تبلیغات
GOT7 FanFiction - عشق همیشگی Ep=16
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 3 شهریور 1394 :: نویسنده : sama
سعی میکنم داستانمو زود بزارم تا شروع مدرسه ها تمومش کنم
ممنون که نظر میزارید خیلی دوستون دارم

-دیگه نمیخوامش نمیخوامش شما هم بس کنین

دیگه هیچ چی نگفتیم

سما:

جی بی بهم گف بیا بریم بشت بوم

-سما

-بله

-راستشو بگو چرا رفتی؟

-جی بی بابام بهم رو نداد و...

-واقعا راس میگی؟

-به خدا راس میگم

-یونگجه بهت گف؟

چیو؟

-جیمینو؟

یه هوفی از دل کشیدم

-اره

-واقعا من متاسفم خیلی بهش گفتیم ولی یونگجه فک کرد که دیگه اونو دوس نداری

-جی بی من عاشق یونگج مگه میشه اینکار

-اما میدونم یونگجه جیمینو دوس نداره

-از کجا میدونی ؟؟اون بهم گف عاشق شدم

-دروغ میگه..واقعا دوسش داری؟

-خیلی

-پس سعی کن پیشت برگرده

-چیکار کنم

-5روز بعد سالگردتونه درسته؟

-اره

-کار 4سال پیشو بکن

-چی میگی جی بی

-درسته خاطره بدی داری اما الان بزرگ شدی

-نمیدونم جی بی

-پشیمون نمیشی.

-بیا بریم دیگه

-باشه

جی بی:بچه ها بیاین بریم خونه یه جشن کوچولو بگیریم

فی:ما کار داریم

وو یونگ:ما هم کار داریم

جوکوان:راستش ما هم کار داریم

اهههههه همه کار دارن باشه بیاین ما خودمون بریم

یونگجه:جیمین میای؟

-نه عزیزم نمیام

-باشه

سما:میبینی جی بی دوسم نداره

-عمدی میکنه سما

-باشه

رسیدیم خونه

بم بم و جونبور رفتن کیک بخرن سانا و میناه و نانا و جی بی رفتن اشپزخونه مارکم رفت اتاقش ما هم تو هال

جکسون:سما

-بله

-واقعا چرا تلاش نکردی به یونگجه زنگ بزنی؟

به یونگجه نگاه کردم بعد گفتم

-فک میکنی نکردم

-پس چرا نزدی

شلوارمو کشیدم بالا

-هییییییییی چی شده اونجا سما

-بابام کرده

-چرا مگه دیونس؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-به خاطر اینکه به یونگجه زنگ میزدم تنبیهم کرد اب داغو ریخت رو پام

-حالا خوبه؟

-اره خوبه لیزر میکنم

-باشه

-ناراحت شدم

یونگجه:

وقتی پاشو دیدم حالم خراب شد واقعا به خاطر من اینجوری شده؟یه لحظه از خودم بدم اومد..بهم گفت تلاش کردم اما من بهش باور نکردم چرا سما چرا؟؟؟؟؟؟

بچه ها اومدن کیکامونو خوردیم و ...

جی بی:هااااااااااا فردا هممون میریم کلوپ

-چرا؟

-پارک جین یونگ دعوتمون کرده

-تاها باشه

-من فردا از اونجا در اومدم میرم خونه خالم شب تنهاس

-منم میرم خونه مادر بزرگم

-منم شب دیر میام

-اهههههه پس من؟

-تو هم میای خونه دیگه

-باشه

فردا تو کلوپ

وقتی رسیدیم کلوپ جی بی اومد طرفمون

-واااااااااو مثه همیشه عالی شدین

-وااای مرسی تو هم تیپ زدی جی بی

-مرسی

-بیاین بشینیم اینجا

اون شب کلی رقصیدیم و خندیدیم کمی هم خوردیم

-خوب بچه ها شبمون اینجا تموم شد...خسته نباشین

-مرسیی خداحافظ

هممون یکی یکی خداحافظی کردیم و رفتیم

-اههههه بچه ها رفتن؟

-اره

-پس الان من با کی برم؟

یونگجه:من میرسونمت اگه بخوای

جیمین:یونگجه پس من؟

-تو خونت نزدیکه میری

-اما یونگجه

-بای بچه ها میام

به حرفش اصلا توجه نکردم

-بیا بریم سما

-باشه

-در ماشینو باز کرد و نشستم خودشم نشست پشت فرمون

-مرسی که منو میرسونی

-خواهش میکنم

یونگجه:میخواستم ازش معذرت خواهش کنم به یکی از کوچه ها رفتم و وایسادم

-چیکار میکنی یونگجه

-میشه با هم حرف بزنیم

-نه نمیشه من میخوام برم خونه

-باشه میری اما بزار حرفمو بزنم

-زود بگو

-فقط یه کلمه دوست دارم منو ببخش

اومد جلو بوسم کنه نفسش داغونم کرده بود رومو برگردوندم اونطرف

-نمیخوامت برو کنار

-اما من میخوامت

-نه تو جیمینو میخوای

-سما من اونو دوس ندارم

-حالا هرچی

با دستاش سرمو اورد نزدیکش و لب بالامو با لباش گرف منم لب پایینشو بعد از چند لحظه خودشو ازم جدا کرد

-عاشقتم

-منم همینطور

بعد به راهم ادامه دادم

-عزیزم رسیدیم...سمااا

برگشتم سمتش...خوابیده بود...یه دستمو گذاشتم پایین سرش یه دستمو گذاشتم پایین پاهاش و بلندش کردم و بردمش خونش رمز درو زدم و وارد خونه شدم خوابوندمش روی تختش داشتم میرفتم از پشت دستمو گرفت

-نرو شب بمون پیشم

-اممممم...باشه عزیزم

خوابیدم پیشش دستمو باز کردم و سرشو گذاشت روی دستم...موهاشو نوازش میکردم اونم دستمو گرفته بود و نوازش میکرد

سه سال بود ندیده بودمش دلم برا وجودش خیلی تنگ شده بود

-پرنسس

-جونم

-خوابیدی

-نه

-باشه

-خخخخخخ

-یونگجه

-بله

-میگم حالا جیمینو چیکار کنیم

-سما جیمین ما رو میفهمه

-از کجااا؟؟؟؟؟؟؟؟

-داشتم به عکست نگاه میردم گریه میکردم گف میخوای خوب باشی منم گفتم اره..اما دیگه تموم شد جیمین نیس سما هست

-عاشقتم

-من بیشتر میمیرم برات





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 27 شهریور 1396 01:29 ق.ظ
First off I would like to say terrific blog! I had a quick
question which I'd like to ask if you don't mind.
I was interested to find out how you center yourself and clear
your mind before writing. I've had a difficult
time clearing my mind in getting my ideas out. I truly do
take pleasure in writing but it just seems like the first 10 to 15 minutes tend to be lost just trying to figure out how
to begin. Any ideas or tips? Cheers!
جمعه 6 شهریور 1394 06:51 ب.ظ
اخ عاشق یونگجه ام خخخخخخ
sama باشه افرین
چهارشنبه 4 شهریور 1394 11:29 ق.ظ
لی لی لی لی
به سلامتی این دو نو گل شکفته باز بهم رسیدن.
مبارکه.
sama مرسی اجییییییی
چهارشنبه 4 شهریور 1394 03:30 ق.ظ
Woooooow
ممنون عالی بود
جیمین هم بره گمشه دختره پررو چندش
زود بزااار
sama وااااااااااای اره دختره احمق و بی شعور و ...
حتما امشب میزارمش میخوام تمومش کنم دیگه
چهارشنبه 4 شهریور 1394 01:19 ق.ظ
sama
چهارشنبه 4 شهریور 1394 12:05 ق.ظ
وای عالی بود یعنی دوست دارم اونی داستانات عالیه فعلا
sama جیییییییییییییییییغ مرسی عشقم
مونا ترکی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چهارشنبه 4 شهریور 1394 12:00 ق.ظ
حرف نداشت
خوب پوز دختر رو به خاک مالید یونجه
خوشمان آمد
فقط سما اون وان شاته رو بذار زودتر پس افتادم بخدا
sama وااااااااااااااای اره اونجاشو دوس دارم که گف تو خونت نزدیکه
خخخخخخخخخخخ یونجه خودتی
باش
سه شنبه 3 شهریور 1394 11:45 ب.ظ
بوسسسسسسسسسسسسسسسس
برم بخونمش دوباره میام
سه شنبه 3 شهریور 1394 11:45 ب.ظ
بوسسسسسسسسسسسسسسسس
برم بخونمش دوباره میام
sama
باش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر