تبلیغات
GOT7 FanFiction - چی شد که اینجوری شد؟
 
GOT7 FanFiction
اولین وبسایت داستان های گات سون در ایران
                                                        
درباره وبلاگ

سلام دوستان به اولین وبلاگ داستان گات سون خوش اومدین
امیدواریم ما رو با نظرات خوبتون ساپورت کنید
با تبادل لینک هم موافقیم
برای نویسنده شده در پست ثابت بهمون اطلاع بدین
مدیر وبلاگ : BaHar
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 25 خرداد 1394 :: نویسنده : shahrzad
EP5
http://s3.picofile.com/file/8190832668/Screenshot_۲۰۱۵_۰۴_۲۲_۱۰_۵۸_۴۹_1.jpg

مارک:

اهنگ رو از اول گذاشتم و دیدم که جونیور با مهارت تمام،دست و بالا تنش رو حرکت می داد...این همون رقصی بود که با جه بوم تمرین کرده؟؟اهنگ رو قطع کردم و با یه اخم شیرینی گفتم:قرار نشد هر چی با جی بی می رفتی رو الان اینجا با من بری...دوست دارم رقص منما دوتا متفاوت باشه...

حس کردم جونیور از این حرفم خوشش اومد ولی به روم نیاورد و گفت:چه فرقی میکنه رقص رقصه دیگه....

ولی به هر حال گفتن اهنگ رو از اول بزارم و با یه حالت و حرکات دیگه ای رقصید.واقعا قشنگ میرقصید اگه از من قشنگ تر نبود بدترم نبود.حرکاتش با برنامه ریزی بود.یه ان به خودم اودم و دیدم که دارم با ریتم کنار میزی که وایسادم میرقصم.

جونیور:خوب چرا نمیای با هم برقصیم؟؟؟

لبخند رضایت بخشی زدم و با یه حرکت چرخشی اومدم کنارش و شروع کردم به رقصیدن.سعی کردم با هم هماهنگ باشی ولی خوب زیاد خوب خوب در نیومد.ولی یه کم که گذشت حالت هامون تقریبا یکی شد.اهنگ تموم شد و جونیور رفت ضبط رو قطع کرد.داشت نفس نفس میزد و در حالی که بطری اب رو سمتم پرت کرد گفت:نه،خوشم اومد یه چیزایی بلدی!!

از دستش حرصم گرفت گفتم:یادت باشه هااا پهلوت هنوزم کبوده!!!یه کاری نکن که....

غش غش زد زیر خنده و این کار باعث شد حرف قطع شه.اومد کنارم نشست.منم نشستم پیشش و ازش پرسیدم:تو نمیدونی از کی باید کارمون رو شروع کنیم؟؟هیچکس به من جواب نمیده،

بهم نگاه کرد و گفت:من خودمم نمیدونم اگه قرار باشه کسی بدونه حتما جه بوم هیونگ خبر داره،میخوای ازش بپرسم؟

:باشه واسه فردا...

:اینطوری حوصلمون سر میره،بیا یه دور دیگه هم بریم.

با اینکه حوصله نداشتم ولی قبول کردم....اگه کس دیگه ای اینو ازم میخواست....بد جوری ضایع میشد.وقتی اهنگ رو گذاشت موقع رقصیدن با خودم گفتم،مارک تو چت شده؟؟؟چه قدر با این احساس راحتی میکنی؟؟؟واقعا تعجب کرده بودم،کار دونفرمون واقعا خوب بود.ولی یک دفعه با درد گرفتن پهلوی جونیور بهم ریخت.یه دفعه رفت کنارو با دستش پهلوش رو گرفت.قلبم به درد اومد و هجوم بردم سمتش:جونیور خوبی چت شد یک دفعه؟؟

از رقص سنگینی که انجام داده بود اذیت شده بو.گفتم:کافیه دیگه...بشین...بشین ببینم چته؟؟

واقعا عصبی شده بودم!!!بعد از نیم ساعت که حالش بهتر شد،همونطور که سرم تو گوشیم بود گفتم:گشنت نیست؟؟من که خیلی گشنمه میخوای یه چیز سفارش بدم بیارن همین جا بخوریم؟؟

:اره موافقم ولی به نظرم بهتره که خودمون بریم بیرون غذا بخوریم

:نه....تو بهتره استراحت کنی خودم میرم میخرم....

اومد چیزی بگه که نذاشتم...سریع از جام بلند شدم و دستی به سر و وضعم کشیدم و رفتم که دوتا پیتزا بخرم.وقتی برگشتم جلوی در سست شدم...جونیور با چشمای معصومس یه گوشه مچاله شده بود و خوابش برده بود.اروم اروم رفتم سمتش،خم شدم و با یه سر کج نگاش کردم.واقعا بامزه و خوشگل بود.نمیدونم چه قدر طول کشید که از اون حالت خارج شدم.غذارو گذاشتم زمین و باز کردم.دلم نمی اومد بیدارش کنم ولی نمیتونستم بذارم گشنه بخوابه.بیدارش کردم،وقتی بیدار شد با لبخند کم رنگی همین طور که سرش روی پولیورش گذاشته بود نگام کرد.تعجب کردم و چشمام رو گشاد کردم...لبخندش رو پارک کرد،بلند شد و گفت:گرفتی؟؟

:اره بیا بخور

جونیور:

با صدای جذابش بیدار شدم و نگاش کردم.چند ثانیه ای همین طور که گذشت با قیافه ی تعجب انگیزش نگام کرد.دلم میخواست سرمو ناز کنه تا بیدار شم ولی با این قیافه ای که برام گرفت دلم خواست خفش کنم:| بلند شدم....نمیدونم پیتزا خیلی خوش مزه بود یا به من خیلی مزه داد.اخرای شام بود که گوشیم زنگ خورد.جه بوم هیونگ بود:جین یونگ کجایی پس؟؟؟چرا گوشیتو جواب نمیدی؟؟مارک هم با توعه؟

اره...معذرت میخوام احتمالا صدای ضبط زیاد بوده نشنیدی:

:هنوز اتاق تمرینید؟؟راننده گفت رفتین اونجا ولی فکر نمیکردم این همه مدت اونجا بمونید!!

:مگه چند ساعت گذشته؟؟

:فکر کنم یه چهار پنج ساعتی  باشه که اونجایین!!حالا بگو ببینم کی میای؟؟ما نزدیک یه ساعت و خورده ای معطل این ادمای توی خیابون بودیم.نمیتونستم از جام تکون بخورم اخرشم جکسون با یه دختره کل کلش شد....حالا ول کن گفتی کی میای؟؟

خندم گرفته بود....همیشه تند تند همه چیز رو تعریف میکرد...

:ما یه ساعت دیگه خونه ایم...ببخشید نگرانت کردم.اصلا حواسمون به ساعت نبود....

به مارک جریان رو گفتم جالب این بود که اونم حواسش به ساعت نبود.ما فکر میکردیم خیلی زیاد  دو ساعته که توی سالن ایم.به راننده زنگ زدم و بیست دقیقه بعد رسید.رفتیم خونه.روز فراموش نشدنی ای برام بود واقعا عیجانی و جالب بود.توی راه جفتمون توی فکر بودیم.من تو فکر این بودم که مارک با برقی که توی چشمام بود به چی فکر میکرد...همچینین به این هم فکر میکردم که ادم خجالتی و سردی مثل مارک چه قدر راحت باهام حرف زد.چه قدر خوب و مهربون بود...چه قدر بهم اهمیت داد،ان واسم خیلی مهم بود....رسیدم و بعد از سلام احوال پرسی از بچه ها مثل یه مرده روی جام ولو شدم و به سرعت باد خوابم برد....

مارک:

توی جام دراز کشیده بودم و به امروز فکر می کردم.موقع رقص وقتی که جونیور پهلوشو گرفت واقعا ناراحت شدم.ولی بامزه و اهل حال به نظر میرسید...چیزی که توی این پنج شیش روز گذشته نفهمیده بودم....توی این فکر ها بودم که خوابم برد...صبح وقتی از خواب بیدار شدم و از اتاق بیرون اومدم جکسون هنوز خواب بود و جونیور و جه بوم هم روی صندلی نشسته بودن و درباره کار و رئیس و شروع کارمون حرف میزدن.بهتر دونستم که نرم جلو و به حرفاشون گوش بدم....!!!هر دوشون پشتشون به من بود.

جونیور:جه بوم هیونگ....اینقدر با من یکی به دو نکن...به خدا هسته شدم از این بلاتکلیفی

نمیدونم چرا جه بوم بعضی وقتا اینقدر جدی میشد!!ادم ازش میترسی به نظرم فقط جونیور می تونست وقتی که جه بوم اینقدر جدیه باهاش صحبت کنه!!

جه بوم:دارم بهت میگم هنوز معلوم نیست،تازه امروز قراره برای فیلم برداری بیان...چرا اینقدر رو اعصاب من بالا پایین میری؟؟! هر وقت فهمیدم به شماهاهم میگم...حالا برو بقیه رو بیدار کن تا....

یه دفعه جونیور رفت سمت جه بوم و بغلش کرد...جه بوم هم انگار از خدا خواسته دستش رو دور کمرش حلقه کرد و گفت:

تو به جز لوس کردن خودت صلاح دیگه ای نداری؟؟

واااای خدایا!!این چه صحنه ایه که اول صبحی من دارم میبینم؟؟نتونستم طاقت بیارم،پاهامو به طور خودکار به حرکت در اومد...رفتم سمتشون و شونه ی جونیور و گرفتم و محکم کشیدمش سمت خودم.جه بوم هم بلند شد وایساد...گفتم:

ببخشید جه بوم...یه دقیقه جونیور رو کار دارم...الان بر میگردیم...

جی بی:

مارک به طرز ناگهانی وارد اتاق شد و دست جونیور رو گرفت و برد...این چرا همچین کرد؟؟اوف ولشون کن بابا...رفتم سمت کاناپه و خودم رو پرت کردم روش....جونیور امروز زده بود به هدفه،دقیقا حرفایی که میخواستم بهشون بگم و تاحالا نگفته نگفته بودم رو داشتم جدی جدی لو میدادم.اخه هیچ کس نمیتونه در مقابل جونیو،وقتی که خودشو لوس و بامزه میکنه دووم بیاره...ااااه حالا ولش کن،چه جوری باید به بچه ها بگم که کارمون رو نباید تا اومدن یه عضو جدید شروع کنیم؟؟درواقع گروه ما باید هفت نفره بشه ولی چظوری باید بهشون بگم؟؟البته اونا قرار داد دارن.ولی اگه دلشون نخواد هیچ وقت نمیتونن به زور اینجا کار کنن....ای کاش میشد شیش نفره کارمون رو شروع کنیم...حالا چی کار کنم؟؟





نوع مطلب : چی شد که اینجوری شد؟، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 2 تیر 1397 08:02 ب.ظ
سلام لطفا راهنماییم کنید.من این داستان رو تازه خوندم ولی قسمت12به بعد رو نمی تونم پیدا کنم داستانش خیلی خوبه لططططفاا کمکم کنید بقیش رو هم بخونم
جمعه 4 اسفند 1396 05:59 ب.ظ
پست بسیار زیبا من به سادگی بر وبلاگ شما تکان دادم و خواستم بگویم که من هستم
واقعا دوست داشتم در حال مرور پست های وبلاگ شما. در هر
مورد من در خوراک شما اشتراک خواهد شد و من امیدوارم که یک بار دیگر خیلی زود بنویسید!
شنبه 1 مهر 1396 06:02 ب.ظ
Hi, i think that i saw you visited my website so i came to “return the favor”.I am attempting to
find things to enhance my site!I suppose its ok to use some of
your ideas!!
شنبه 7 مرداد 1396 10:51 ق.ظ
I'd like to find out more? I'd want to find out some additional information.
جمعه 25 فروردین 1396 05:41 ق.ظ
I am actually grateful to the holder of this web site who has shared this fantastic piece of writing at at this time.
دوشنبه 21 فروردین 1396 12:20 ق.ظ
Wow that was odd. I just wrote an very long comment but after I clicked submit my
comment didn't show up. Grrrr... well I'm not writing all that over
again. Anyways, just wanted to say fantastic blog!
سه شنبه 3 آذر 1394 09:51 ب.ظ
تنکس.
چهارشنبه 27 خرداد 1394 12:20 ق.ظ
عالیه
سه شنبه 26 خرداد 1394 11:36 ب.ظ
وااااااای که شماااااااا حرففففف ندارید بچه هاااا
سه شنبه 26 خرداد 1394 11:26 ب.ظ
vaaayyy bacheha harche ghad begam bahal bod bazam kame mersiiii nagari o yasiii jonam
سه شنبه 26 خرداد 1394 10:39 ب.ظ
به نظر خیلی داستان قشنگی میاد!!! زود زود بزار!!
یه سوال خیلی ذهن منو مشغول کرده آیا این داستان زوج دیگه ایم داره؟؟
سه شنبه 26 خرداد 1394 03:59 ب.ظ
عالی بوووووووووووووووووووووود
لطفا زود تر قسمت بعد رو زود تر بزار
shahrzad چشم:)
سه شنبه 26 خرداد 1394 03:10 ب.ظ
عااالی بود شهرزاد جون
shahrzad خواهش
سه شنبه 26 خرداد 1394 02:57 ب.ظ
اخ جوووووون این داستانهههه
سه شنبه 26 خرداد 1394 02:56 ب.ظ
راستی این داستان چرا تو نظر سنجی نیس؟ اصن نظر سنجیو دقت کردی داغوووووونه ها مردم ا خنده خخخخ
shahrzad خخخخخخخخخخخ به قول خودت چم:|
سه شنبه 26 خرداد 1394 02:55 ب.ظ
شهرزاد کناف یه وان شات بنویس از مارکجین دیگه
shahrzad قرار شد به من ایده بدی ندادی که هنوز:|
سه شنبه 26 خرداد 1394 02:54 ب.ظ
وای من خیلی این داستانو دوس دارممممممم
shahrzad این داستانم تورو خیلی دوس داره
سه شنبه 26 خرداد 1394 02:53 ب.ظ
جییییییغ از درد جونی پهلو منم درد گرفت:|
shahrzad دیه زیاد جوگیر نشو
تو برو به جکسون برس خخخخخ منم برم به یونگجه برسم-_-
سه شنبه 26 خرداد 1394 02:53 ب.ظ
وویی شری عاشقتم
shahrzad من همین طور
سه شنبه 26 خرداد 1394 02:52 ب.ظ
اخ جوووووون این داستانهههه
سه شنبه 26 خرداد 1394 02:12 ب.ظ
وووووویییی...باحال بود....مارکسون یا جکبمی چیزی نداره؟؟
خیلی خوب بود...ااادددااامه...عاغا تو ویدیو های زوجی همچی هست جز یک مارکسوون خوب و عالی...این همه زوج چرا مارکسون نع.......اجی برام مارکسون میزاری؟..تو مایه های اون جکبمه باشه..وای کشته مرده جکبمه
shahrzad اگه پیدا کنم حتما میزارم اجی
سه شنبه 26 خرداد 1394 01:08 ب.ظ
عالی بود مرسی قسمتا رو زود بزار خیلی فاصله میوفته یادمون میره داستان چی بود دستت درد نکنه
shahrzad چشم:)
سه شنبه 26 خرداد 1394 01:04 ب.ظ
خیلی قشنگ بود مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر