی بوس بوس
haniyeh ممنون
شنبه 7 شهریور 1394 02:00 ق.ظ
Wow نامبر وان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر