تبلیغات
GOT7 FanFiction - قسمت سوم(پارت1) I & GOT7
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 4 شهریور 1394 :: نویسنده : haniyeh
آپلود عکس

به خاطر این که لج جی بی هم در بیارم به آقای جانگ یه نگاه کردم و گفتم:قبوله ... اگه آقای جانگ هم قبول کنه.

کارگردان:عالیه

دستیار کارگردان:بیا بریم برای گیریم.

جی بی

رفتم پیش بچه ها.

جونیور:چی شد ؟...بریم خونه؟

من:نه بابا...این دختر هست ...اَ ه..اسمش یادم نمی آد..دستیار آقای جانگ..قرار اون بیاد.

یونگجه:اون که قیافش خوب نیست که؟

جونیور:اونش هیچی اون که تا حالا کار نکرده؟

یوگیوم:نــــه..یعنی تاشب هستیم.

شونه هامو انداختم بالا و گفتم:نمی دونم.

که جونیور زد بهم برگشتم و پشت سرم نگاه کردم...وای فوق العاده بود.باورم نمی شد همون دختره بود.

سویا

یه پیراهن آبی که کوتاهیش تا بالای زانوم بود وآرایش کم وقتی از اتاق امدم بیرون.

یونگجه:اون که قیافش خوب نیست که؟

جونیور:اونش هیچی اون که تا حالا کار نکرده؟

یوگیوم:نــــه..یعنی تاشب هستیم.

جی بی:نمی دونم.

جونیور وقتی منو دید خیلی تعجب کرد و هی به جی بی می زد.

در طول فیلم برداری هیچ کدومشون حواسشون نبود وهی کارگردان می گفت:از اول..

اینجوری شد که کارمون تا شب طول کشید.

کارگردان:پسرا شما چه تون بود؟...شما خانم سویا کارتون حرف نداشت ممنون که قبول کردید.

وقتی که کارگردان رفت جی بی گفت:خوبه...خوب بودی...فکر کنم..من به تو یه عذر خواهی بدهکارم..ببخشید.

من:برای چی؟

جی بی:به خاطر اینکه گفتم خوب نیستی.

-آه..فراموشش کن...خدافظ

-تو فراموش کردی؟

-همون موقه

-بچه ها خسته نباشید....خدافظ

آقای جانگ:خسته نباشی...خدافظ

باهمون لباس گریم رفتم خونه

دوهی در و باز کردو گفت:یاااااء چقدر خوشگل شدی.

هانی دوید دم در و گفت:خبریه؟

من:اجازه هست بیام تو؟

دوهی و هانی از جلوی در رفتن کنار تا من بیام تو امدم تو رفتم تواتاقم تا لباسامو عوض کنم داشتن دنبالم می امدن. نگاهشون کردم.

دوهی:چیه؟

یه نیشنخند زدم و گفتم:می خوام لباس عوض کنم. اجازه هست؟

رفتن بیرون لباسامو عوض کرذم و از اتاق امدم بیرون یه راست رفتم آشپزخونه سر یخچال.

همون موقعه دوهی دستمو گرفت و کشوندم دنبال خودش و منو نشوند روی مبل و گفت:بگو

من:چیو؟

هانی:دلیل این تیپ و قیافه رو.

من:چیز مهمی نبود.

دوهی:ما بیکاریم زود بگو.

من:باشه

و تمام ماجرای امروز براشون گفتم.

دوهی:دختر خیلی خر شانسی.

من:شما ها چی خوردین ؟هیچی نداریم که

دوهی:هیچی

هانی:بریم خرید.

دوهی:ساعت10 شب؟

من:هایپر شبانه روزی.

دوهی:هانی میری اجازمون بگیری؟

هانی:شما هم تو این فاصله اماده شید.

توی راه

من:چه قدر پول داریم.

دوهی:105 وون

من:100 وون

هانی:150 وون

من:روی هم 355 وون می شه.بچه ها چیزای زیادی برنداریدا؟





نوع مطلب : I & GOT7، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 18 شهریور 1396 07:40 ب.ظ
Hi, I want to subscribe for this website to obtain newest updates, so
where can i do it please help.
شنبه 7 شهریور 1394 08:23 ب.ظ
خیلی خیلی ممنون هانیه جون
پنجشنبه 5 شهریور 1394 11:48 ق.ظ
عالییییی بود من برم پارت بعد
haniyeh ممنون
چهارشنبه 4 شهریور 1394 07:36 ب.ظ
عااالی
برم پارت بعد
اولم
haniyeh ممنون
آفرین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر