تبلیغات
GOT7 FanFiction - just a moment pleas - 2
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 5 شهریور 1394 :: نویسنده : Mobina
                        

                                                                                              با سلام
                                      اینم قسمت دوم داستان من و زهرا
                                   برید ادامه و امیدوارم خوشتون بیاد از این قسمت
                              راستی از این به بعد هر روز این داستان رو میزاریم

سما 

من : به نظرم بهتره که زود تر راه بیوفتیم . فکر میکنم شما هم مشتاق باشید زود تر اونجا رو ببینید

بم بم : آره ولی فکر میکنم که بهتر باشه بیشتر با هم آشنا بشیم چون ما حتی درست اسم هم دیگه رو نمیدونیم .

مبینا : بله درسته بهتره که با هم آشنا بشیم . میشه خودتونو معرفی کنید ؟

یه پسری که فکر کنم اسمش جی بی بود بلند شد و توضیح داد . اسماشون رو گفت و تخصص هر کدوم رو توضیح داد و گفت که مدت خیلی طولانی هست که با هم دوست هستن .

جی بی : خوب این از ما پسرا حالا میشه لطفا شما خودتونو معرفی کنید ؟ 

منا: بله (به هر کدوممون اشاره میکرد و اسمامونو میگفت ) سما ، زهرا ، مبینا ، سونیا و خودم هم منا . ما هممون فارق التحصیل باستان شناسی هستیم و برای همینه که علاقه زیادی داریم تا زود تر به اونجا بریم

جونیور : بله خوشبختیم از آشناییتون و امیدوارم که به نتیجه برسیم .

زهرا : ما هم همینطور

نزدیک به دو سه دقیقه بود که یه سکوت خیلی بدی بینمون افتاده بود .

مبینا 

دیگه داشتم از این سکوت طولانی خسته میشدم ‌. سکوتو شکستم .

من : آقایون به نظرتون کی راه بیوفتیم بهتره ؟

یونگجه : هر چه زود تر بهتر .

زهرا : ولی بهتر نیست که یکم بیشتر با هم رفت و‌ آمد کنیم؟ چون ما قراره کم کم یک ماه با هم همسفر بشیم

یونگجه : بله حق با شماست

بعد هم سرشو انداخت پایین . به نظر پسرای خوبی میومدن و میشد بهشون اعتماد کرد

من : خیلی خب پس ما الان میریم و فردا دوباره هم دیگه رو میبینیم . فکر میکنم شما هم کار داشته باشید و بخواین وسایل سفر رو آماده کنید

بم بم : باشه . پس تا فردا خدافظ .

خدافظی کردیم و اول ما اومدیم بیرون .

 

جکسون 

 

دخترا که رفتن ما شروع کردیم حرف زدن

من : بچه ها دخترای خوبی بودن ها

بم بم : آره خوب بودن ولی ما چجوری باهاشون تماس بگیریم .( جمله آخرشو با صدای بلند تر گفت )

جی بی : آره راس میگه ما با ایمیل در ارتباط بودیم . بمی بدو یه شماره بگیر ازشون زوود .

بم بم سریع بلند شد و پرید بیرون . بم بم که رفت یه دفه بچه ها خندیدن .

یونگجه : شما چتونه دیگه؟

جونیور : بمی خیلی باحال گفت چجوری باهاشون تماس بگیریم .

من : آره بامزه گفت

بعد از چند دقیقه بمی برگشت

یوگیوم : گرفتی ؟

بمی : آره گرفتم بابا . چقد تند میرفتن . دست فرمونشون عااالی بود

یوگیوم : خوب حالا واسه کی رو گرفتی ؟؟

بمی : انقد تند میرفتن خودمو کشتم بهشون رسیدم . مبینا راننده یه ماشین بود منو دید نگه داشت . از مبینا شماره گرفتم .

من : اوووووو بابا الان خوشحالی ؟؟

بمی : چرا باید خوشحال باشم ؟

یونگجه : شماره گرفتی .

بمی : خیلی خلین . ما رابطه کاری داریم به این دخترا چشم نداشته باشیم بهتره .

جی بی : آره تو که راست میگی .

یوگیوم : بابا بلند شین بریم کلی کار داریم .

 

سونیا 

 

زهرا و مبینا و من با ماشین مبینا رفتیم . منا و سما هم با هم میومدن . از همون اول که رانندگی یاد گرفتیم دست فرمونمون حرف نداشت . مبینا و زهرا و  سما رانندگیشون فوق العاده عالی بود . مبینا سرعتشو کم کرد و چند ثانیه بعد وایساد و پیاده شد .

من : وا این کجا رفت ؟؟

زهرا : نمیدونم والا

من : زنگ بزن به سما بگو ما وایسادیم .

- باشه .

زهرا زنگ زد به سما و من برگشتم پشتمو نگاه کردم . اا این همون پسره بم بم بود . مبینا گوشیشو گرفت و یه چیزی توش وارد کرد و یکم صحبت کردن و مبینا برگشست و سوار شد .

من : چیکار داشت ؟

مبینا : شماره گرفت که هماهنگ کنیم با هم .

دوباره راه افتاد و رسیدیم خونه . هممون دو سه باری اینجور سفر ها رو داشتیم . میدونستیم به چه چیز هایی احتیاج داریم . شب شده بود و هر کدوممون یه کاری انجام میدادیم که زهرا صدامون کرد و هممون رفتیم نشستیم .

زهرا : دخترا فردا که ما بریم باید بگیم کی واسه حرکت خوبه .

سما : بهتره زود تر حرکت کنیم . مثلا...پس فردا ... صبح زود .

منا : آره خیلی خوب میشه .

زهرا : باشه پس فردا به پسرا همینو میگیم . برید بخوابید دیگه . شبتون خوش

 فرداش مبینا گفت که بم بم قرار گزاشته و همون رستوران باید بریم .

هممون آماده شدیم و رفتیم اونجا و پیاده شدیم . پسرا اومده بودن و روی همون میز نشسته بودن . ما هم رفتیم سلام کردیم و نشستیم .

جی بی : خوب شما هنوز به نتیجه نرسیدین کی حرکت کنیم؟

منا : چرا ما صحبت کردیم با هم . فکر میکنم دو روز دیگه خوب باشه . نظر شما چیه؟

جکسون : من خسته امم یکم دیر تر .

جونیور : تو همیشه خسته ای .

یوگیوم : جکسون بهتره زود حرکت کنیم . خوبه خودت اصرار داشتی بریم اونجا رو ببینیم .

جکسون یه چشم غره به یوگی رفت و روشو کرد سمت ما 

جکسون : خیلی خوب دو روز دیگه خوبه .

 

                              چطور بود ؟؟

                            نظر یادتون نره





نوع مطلب : just a moment pleas، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 26 شهریور 1396 11:23 ب.ظ
I truly love your blog.. Very nice colors & theme.
Did you build this site yourself? Please reply back as I'm planning to create my own site and would like
to find out where you got this from or exactly what
the theme is named. Cheers!
سه شنبه 29 فروردین 1396 12:53 ق.ظ
This is my first time pay a quick visit at here and i
am genuinely pleassant to read all at alone place.
شنبه 7 شهریور 1394 02:25 ب.ظ
شما هم با این داستانای باحالتون تنکس ا لات
Mobina ممنون عشقم
جمعه 6 شهریور 1394 06:47 ب.ظ
وای خدا عالییییییییی بود بقیشم بذار عشقم
Mobina خخخ یه روح دیگه و بدون نام
چشممم عزیزم زود میزارم
جمعه 6 شهریور 1394 01:17 ق.ظ
عالی بود.
Mobina فدایت
جمعه 6 شهریور 1394 12:15 ق.ظ
آفرین خیلی خوبه خیلی قشنگ
دمت گرم
دستت طلا
Mobina مچکرممممم ممنون
پنجشنبه 5 شهریور 1394 10:48 ب.ظ
واااااااای خخخ چه نظرایی میدادم
دستت درد نکنه مثه همیشه عالی بود هااا میگم اجی اسمم اینجوریه مونا
Mobina خخخ آوره
خواهش میکنمم
باشه از این به بعد اینجوری مینویسم
پنجشنبه 5 شهریور 1394 10:47 ب.ظ
وااااااااااااااااااااااااای ما کی عاشق هم میشیم
بی صبرانه منتظر اون روزم اجییییییییییی
دستت درد نکنه خوب بود
Mobina خخخ یکم صبر با آرامش کم کم آسته آسته
آره منتظر باش
شاید شنبه یا یک شنبه باشه
پنجشنبه 5 شهریور 1394 09:03 ب.ظ
بی نهایت منتظر ادامه شم.
ممنون
Mobina زود میزارم
خواهش میکنم
پنجشنبه 5 شهریور 1394 07:45 ب.ظ
آفرین آفرین
ایول، دمت گرم
Mobina خیلی ممنونممم
دمت تو هم داااغ
پنجشنبه 5 شهریور 1394 07:10 ب.ظ
مرسیییییییییییییییی
دوسسسسسسسسسسست دارم آجی
Mobina خواهش میشه
فداتشمممم من منم دوست دارمممم
پنجشنبه 5 شهریور 1394 07:10 ب.ظ
حرف نداشت
لاییییییییییییییییییییییک
آجی مرسی خیلی با حال بود
فقط زودتر بذار حرکت کنن دلم میخواد اونجا داستانو
بخونم چون جالب به نظر میاد. ها راستی اینم بگم اسمم کوثره اما همه سونیا بم میگن
Mobina ممنوووون
چشم زود میزارم
اهوم جالب میشه
باشه عزیزم
پنجشنبه 5 شهریور 1394 07:02 ب.ظ
برم بخونم میام
Mobina تا پنج شیش ساعت دیگه باای
پنجشنبه 5 شهریور 1394 07:01 ب.ظ
تبریک میگم واسه داستان جدید
Mobina مچکرم
پنجشنبه 5 شهریور 1394 07:01 ب.ظ
یوهوووو من اووولمممم
Mobina خخخ باز تو اومدی اعلام وجود کردی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر