GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 17 تیر 1394 :: نویسنده : MoNa GoT7
خب اینم از قسمت دو برید ادامه 

نظر یادتون بره گوشتونو می پیچونم

http://s3.picofile.com/file/8194617700/phantasm2.jpg
نظر راجب پستر یادتون نرهههه
رفتم خونه.....خونه ام یک خونه ویلایی دوطبقه بود.....طبقه اول پذیرایی و آشپزخونه و طبقه دوم اتاق خوابا و کتابخونه و اتاق کار.....ماشین رو دیگه داخل نیاوردم گذاشتم جلو در بمونه و به نگهبان سپردم حواسش باشه...اومدم داخل لباسام رو عوض کردم یک دوش عطر هم گرفتم و کیفم رو برداشتم اومدم بیرون.....

http://s6.picofile.com/file/8194618126/tumblr_n5ql72X28o1s69456o3_1280.jpg
سوار شدم وحرکت کردم به سمت رستوران سونگ نام....همیشه اون طرف ترافیک سنگینی میشد....یک فلش پر آهنگ الی بهم داده بود....از کیفم درش آوردم زدم به پخش ماشین و پخش رو روشن کردم....تا روون شدن ترافیک بد نبود به آهنگ های الی گوش بدم ببینم چی گوش میده....
I keep thinking of you, I can't help it
Suddenly, I think of you and I smile
The scent that entered my heart
It still clearly remains
Just like saying I love you or I miss you
It's not that easy for me, for me
* Love is caring for one another
Love is being together
Love is simply that
But you are not here now
Feelings are thinking of that person everyday
Feelings are drawing you out
Feelings will continue like this so what do I do now?
The scent that entered my heart
It still clearly remains
Just like saying I love you or I miss you
It's not that easy for me, for me
Love is...
You are not here now
(Again and again-yozoh"love rain ost")
بالاخره راه باز شد و حرکت کردم.....درست راس ساعت 8 رسیدم رستوران....از ماشین پیاده شدم سوئیچ رو دادم به نگهبان و رفتم داخل....دیدمش...برعکس تیپ شرکتش تیپ زده بود.....
تو هر مدلی خوش پوش بود....از این جور مردا خوشم میومد....مردایی که به ظاهرشون اهمیت میدادن....
با دیدن من بلند شد،رفتم سمت میز،صندلی رو برام عقب کشید تا بشینم و بعد خودش نشست....
مارک:نوشیدنی چی میخورین سفارش بدم براتون؟
-اسپرسو
گارسون رو صدا کرد و ازش خواست دوتا اسپرسو برامون بیاره
-خب کاری داشتین که خواستین منو ببینید؟
مارک:از اینجا راضی هستین؟راحتین؟
-آره...اوایل دید خوبی نداشتم و راضی نبودم از اینکه اومدم کره...ولی الان راضیم....دیدم نسبت به این شهر و کشورعوض شده
مارک:خوبه....روزی که برای اولین بار تو روزنامه دیدمتون فکر میکردم کره ای هستین.....
-بله،چهره ام بیشتر شبیه کره ای هاست تا ایتالیایی ها....نگفتین دلیلتون برای دعوت چیه؟
مارک:خیلی عجیبه که شام دعوتتون کردم؟
-آره...تا اونجایی که من شنیدم و تو این 4ماه از رفتارتون متوجه شدم شما به دخترا...مخصوصا پرسنلاتون روی خوش نشون نمیدین.....چه برسه به اینکه شام دعوت کنید.
اومد جلو دستاش رو گذاشت رو میز و قلاب کرد رو هم دیگه
مارک:دیگه ازم چیا شنیدین؟
-همین....بیشتر برداشت های خودم از شماست تا شنیده های این و اون....
مارک:تا جایی درست میگین....عقیده من اینه محیط کاری محیطیه برای کار کردن و راجع به کار حرف زدن....نه لاس زدن با این واون و بگو وبخند....
-باهاتون موافقم اما قبول کنید بدون کمی صمیمیت بین همکارا ویک جو خشک وجدی تحمل کردن محیط کار کمی سخت میشه...خود شما خسته نمیشین؟...هرکی میاد باهاش جدی رفتار میکنید....فقط و فقط با مهموناتون....اونم مهمونای مهم تون خوش رفتارین.
مارک:شما درست میگین...ولی خوب اینم بدونین که من رئیس یک تشکیلات خیلی بزرگم....بخوام به همه روی خوش نشون بدم اداره کردن روزنامه خیلی سخت میشه....نشریه ما....نشریه اصلی و رسمی کشوره....نشریه ای که بیش از 70سال قدمت داره....نسل به نسل بین خاندان تووان گشته و حالا رسیده به من....توی وضع الان جامعه آدمای سواستفاده گر کم نیستن....من همچین رفتاری نداشته باشم کسی ازم حساب نمیبره.
-بله...به این موضوع دقت نکرده بودم.....وضع الان جامعه اصلا وضع خوبی نیست......احساسات و انسانیت خیلی خیلی کمرنگ شده
مارک:الان حرف اول رو پول میزنه...پول داشته باش...هیچ مشکلی نداری....همه چیز حل میشه......راجع به شبح شب چیزی دستگیرتون شد؟
-چیز جدیدی نه...همون چیزایی که بین مردم پخش شده و همه حرفشو میزنن....به بچه ها سپردم بگردن....مطمئن باشید مقاله و گزارش های کاملی تحویلتون میدم...گروه حوادث رو دست کم نگیرید....
مارک:میدونم دیگه بهم ثابت شده..از گزارش ها و مقاله های این چند مدتی که خوندم متوجه این موضوع شدم....البته متوجه یک موضوع دیگه هم شدم
-چه موضوعی؟
مارک:اینکه انتخابم درست بوده.....شما درست ترین ومناسب ترین گزینه برای رئیس بخش حوادث هستین....خیلی خوب میتونید بچه ها رو اداره کنید.
-ممنون شما به من لطف دارین.
قهوه ها رو آوردن و مشغول نوشیدن شدیم.....قشنگ حرف میزد....هر حرفی میزدی براش یک دلیل منطقی داشت...بلد بود چطوری طرفش رو قانع کنه.....کمی از قهوه رو نوشیدم....عاشق تلخی اسپرسو بودم....گارسون اومد وسفارش شام رو گرفت...من پاستا سفارش دادم و اون استیک.....قهوه میخوردیم و منظره بیرون رو تماشا میکردیم.....حرفی نمیزد.....شاید حرفی برای گفتن نداشت....ولی اگه حرفی نداشت پس برای چی شام دعوتم کرد؟فقط برای اینکه راجع به شبح شب بپرسه واز جامعه بدمون بگه و قهوه بخوریم؟اگه دوستای صمیمی بودیم از اینکاراش تعجب نمیکردم...ولی آخه من و اون دوست معمولی هم نبودیم.....صبح ها تو دفتر همو میدیدم سلام میکردیم.....عصر ها موقع رفتن اگر باهم خارج میشدیم خداحافظی.
-ببخشید میتونم سوالی بپرسم؟
مارک:البته بفرمایین
-من واقعا برام سواله که امشب برای چی دعوتم کردین....هرچقدرم فکر میکنم نمیتونم درک کنم چرا دعوتم کردین؟
مارک:فقط خواستم یک شام دوستانه کنار هم بخوریم
-شام دوستانه؟
مارک:بله،دوستانه،توی این مدت متوجه یک چیز شدم...شایدم براداشت من این باشه و واقعا اینطوری نباشه
-متوجه چی؟
مارک:اینکه من و شما بیشتر رفتارامون شبیه همه...شما هم مثل من یک فرد آروم و منظبت هستین.
منظبت...خنده ام گرفته بود....تنها چیزی که نبودم منظبت بود....ظاهرم خوب بود و توی محل کارمم همیشه میزم مرتب بود....ولی باید میومدی خونه ام رو میدیدی.....برای خودش بازار شامی بود.....
-شاید 3سال پیش منو می دیدید همچین برداشتی ازم نمیکردین.....من یک دختر شاد و به شدت شیطون بودم....طوری که از دستم کسی آسایش نداشت.البته الانم هنوز یک چیزایی از روحیه شاد و شوخم برام مونده ولی شیطنت قبلو دیگه ندارم.....
مارک:چرا؟چه چیزی باعث شده یک دختر شیطون که کسی از دستش آسایش نداشته بشه این دختر آروم؟
-یک تصادف.
مارک:تصادف؟
-بله....تازه وارد دانشگاه شده بودم که باهاش آشنا شدم،یک پسر چشم آبیِ بور،قیافه خوبی داشت و یک ایتالیایی اصیل بود،هم من هم اون آدمای خیلی شر و شیطونی بودیم استادامون از دستمون آسایش نداشتن اگر نمره های عالی و استعدادمون نبود مطمئنا کاری میکردن تا رئیس دانشگاه عذرمون رو بخواد بچه های دانشگاه اسممون رو گذاشته بودن زوج شیطون سال آخر دانشگاه ازم درخواست ازدواج کرد و منم قبول کردم و نامزد شدیم،واقعا همو دوست داشتیم 1سال از نامزدیمون گذشته بود تصمیم داشتیم روز ولنتاین ازدواج کنیم اما یک تصادف یک اتفاق باعث شد هیچ وقت این اتفاق نیوفته،درست روز ولنتاین توی اتاق نشسته بودم منتظر شروع مراسم بودم که دوستم جولیا اومد پیشم و گفت جورج بیرون کلیسا تو ماشین منتظرمه،گفت طاقت نداره تا مراسم صبر کنه و میخواد قبل مراسم منو ببینه چه شکلی شدم،از کلیسا اومدم بیرون،اون طرف خیابون به ماشین تکیه داده بود و با دسته گل توی دستش بازی میکرد،صداش کردم سرش رو بلند کرد و منو دید تکیه اش رو از ماشین برداشت و اومد سمت من ولی قبل اینکه به من برسه یک ماشین با سرعت زیاد زد بهش....دیدم ماشین داره بهش نزدیک میشه...همش داد زدم مواظب باش...ولی انگار صدای منو نمیشنید....همین طور به راهش ادامه میداد و آخرشم ماشین بهش زد و فرار کرد...رفتم سمتش چشمای آبیش بسته شده بود و نفس نمیکشید....لباس سفیدم پر خون شد....هرچی صداش کردم...داد زدم بیدار نشد....از اون موقع به بعد دیگه آدم قبل نشدم...تغییر کردم....افسرده شدم...از اون شهر و آدماش...از روز ولنتاین....از همه چیز بدم اومد.....
مارک:تجربه تلخی داشتین....
دستمالش رو از جیبش در آورد و داد بهم
-بله،خیلی تلخ
مارک:علت اومدنتون به کره هم همین بود؟
-بله،بعد 3سال دوستم دید وضعیتم اینجوریه هنوز....بهم پیشنهاد داد از این شهر و کشور برم.....برم یک مدت یک کشور دیگه.....شاید اینجوری بتونم دوباره بشم همون آدم قبل و جورج رو فراموش کنم....پیشنهادش بد نبود،دیگه تحمل موندن توی اون شهر و کشور رو نداشتم،تو کشور من آدمای بور و چشم آبی زیادن...با هربار بیرون رفتن و دیدن یکی یاد اون میافتادم و میزدم زیر گریه...باورتون نمیشه ولی از هرچی بور و چشم آبی بود متنفر شده بودم...بهترین کار رفتن از این کشور بود.....به چندتا نشریه معروف تو کشور های مختلف رزومه ام رو فرستادم و از بین اونا نشریه شما فقط شرایطم رو قبول کرد و اومدم کره.
مارک:حالا رفتنتون از رم و ایتالیا تاثیری داشته؟
-باعث نشد آدم قبل بشم،ولی حداقلش افسرده نشدم و روحیه شادم رو دوباره به دست آوردم.
مارک:باعث خوشحالیه که اینو میشنوم
غذاها رو آوردن و شاممون رو خوردیم و از رستوران اومدیم بیرون
مارک:موافقین قدم بزنیم؟
-حتما
شروع کردیم به قدم زدن کنار همدیگه
مارک:میدونید که با جینیونگ شی دوستای صمیمی هستیم
-بله
مارک:اونم مثل شما باهوشِ و استعداد خوبی داره و زرنگه...راستش الان چند وقته تو فکرمه یک همکاری ما 3نفر باهم داشته باشیم.
-همکاری؟
مارک:بله....راجع به شبح شب با کمک همدیگه میتونیم به نتیجه های خیلی خوبی برسیم....
-چرا اینقدر شبح شب براتون مهمه؟
مارک:چون موضوع اول کشور الان شبح شبه....ما هم روزنامه اول کشوریم.....باید چیزایی بدست بیاریم که هیچ روزنامه ای نداشته باشه....
-فکر خوبیه...همکاری بخش سیاسی و حوادث و رئیس کل
مارک:این خودش میشه تیتر فردا....
-تیتر فردا؟یعنی میخواین اعلام کنید ماها باهم همکاری میکنیم؟
خندید....چقدر قشنگ میخندید و خنده بهش میومد
مارک:شوخی کردم....اخه آدم مگه کارای روزنامه اش رو تیتر میکنه
-شوخی؟شما؟
مارک:آره...گفتم که محیط کار جدی ام...نگفتم بیرون از محیط کارم جدی ام...گفتم؟
-اصلا بهتون نمیاد آدم شوخی باشین
مارک:چرا نمیاد؟مگه من چمه؟
-چیزیتون نیست ولی خب همیشه جدی و با تیپ رسمی دیدمتون...تصورش هم نمیکردم این مدلی تیپ بزنین و شوخی کنین.....
هیون:شهرزاد شی،جینیونگ الان 10ساله با من دوسته صمیمیه هنوز منو نشناخته....سردرآوردن از کارای من سخته.
-بله متوجه شدم....از موقعی که اومدیم رستوران هی دارین غافلگیرم میکنین....من از خودم گفتم ولی شما چیزی از خودتون نگفتین؟
مارک:چیز گفتنی ندارم....یک پسر تحصیل کرده که توی سئول داره زندگی میکنه و اوقاتش رو میگذرونه.....
-تنها زندگی میکنین؟
مارک:بله...پدرم که بازنشست شد با مادرم و برادرم رفتن جیجو تا اونجا زندگی کنن و من موندم سئول...تا هم درسمو بخونم و هم روزنامه رو بچرخونم
-تنها زندگی کردن سخت نیست براتون؟
مارک:نه،پدر مادرم هم من...هم برادرم رو بچه های مستقلی بار آوردن.....طوری تربیتمون کردن که اگر اونا هم نبودن بتونیم از پس خودمون بربیایم....
-از اون نظر نمیگم....
مارک:پس از چه نظر؟
-میدونید منظورم اینه که توی یک خونه بزرگ تنها باشی...همصحبتی نداشته باشی.....وقتی از سرکار میای خونه کسی نباشه که به استقبالت بیاد یا اگه دیر کردی نگرانت بشه و بهت زنگ بزنه....دور بودن از محبت خانواده منظورمه....
مارک:اونکه سخت هست...هرکی هم بگه نه سخت نیست اقرار کرده....مطمئن باشید.....آدما هرچقدرم خودساخته باشن و مستقل بازم به محبت یک نفر نیاز دارن...به یک همراه و همدم.....از اون نظر آره برای منم سخته....10ساله تنها زندگی میکنم ولی هنوزم بهش عادت نکردم...
-با این طرز فکر چرا ازدواج نمیکنید؟
مارک:فکر میکنین اگه دختر ایده آلم رو پیدا میکردم تا الان تنها میموندم؟
-پس شما هم از اون آدمایی هستین که یک ایده آل برای خودش داره
مارک:یعنی شما ندارین؟
-یکسری معیار ها دارم.....ولی ایده آل نه....میدونید به نظر من مرد ایده آل یا دختر ایده آل وجود نداره.....به هرحال هرکس یک نقصی داره.....حالا دختر ایده آلتون چه شکلیه تو ذهنتون؟
مارک:یک دختر آروم و مهربون،خوشگل با اعتماد به نفس بالا،از نظر مالی و تحصیلی هم سطح خودم....یکی که از همه نظر به من میخوره.....هم اخلاقی....هم ظاهری....
-حتما هم اختلاف سنیش باهاتون 2یا 3ساله درسته؟
مارک:دقیقا...
-حالا اگه یکی رو ببینید از همه نظر بهتونیخوره...از همه نظر ایده آلتونه....اما از نظر مالی هم سطح شما نیست....بیخیالش میشین؟یا هم سطحتون باشه...اخلاقشم لنگه خودتون باشه....اصلا جوری باشه که به نتیجه برسین هیچ کسی به غیر اون نمیتونه شما رو درک کنه و همراهیتون کنه.....ولی از نظر قیافه،قیافه متوسطی داشته باشه،یا خوشگل باشه وظاهرش به شما نخوره....بیخیالش میشین؟اصلا ظاهرشم به شما میخوره ولی 4سال ازتون کوچیکتره....بیخیال میشین؟
مارک:خب....اینجوری بهش فکر نکرده بودم
-به نظر من آدم اول باید به قلبش رجوع کنه....ببینه با دیدن طرف قلبش بی تاب میشه؟با ندیدنش قلبش ناآروم میشه....باید ببینی اول قلبت کجا آرامش پیدا میکنه....پیش چه کسی.....
مارک:نظرتون درسته ولی خب اومدی قلبت برای یک ژنده پوش تپید....اون وقت چی؟
-این نشون میده تاحالا عاشق نشدین.....عشق رو تجربه کرده بودین همچین حرفی نمیزدین
مارک:چطور؟
-آدمی که عاشق میشه و نیمه گمشده اش رو پیدا میکنه....همه چیز براش بی اهمیت میشه.....نه سن براش مهم میشه....نه ظاهر....نه ثروت.....نه تحصیلات.....هیچی براش مهم نیست.....تنها چیزی که براش مهم میشه داشتن اون طرف و کنارش بودنه.....خواه ناخواه اونو زیبا ترین میبینه.....بهترین میبینه.....میدونین چرا؟ چون با چشم دلش میبینتش....نه چشم عقلش....
مارک:همچین چیزی امکان نداره....همش شعاره
-عشق رو تجربه نکردین.....عشق خیلی پیچیده است....خیلی.....تجربه اش کنین دیگه نمیگین ممکن نیست...نمیگین شعاره...بهتون اینو قول میدم
مارک:یعنی میخواین بگین وقتی با جورج ازدواج کردین اصلا به هیچیش دقت نکردین؟پول داره...نداره...تحصیلاتش بهتون میخوره نمیخوره....خوشگل هست نیست
-جورج یکی بود هم سطح خودم....دخترا براش سر و دست میشکوندن....جفتمونم از یک دانشگاه فارق التحصیل شدیم....
مارک:دیدین گفتم شعاره.....
-جورج همه اینا رو داشت درسته ولی وقتی پیشنهاد بهم داد...من فقط و فقط به ندای قلبم گوش دادم.....مطمئن باشید اگه قلبم ردش میکرد...منم ردش میکردم.....من برام اینجور چیزا نه مهمه...نه ملاک...تنها چیزی که ملاکمه اینه که قلبم کی رو قبول میکنه.....پیش کی ارومه و احساس امنیت میکنه.....اگه ملاکم اینجور چیزا بود تو کشورم پره از پسرای خوشتیپ و پولدار...حتی خوشگل تر و پولدارتر از جورج
مارک:اومدیم و قلبمون حالا حالا ها کسی رو قبول نکرد...باید همین طور تنها سر کنی تا قلبت یکی رو بخواد؟
-الان شما یک ایده آل تو سرتون دارین و چندساله دارین میگردین ولی دختر ایده آلتون رو پیدا نکردین....تا چندسال دیگه میخواین تنها بمونین تا ایده آلتون رو پیدا کنید؟شما در قلبتون رو باز کنید و اجازه بدید برای خودش آزاد بگرده..مطمئن باشید زیاد منتظرتون نمیذاره....زودتر از اونچه که فکرشو بکنید نیمه گمشده تون رو پیدا میکنه.
مارک:شاید نمیدونم.....روانشناس میشدین جای خبرنگار...خیلی خوب مشاوره میدین و زیبا حرف میزنین
-حرفهایم را میشنوی و میگویی چه زیبا،راستی دردهای آدم ها زیبایی هم دارد؟
مارک:ناراحت شدین از حرفم؟
-نه....فقط خواستم بدونین اینایی که براتون گفتم یک روزی برام تجربه های شیرینی بوده.....تجربه هایی که غیر قابل توصیفه و تا عاشق نشین نمیتونین درک کنین.....
{حال من خوب است،بزرگ شده ام
دیگر آنقدر کوچک نیستم  که در
دلتنگی هایم گم شوم،آموخته ام که دیگر دلم
 برای "نبودنش"تنگ نشود…
راستی دروغ گفتن را نیز خوب یاد گرفته ام
"حال من خوب است"}
مارک:شعرم میگین پس؟
-بعضی موقع ها که دلتنگش میشم با شعر گفتن خودمو آروم میکنم....
مارک:خب با بستنی موافقین؟
-بدم نمیاد
مارک:شرط داره
-چه شرطی؟
مارک:منو از این به بعد دوست خودتون بدونین نه رئیستون
-چه شرط راحتی،قبوله
مارک:پس رسمی حرف زدنم میزاریم کنار...از این به بعد من مارکم.........نه رئیس تووان،نه مارک شی،شماهم شهرزاد شی هستی....موافقی؟
-چرا که نه....یک چیزی رو اعتراف میتونم بکنم؟
مارک:احتیاج به اعتراف نیست...میدونم که عاشقم شدی
-خودتو خیلی تحویل میگیری
مارک:تو اینکه یک پسر جذاب و خوش تیپم شکی هست؟
-به نظرت میتونم بگم آره؟
مارک:نه
-پس پرسیدن نداره...میذاری اعترافمو بگم؟
مارک:بگو
-رسمی حرف زدن برای من خیلی سخته.....از موقعی که وارد رستوران شدم همش دارم جمله بندی میکنم تا سوتی ندم و غیر رسمی باهات حرف نزنم.....با این پیشنهادت راحتم کردی
مارک:منم با رسمی حرف زدن میونه خوبی ندارم...ولی اینم یکی از چیزایی که باید بهش عادت کنی
-بله متوجه ام رئیس
مارک:چی گفتی؟
-مارک 
مارک:این درسته...بریم که میخوام بستنی ای بهت بدم که تاحالا تو عمرت نخوردی....
-این بستنی خوردن داره
بستنی خوردیم و بعدشم برگشتیم پیش ماشینامون...سوئیچ رو از نگهبان گرفتم و رفتم سمت ماشین
-شب خوبی بود،ممنون بابت امشب.
مارک:به منم خوش گذشت،شب خوش مادمازل
-شب شما هم خوش موسیو
سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت خونه،هنوزم شوکه بودم....اصلا فکرش رو نمیکردم مارک یک همچین آدم خونگرم وشوخی باشه....مثل اینکه آدمای اینجا همشون غیر قابل پیش بینی اند....رسیدم خونه نگهبان در رو باز کرد و ماشین رو بردم داخل....پیاده شدم وسایلم رو برداشتم و داخل آپارتمان شدم چراغا روشن بود و یکی داشت جلو تلویزیون فیلم میدید بهش سلام دادم اونم جواب سلامم رو داد و رفتم سمت پله ها.....وسط پله ها یک دفعه وایسادم سرم رو خاروندم....من تنها زندگی میکنم....کسی هم باهام هم خونه نیست.....پس اون کی بود؟




چطور بوددد 
نظر ندی..... دیگه خودتون می دونین مردید به من ربطی نداره




نوع مطلب : شبح شب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 22 اردیبهشت 1397 08:14 ق.ظ
микрокредит на карту срочно онлайн
кредит онлайн на банковскую карту
украина
срочно деньги на карту круглосуточно
взять кредит онлайн быстро на
карту
кредит на карту онлайн быстро
кредит готівкою без відмови
микрозайм на карту онлайн украина
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 04:31 ب.ظ
фитнес резинка киев
резинка для фитнеса киев
латексні фітнес резинки
фитнесс резинки
резиновая петля для спорта
شنبه 18 شهریور 1396 03:54 ق.ظ
Appreciating the dedication you put into your website and in depth information you present.
It's good to come across a blog every once in a while that isn't the same
out of date rehashed information. Wonderful read!
I've saved your site and I'm including your RSS feeds to my Google account.
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:17 ب.ظ
Since the admin of this web site is working, no doubt very soon it will be famous,
due to its quality contents.
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:45 ب.ظ
Hi, i read your blog occasionally and i own a similar one and i
was just curious if you get a lot of spam responses? If so how do you stop it, any plugin or anything you can suggest?
I get so much lately it's driving me crazy so any assistance is
very much appreciated.
شنبه 7 مرداد 1396 09:37 ب.ظ
Attractive part of content. I simply stumbled upon your web site
and in accession capital to say that I get actually enjoyed account your weblog posts.
Any way I'll be subscribing on your feeds and even I fulfillment you access persistently fast.
جمعه 25 فروردین 1396 05:21 ب.ظ
Very descriptive blog, I loved that bit. Will there be a part 2?
یکشنبه 20 فروردین 1396 11:36 ب.ظ
Hello just wanted to give you a quick heads up and let you
know a few of the images aren't loading correctly.
I'm not sure why but I think its a linking issue. I've tried
it in two different web browsers and both show the same results.
چهارشنبه 28 مرداد 1394 12:39 ق.ظ
وااااای عاااالللللللیههه
MoNa GoT7
جمعه 19 تیر 1394 08:48 ب.ظ
اسم قبیلت تو فروت کرفت چیه؟؟؟؟؟
MoNa GoT7 عشق و نفرت کره ای ها
جمعه 19 تیر 1394 08:42 ب.ظ
با شاهکار من تو کلاس می خوای چی کار کنی؟؟؟؟
MoNa GoT7 والا خودمم نمی دونم رو آب بخندی مجبور بودی بگی داستان یااااا من تورو می کشم الان اگه داستانو براش ببرم فک می کنه منحرفم
جمعه 19 تیر 1394 08:41 ب.ظ
می گم دوشنبه عکس گات سون رو به ثمر نشون می دم ببینم نظرش چیه؟؟؟؟
MoNa GoT7 اوکی
جمعه 19 تیر 1394 08:38 ب.ظ
یه سوال
من دل ندارم؟؟؟؟
جونیورو بت همه نوشتی به جز من
MoNa GoT7 وااای من از دست تو کچل می شم آخی
جمعه 19 تیر 1394 08:37 ب.ظ
به این میگن داستان!!!!!!
آفرین
MoNa GoT7 مرسیییی
جمعه 19 تیر 1394 03:52 ق.ظ
چه درد سختی کشیدم من:||| عشقم جلوم پر پر شده-_-
MoNa GoT7 اره دبگههههه
جمعه 19 تیر 1394 03:51 ق.ظ
من چه منطقی و با تجربه شدم تو داستان خخخخ
MoNa GoT7
جمعه 19 تیر 1394 03:49 ق.ظ
جیــــــــــــــغ عــــــــــــر جـــــــــن جـــــــن تو خونمه
MoNa GoT7 خخخ مامان نگران نباش کمکت می کنم
جمعه 19 تیر 1394 01:45 ق.ظ
من می گم این پسره همونه پسره نامزد شهرزاده نمرده و شبح شبم همینه.
MoNa GoT7 وااا چه ربطی داره اخه اون که مرد
پنجشنبه 18 تیر 1394 05:32 ق.ظ
ولی خیلی باحاله!داستان جنایی!چون تا حالا نخونده بودم خیلی شبیه فیلماست به نظرم!ولی خیلی جذاب و هیجان انگیزه!!!
MoNa GoT7 اره خودم دوس دارم این داستانووومرسیییی
پنجشنبه 18 تیر 1394 05:30 ق.ظ
واااایییی ....یا امام....آخرش یهو قلبم ریخت میدونی!!!
راستی یه هیون جونگم داشت میدونی!
MoNa GoT7 خخ باشه درست می کنم
پنجشنبه 18 تیر 1394 02:33 ق.ظ
اها منم موافقم بعضی حاها خیلی دیگه بحث ها خشک و جدی میشد...
به نظرم چون توی اینجور گفتگو ها خیل یمیشه سرنخ داد و خیلی چیزارو گفت...
مثلا تقسیم بندی کن..الان یه بحث خیلی جدی یکم بگو..خب یه چیزی بیار وسط یه مکثی چیزی دوباره یه بحث و گفتگو ...
بازم منتظر قسمت بعدیم ...
ممنون بابت داستان..
MoNa GoT7 خواهش اوکی درست می کنم
پنجشنبه 18 تیر 1394 01:48 ق.ظ
خیلی قشنگ بود
قسمت بعدو زودتر بذار موندم تو خماری ( ;
چهارشنبه 17 تیر 1394 07:57 ب.ظ
منا عالی
باز تیکه حساس تموم کردی؟؟؟...خوشت میاد؟؟؟
حالا که این طوریه باید قسمت بعدو زود تر بزاری....
خخخخخ
MoNa GoT7 Mer30
Yes
Roz haye zoj
چهارشنبه 17 تیر 1394 06:37 ب.ظ
دیگه کجا مینویسی بگو برم بخونم آجی
MoNa GoT7 اونی برات فرستادم برو تو اخرین قسمت که از داستانت گذاشتی اونجا
چهارشنبه 17 تیر 1394 06:26 ب.ظ
هه هه هه الی جون دوم شدی من اولممممم
هورااا . راس میگه الی منا داستان فقط شخصیتا عوش شده عایا؟؟
خیلی خوب بود
MoNa GoT7 الان درست می کنم
مرسیی
چهارشنبه 17 تیر 1394 06:16 ب.ظ
اجی خیلی خوب بود. چندتا انتقاد!
یکی این که مکالمه ها خیلی طولانی و حوصله سر برن!
یکی ام اینکه جای جینیونگ دیدم یه جا نوشته جانگ کیوک سوک! این داستان یه نفر دیگس فقط شخصیتا فرق کردن اره؟
MoNa GoT7 این داستان خودم نوشتم برای دابل اس بعد که می خواستم بزار تو سایت دوستم سایت بسته شد چون خودت می دونی دابل اس گروش از هم پاشید بعد داستانم همینطوری موند من اومدم شخصیاتاشو عوض کردم اینا گذاشتم
چهارشنبه 17 تیر 1394 06:11 ب.ظ
ای مبینا :|
دومم -_______-
MoNa GoT7 آورین
چهارشنبه 17 تیر 1394 06:06 ب.ظ
اولمممم
MoNa GoT7 ایول آورین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic